بد شانسی‌! +14

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی مارس 30, 2010
ما اپارتمانمون طبقه سومه، یک خانم جوون ‌ خوشگل و خوش هیکل هم هست که طبقه اول زندگی‌ میکنه، پیش خودمون بمونه، یک خورده هم سر و گوشش میجنبه، البته به من زن و بچه دار تا حالا گیر نداده اما اونجوری که همسایه‌ها تعریف می‌کنن، مجرده و هر روزی یکی‌ رو با خودش میاره خونه! خانم بنده هم اصلا ازش خوشش نمیاد، حتی تو راهرو میبینتش خیلی‌ با اکراه باهاش سلام و علیک میکنه، بر عکس خود من!
 خدا کنه که آدم بد نیاره تو زندگیش! جریان اون بدبخت دهاتیه رو که حتما شنیدن، اونم مثل من بد آورده بود!
 میگن دهاتیه داشت گاوشو میدوشید، هر یکی‌ دو دقیقه یکبار، گاوه میزد با دمش سطل شیرو چپه میکرد، مرده هر کاری هم میکرد حریف این دم تکون دادن گاوه نمی‌شد، نیگاه کرد دید بالا سر گاوه  یک میله هست، اومد دم گاوه رو ببنده به این میله که دیگه نتونه سطل رو با دمش بندازه، دید قدش نمیرسه، یک سطل گذاشت پشت گاوه رفت روش، دم گاوه رو داده بود بالا، که ببنده به میله، کمربندشو در آورد که با اون دم رو به میله ببنده، شلوارش از پاش اوفتاد پایین، در همین لحظه همسایش در رو باز کرد و اومد تو، دید یارو واستاده پشت گاوه، شلوارشم پایین، دم گاوه هم بالا، داد زد چیکار داری میکنی‌؟ گفت هر چی‌ دیگه  بگم که باور نمیکنی‌،  بهتره بگم دارم ترتیب گاوه رو میدم که اقلاً بحثو کوتاش کنم!
منم صبح به خانومم گفتم، من امروز عجله دارم هنوز باید دوشم بگیرم  اگه می‌شه تو بچه هارو ببر مهد که من زیاد دیر به مغازه نرسم، بچه‌ها رو برد من هم نیم ساعتی‌ طول کشید تا حاضر شدم، قبل از بیرون رفتن از خونه، طبق معمول آشقالارو ورداشتم و رفتم پایین.
رفتم پایین، تو اتاقکی که  سطل‌های آشقال گزاشتس دیدم که این خانومه با یک لباس خواب کاملا بدن نما، اومده اشقالاشو بندازه، تا منو دید هول شد چونکه تقریبا  لخت بود، اومد که سریع بره از در بیرون، پاش سر خورد ولو شد رو زمین، افتاده بود رو زمین، لباس نازکشم رفته بود بالای شیکمش (جاتون خالی‌!) اومدم بالا سرش کمکش کنم بلند شه، که چشمتون روز بد نبینه، دیدم در باز شد و خانومم با یک پاکت آشقال تو دستش اومد تو!
دختره بلند شد تشکری کرد و لبخند ملیحی زد و از در رفت بیرون، نکرد یک سلام و علیکی هم با خانم من بکنه!
خانممم فقط تو چشام نیگاه کرد و پرسید چیکار داشتین میکردین،  این بود کارت؟
هر چی‌ قسم خوردم، که به پیر به پیغبر داری اشتباه میکنی‌، به خدا به جون بچه‌ها اشتباه میکنی‌، باور نکرد که نکرد، برگشتم باهاش بالا، میخواست تو خونه رام نده! گفتم بذار بابا بیام تو روشنت کنم، بگم جریان چی‌ بود، میگفت نه، خودم با چشای خودم دیدم، دیگه تو لازم نیست زحمت بکشی، چیزی رو روشن کنی‌، گفتم بابا، آش نخورده دهن سوخته ! گفت این آش از چشت در بیاد، همه چیز از تو انتظار داشتم غیر از این کار، همین امروز باید تکلیفمون روشن بشه!
هر کاری می‌کردم راضیش کنم بیاد پیش خانومه که اون بگه داستان چی‌ بوده، نمیومد! میگفت من از همون روز اول از این زنه بدم میومد حالام که دیگه اصلا نمیخوام شکل نحسشو ببینم!
گفتم بابا زنه هر چی‌ هست به خودش مربوطه،  گور باباش اما امروز بدبخت اومده بود اشقالاشو بندازه از بد شانسی‌ من، درست جلو من خورد زمین!
گفت آخ بمیرم واست، تو هم که چقد از این اتفاقات بدت میاد!
کشون کشون بردمش در خونه یارو، خانومه خودش داستان رو همون جوری که اتفاق افتاده بود تعریف کرد، وقتی‌ خانومم دید درست عین همونیه که من گفتم، دیگه آروم شد و قبول کرد که سؤ تفاهم شده!
اما میخوام اینو بهتون بگم که من بدجوری جلو زنه کنف شدم، با خودم گفتم دفعه دیگه همچین اتفاقی بیفته من هم مثل دهاتیه همون اول میگم میخواستم ترتیبشو بدم، دیگم لازم نیست. نیم ساعت بگم، گه خوردم، غلط کردم، اونم بخاطر کاری که نکردم! بذار به هر جا میخواد برسه برسه!

این پست دارای 12 نظر است

  1. ندا م

    هممم به این میگن آش نخورده و دهن سوخته هه هه
    کیان جان خب هر زنی شوهرشو توی همچین موقعیت آرتیستی و یک جورایی خطرناک میدید خب دیگه .. حالا عکس العملشو دیگه بستگی داره هرکسی با توجه به روحیه و اخلاقش چه جوری با این قضیه برخورد کنه. یعنی چه بلایی سر شوهرش بیاره :-)))

  2. اين جور هنرنمائی ها فقط مختص خانمهای وطنی است كه كلمه اعتماد بنفس را با صاد مينويسند ! 🙄

  3. کیان جان اینا طنزه عزیز من، خانوم من خودش این نوشته ها رو میخونه و اینجوری که من از اینور و اونور میشنوم، دوستم داره اما به خودم نمیگه که روم زیاد نشه!
    همین ۲-۳ شب پیش که رستوران بودم، خانومی با من سلام و علیک کرد و گفت که نوشته های منو میخونه و الکی هندونه ای هم زیر بغل من گذاشت و چاخان پاخان هایی هم کرد، پرسیدم از کجا با نوشته های من آشنایی دارین، فرمودن که من دوست خانومتون هستم و ایشون سایت شما رو به من معرفی کردن!!
    من درسته که این مطالب رو در باره خانوما مینویسم، فعلا که فکر کنم تا ابد گرفتارم اما اگر روزی دوباره بخوام ازدواج کنم، مطمئن باش که غیر از یک خانوم ایرانی با هیچ خانومی از هیچ کشور دیگیی ازدواج نمیکنم ! و این حقیقت محضه ، من با زندگی کردن در کشور های مختلف و سر و کار داشتن با ملیت های مختلف به این نتیجه رسیدم اونایی هم که ادعا میکنن که از زندگی کردن با یک خانوم خارجی و غیر ایرانی، راضی هستند، وقتی که به دلائل رضایتشون گوش میدی میبینی که زندگیشون هیچ فرقی با زندگی یک فرد مجرد نداره ! چونکه روابطشون مثل رابطه یک دوست دختر و دوست پسره، پس این چه ازدواجیه عزیز من!
    یکی از آشنا های خود من دو تابچه بزرگ داره و همیشه هم خیلی راضی به نظر میرسید تا اینکه کارش به بیمارستان کشید و یکی دو ماهی اونجا بود، اولا که در این یکی ۲ ماه، خانوم محترمش دو بار رفته بود ایشون رو ببینه، روزی هم که برگشته بود، خانومش نیومده بود بیمارستان دنبالش، میرسه خونه، هنوز ننشسته خانومش یک فرم میزاره جلوش میگه امضا کن، میپرسه چیه؟ میگه بیمست، قرداد بستم که افتادی مردی، پول کفن و دفنت گردن من نیوفته………

  4. مهدی جان بهت تبريك ميگم ! و باور كن همونقدر كه تو از زندگيت راضی هستی منهم بيشتر از آنچه كه بتونی فكرشو بكنی از زندگی دختر پسريم راضی هستم و بهيچوجه نگران مخارج كفن و دفنم نيستم ! 🙄

  5. مرد : راهي براي زندگي طولاني وجود داره؟
    دکتر: زن بگير
    مرد : کمکي مي کنه؟
    دکتر: نه، ولي ديگه هوس عمرطولانی به سرت نمیزنه!
    ———— ——— —
    چرا زن و شوهر در هنگام عقد دست يکديگر رو مي گيرن؟
    اين فقط يک رسمه. مثل دوتا بوکسور که قبل از مسابقه با هم دست ميدن!
    ———— ——— —
    زن : عزيزم امروز دومین سالگرد ازدواج ماست. دوست داري چکار کنيم؟
    مرد: بيا و بیاد این 2 سال 2 دقیقه سکوت کن
    ———— ——— —
    ———— ——— —
    درک کردن خداوند هم کار مشکلیه.
    موجود زيبائي به اسم زن را مي آفرينه بعد اونو تبدیل به همسر مي کنه!
    ———— ——— —
    قبل از ازدواج مرد تمام شب رو بيدار مي مونه و در مورد چيزي که زن گفته فکر مي کنه. بعد از ازدواج, قبل از اينکه خانم حرفش تمام بشه خوابش مي بره!———— ——— —
    راهي سريعتر از نقل و انتقال پول بوسيله سيستم الکترونيک هم وجود داره! اين راهو بهش ميگن ازدواج!
    ———— ——— —
    تلگرافي بدست مرد رسيد که نوشته بود، زنت مرده. خاکش کنيم يا بسوزونيمش؟ مرد جواب داد، ريسک نکنيد. اول بسوزونيدش و بعد خاکسترش رو خاک کنيد!
    مرد با حالت حق بجانب:
    خانم کتابی بنام “مرد، ارباب زن” داريد؟
    فروشنده : کتابهای تخیلی مون اون طرفه آقا!
    ———— ——— —
    مردي بود که به زني گفت اونقدر دوستت دارم که بخاطر تو حاضرم در جهنم هم زندگی کنم. آنها ازدواج کردند و مرد سالهاست که بقول خودش وفا کرده است؟!

دیدگاهتان را بنویسید