تعطیلات تابستونی!

نوشته مهدی امیری در جولای 23, 2009

الان که تابستونه، خیلی‌ کار‌ها تق و لقه، ایران رو نمیدونم اما اینجا فصل تعطیلات و مسافرته ، هرکی‌ پولشو داره، حد آقل واسه یکی‌ ۲ هفته‌یی هم که شده میره کنار دریایی، پاریسی، لندنی، بارسلونی،لوس انجلسی، لاس وگاسی….اونایی هم که مثل ما آسّ و پاسن و هشتشون گرو نهشونه هر روز میان سر کار و خدا خدا می‌کنن هر چی‌ زودتر این تابستون تموم شه تا دوباره کار و زندگی‌ به حالت عادی برگرده.

تو شهری که ما زندگی‌ می‌کنیم خیلی‌ از ایرانی‌ها شرکت تاکسیرانی دارن و یا آخر هفته‌ها با تاکسی کار می‌کنن، بعضی‌ هام البته فقط بخاطر در رفتن از کانون گرم خانواده آخر هفته‌ها به اسم کار کردن با تاکسی از خونه جیم میشن و به کار‌های مورد علاقشون میپردازن، خدا از سر تقصیراتشون بگذره، چه آدم‌های خائنی پیدا میشن تو دنیا!

من به این دوستانی که با تاکسی‌ مشغول به کار هستن، علاقه زیادی دارم، یکی‌ به خاطر اینکه خودم چندین سال شرکت تاکسیرانی داشتم و با خیلی‌‌هاشون رفیقم دوم هم بخاطر اینکه این دوستان، همیشه ماجرا‌ها و وقایع شیرینی‌ برای تعریف کردن دارن، آدم میتونه چندین ساعت باهاشون باشه بدون اینکه حرف کم بیارن! اونام خدائیش به من علاقمند هستن و اکثرا موقعی که با تاکسی‌هاشون از نزدیکای مغازه من رد میشن سری به من میزنن و حالی‌ از من می‌پرسن، بخصوص الان هم که تابستونه و کارشون تا حد زیادی خوابیده، قبلا اگه فقط با  من یک سلام و چاق سلامتی  میکردن و میرفتن حالا تا ۲-۳ تا چایی نخورن و ۷-۸ تا سیگار نکشن پهلوی من و ۲ دفعه جیش نکنن نمیرن!

دیروز اما یک روز استثنایی‌ بود، اول یکی‌ از دوستان اومد، یک عالم که قر زد چونکه جا پارک گیر نمیاورده، مثل اینکه من کم کم باید واسشون جا پارک هم نیگردارم! بهش چایی تعارف کردم، گفت نه بابا تو هم خل شدی تو این گرما هم آدم چایی میخوره؟ یکخورده آب بده بخورم برم، من هم واسش آب آوردم یک کمشو خوردو بقیشو ریخت رو زمین گفت تو عمرم آب به این گرمی‌ نخورده بودم، یک آب خوردن هم تو این مغازه تو پیدا نمیشه! گفتم میبخشین که ما اینجا تلفن میفروشیم و وسائل کامپیوتر، میدونستم تو ناراحت میشی‌ حتما اینجا رو می‌کردم رستوران!

دومین دوست اومد، گفت الان ۳ ساعت تو ایستگاه منتظر شدم نیم نفر سوار نشد، اعصابم داغون شد زدم از ایستگاه بیرون گفتم بیام پیشت یک چایی با هم بخوریم، گفتم لطف کردی چایی واسش ریختم آوردم اینقد حرف زد و داستان تعریف کرد که تا اومد چاییشو بخوره سرد شده بود اونم شروع کرد به قر زدن که بابا تو این مغازه یک چایی درست و حسابی‌ هم نمی‌شه خورد، رنگش که مثل آب ** رقیه، طعم که اصلا بی‌ طعم، باز اگه آقلا داغ بود یک جوری میدادمش پایین اما اینو که تو جلو من گذاشتی‌ جلو سگ نمیزارن! گفتم عذر میخوام کافه تریا چند متر اون طرفتره میخوای چایی دبش بخوری بفرما اونجا من رو هم اگه میخوای دعوت کن، پیش من همینه که هست، بی‌ همه چیز آدم حسابت کردم چایی واست درست کردم تازه کلفت هم بارمون میکنی‌؟ واقعا حقته که ۳ ساعت تو ایستگاه صبر کنی‌ ، هیچکی هم سوار ماشینت نشه، بس که ناشکری، انشالا دفعه بعد، تمام روز مسافر گیرت نیاد!

۱۰ دقیقه نشده بود دومی رفته بود که دیدم یکی‌ دیگه اومد، گفت همین جوری کار پیش بره باید تعطیلش کنم، از صبح تا حالا ۷  یورو هم نزدم! بعدشم از من پرسید، اوضاع تو چطوریه؟ گفتم پیش مام خیلی‌ ساکته فعلا که من شدم اینجا کافه تریا، دوستان میان آب میخوان چایی میخوان تازه غر هم میزنن نامردا! گفت آخه الان کسی‌ چایی نمیخوره تو این گرما تو چند کیلو بستنی بگیر بذار تو یخچالت که بچه‌ها میان پیشت بخورن حال کنن، گفتم میخوام صد سال سیاه نیان، مگه من اینجا بستنی فروشی باز کردم، فردا حتما بستنی هم دلشونو میزنه هوس آب طالبی، شیر موز و خاکشیر نبات می‌کنن! دیگه چی‌، کاری نکنین که من تا تاکسی دیدم کر کره هامو بکشم پایین. گفت بابا حالا مام یه چیز گفتیم دیگه داغ نکن، حالا بستنی نداری یک قهوه درست کن که بد جوری پشت تاکسی‌ خوابم گرفته بود، گفتم چشم نوکرتم هستم اما این آخرین قهوه‌یی هست که پیش من میخوری، من تلفون میفروشم، تلفن خواستین بیان پیشم، قدمتون رو چشام، نوکرتون هم هستم،  خواستین چایی و قهوه خاکشیر و سیرابی شیر دون بخورین برین جای دیگه! قهوه رو گذاشتم جلوش، یک قلوپ خورد گفت بابا دستت میشکست یک کم قهوه میریختی توش؟ قهوه به این رقیقی تا حالا تو عمرم نخورده بودم، خدا کنه آشقال‌های دیگیی‌ که اینجا میفروشی از قهوت بهتر باش! من رفتم بابا، دفعه دیگه تفنگم روم بگیری قهوتو نمیخورم!

طرف رفت، نیم ساعتی‌ راحت بودیم که دیدم یکی‌ از بچه‌ها خودشو انداخت تو مغازه، سلام گفته نگفته، پرسید توالت کجاس؟ گفتم مگه اینجا مسجده که هر کی‌ جیشش گرفت بیاد پیش من؟ گفت جون بچه‌هات فقط بگو کجاس که دیگه دارم خودمو خیس می‌کنم! گفتم این دفعه آخرت باشه، من از صبح فقط درد سر داشتم با دوستان، یکی‌ چایی میخواد، یکی‌ قهوه یکی‌ دیگه بستنی، آخرشم یک دری وری میگن و می‌رن، تو هم که اومدی به مغازه ما بشاشی بری! گفت بابا بذار ۲ دقه دیگه جوابتو میدم الان فقط باید برم دستشویی! گفتم بیا برو دفعه آخرت باشه، بپا همه جارو به گند نکشی گفت بچه ۲ ساله که نیستم! گفتم من هم بخاطر همین میگم!

یکی‌ ۲ دقیقه نگذشته بود که دیدم صدا میزنه بابا پس کو شیلنگت؟ گفتم میخوای ٔگل آب بدی؟ گفت نه بابا شوخی‌ نکن من عادت ندارم بی‌ شیلنگ برم توالت، گفتم مگه کور بودی، اول می‌خواست چشاتو باز کنی‌، گفت جون مادرت ببین آفتابه‌یی، ابپاشی، شیشه نوشابه‌یی، قوریی چیزی نداری بیاری، گفتم ببین شما‌ها دیگه امروز کفر منو در آوردین، کم کم دیگه شما بچه پررو‌ها رو باید سرپا هم بگیرم! ۳ شماره میشمرم،  ۳  رو که گفتم اگه ببینم هنوز اینجایی‌، شیلنگی بهت وصل کنم که تا آخر عمرت اسم آب و طهارت بشنوی یاد شیلنگ من بیوفتی!

۱…………….۲…………….

اومدم بگم ۳ دیدم بیرون مغازه واستاده داره زیپشو بالا میکشه و میگه این گرما همه‌رو دیوونه کرده، این اصلا اینجوری نبود، پاک زده به سرش!

گفتم حالا دیوونه یا عاقل،  شیلینگ میخوای بیا تو!

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.