جشن عروسی

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
۱۷ سال بود که ایران نرفته بود ،وقتی بلیتشو تو هواپیمایی گرفت  خیلی هیجان زده بود، ۴ روز دیگه فرودگاه و دیدن خانواده ، مادر ،برادرا  و خواهرا ،  تو این مدت  چند  بار دایی و عمو شده بود اما هیچکدوم از این بچه ها رو ندیده بود! فقط تلفنی صدای  چند تاییشون رو شنیده بود، همم اولین حرفی که میپرسیدن  این بود که ، دایی، عمو کی دیگه میای ایران،  ما کی دیگه  میتونیم  شما رو ببینیم؟!
از همه بیشتر اما بعد مادرش، دلش واسه داداش کوچیکش تنگ شده بود، خیلی تو این چند سال، دلش هواشومیکرد، وقتی داشت از ایران میرفت، تازه سیبیلاش در اومده بود، حالا واسه خودش مردی شده بود میخواست زن بگیره!
رفتن به ایرانشم  فقط بخاطر عروسی داداش کوچیکش بود.
شش تا خواهر برادر بودن، ۳ تا خواهر داشت دو تام برادر!
همه خواهر و برادرا به اسم صداش میزدن، فقط حسین بهش میگفت داداش، اونم فقط به محمد میگفت داداش ، برادر بزرگه رو هم به  اسم صدا میکرد!
دو تا بچه آخری بودن تو خانواده، بابای خدا بیامرزشون همیشه میگفت همه بچه  هام یک طرف این دوتام یک طرف! میگفت وقتی  میام خونه ، محمد  و حسین نباشن اینجا مثل قبرستونه!
هیچکی  تا روزی که محمد تو فرودگاه داشت میرفت اشک باباهه رو ندیده بود، خیلی سعی کرد که کسی نبینه که داره گریه میکنه اما جلو اشکاشو نمیتونست بگیره، مامانه شروع کرد باهاش به دعوا کردن که این ادا ها چیه جلوبچه ها از خودت درمیاری، خودت به دست خودت فرستادیش بره و حالا  این حرکات رو از خودت نشون میدی ؟!    قباحت  داره والا، خوبیت نداره آدم پشت سر مسافر اشک بریزه .
باباهه گفت، نمیدونم چرا احساس میکنم  که دیگه بچمو نمیبینم! مامانش گفت، برو خجالت بکش از اون هیکلت، واستادی مثل بچه ها داری زار میزنی، من باید گریه کنم نه تو مرد گنده،  تو آبروی هر چی باباست بردی!
۶ ماه  نگذشته بود که باباش یک شب خوابید و دیگه پا  نشد!  تا یک سال به محمد نگفتن که باباش فوت کرد تا بلاخره یکی از فامیلا که رفته بود انگلیس بهش گفته بود! محمد هم دیگه بعد از فوت پدرش دلش نمیومد برگرده ایران، میگفت تا وقتی   اینجام خیال میکنم که بابا ایرانه اما وقتی برم و ببینم نیست، نمیدونم چه جوری تحمل کنم!
۳-۴ ماه قبل از رفتن به ایرانش،  یکشب حسین بهش زنگ زده بود و گفته بود که میخوام  ازت اجازه بگیرم!
محمد گفته بود تو چیکار میخوای بکنی که اجازه منو لازم داری؟
گفته بود، با دختری آشنا شدم که هم خانوادش خوبه و هم خودشو خیلی دوست دارم ,  اگه شما اجازه بدی میخوایم ازدواج  کنیم!
محمد با خوشحالی گفته بود ، چی از این بهتر؟ من که هنوز تو خط ازدواج نیستم ،  خدا رو شکر تو داری به سر و سامون میرسی!
حسین گفته بود، داداش با مریم  حرفامونو زدیم، تا تو نیای، عروسی خبری نیست!
محمد گفته بود , تو عروسی کن من همین فردا میام!
عروسی رو انداخته بودن ۱۵ مرداد!
محمد واسه اول  مرداد بلیت گرفته بود، صبح زود  میرسید فرودگاه !
۳ روز قبل از رفتنش تلفنی به حسین گفته بود که فقط اون بیاد فرودگاه و ازش خواهش کرده بود که چونکه صبح خیلی زود میرسه، کس دیگیی نیاد، بهشم گفته بود که از فرودگاه میخواد مستقیم بره سر خاک پدرش!
حسین گفته بود باشه داداش، من چالوس  ماموریتم ، ۲  روز قبل از اینکه شما بیای ، خودمو میرسونم تهران,  میبرمت   سر خاک که هر چی دلت میخواد گریه هاتو بکنی، به شرطی که قول بدی،  بعدش دیگه فقط حرف عروسی و بزن بکوب باشه!
هواپیما که داشت تو مهر آباد زمین مینشست، محمد حالت  عجیبی داشت، بعد از اینهمه سال دوری ، از یکطرف خوشحالی بی اندازه  بخاطر دیدن مادر و برادر خواهرا، از طرف دیگه، احساس غم بسیار سنگینی بخاطر نبودن پدر!
ساعت شش و نیم صبح بود که  چرخ  هواپینما  زمین تهران رو لمس کرد،
میدونست که الان که از سالون بیاد بیرون،خیلی ها اومدن پیشوازش، نیم ساعتی طول کشید تا چمدوناش رسیدن و از در اومد بیرون، اولین کسی رو که دید، برادر بزرگش بود، قیافش تو این چند سال زیاد فرق نکرده فقط چونکه ریششو نزده بود، یک خورده از اونی که فکر میکرد پیرتر به نظر میرسید، ! همراه اونم فقط یکی از خواهراش اونجا بود، از حسین و خواهر های دیگه و هیچکدوم از فامیلا خبری نبود، یک خورده عجیب بود  اما خودش اینجوری خواسته بود، فقط تعجب کرد که حسین اونجا نبود!
بعد ازروبوسی با خواهر و برادرش پرسید حسین کجاست؟!
گفتن حسین نتونست بیاد چونکه مامان یک خورده کسالت  داره، مونده پیش اون،  مام بهتره عجله کنیم بریم پیش اونا  !
تو ماشین محمد به علی گفت که ما با حسین قرار گذاشتیم که اول بریم سر خاک !
علی گفت، عجله نکن،  خیالت تخت تخت  باشه،امروز هر جا نریم  سر خاک حتما  میریم،
علی خیلی عوض شده بود، آدمی که همیشه شوخی میکرد و سر به سر همه میزاشت، عجیب خسته و غمگین به نظر میرسید، محمد رو به خواهرش کرد و به شوخی گفت که علی چش شده، قبلا که زن نداشت، خنده از لبش دور نمیشد، حالا خیلی جدی به نظر میرسه!
خواهرش لبخندی زد وگفت، دیشب کم خوابیده وگرنه هنوزم همون خل بازیاشو داره!
علی برگشت گفت، محسن جان، روزگار  نمیزاره ما خوش باشیم،   وگرنه الان بعد اینهمه سال برادرمون از خارج اومده ما نباید خوشحال باشیم؟!
آدم  بکار خدام شک میکنه! یعنی خدا ما رو آفریده که فقط زجرمون بده؟ هر روزی یک جور ما روآزمایش میکنه! هر روزی یک جور پاشو میکنه تو کفش ما، نخواستیم خدا جون، ول کن ما رو، من نه خیر تو رو میخوایم نه امتحان و ازمایشتو!
برادرمون بعد ۱۷ سال اومده عروسی داداش کوچیکش،  اولشم میخواد  بره سر خاک بابابش، باشه برادر، سر خاکم میبرمت، حسین نیومد ببرتت ، من میبرمت،  این همه سال منتظرت بود،  اینقدر عجله داشت تو رو ببینه ،  حالا حتی نتونست بیاد فرودگاه پیشوازت!  اگه ماشینش تو جاده هراز داغون نشده بود، حتما میومد تو رو ببره پیش بابا !
محمد  از خواهرش  پرسید، این علی چی میگه ؟ چرا اینجوری شده؟ این همون علی هستش  که من میشناختم؟!

رسیده بودن در خونشون، خواهرش در حالی که اشکاش سرازیر بود گفت نمیدونم چی بگم بخدا ، پیاده شو بریم حالا پیش  مامان اینا !
محمد هیچی نگفت ، از ماشین پیاده شد، در و دیوار خونشون پارچه سیاه آویزون بود!
پرسید چیه چه خبره،  اینجا عروسیه یا عزا ؟!
در خونه باز بود، از پله ها رفت بالا،  صدای بلند قرآن از تو خونه میومد ، صدای گریه و شیون هر لحظه بلند تر میشد، دو تا خواهرا با لباس سیاه واستاده بودن دم در داشتن گریه میکردن، محمد پاهاش شل شد، نمیتونست  خودشو سر پا نگهداره، ، صدای مادرشو شنید که میگفت حسین جان کجایی که داداشیت  اومده عروستو  ببینه، حالا کی عروس خوشگلمونو  بهش نشون بده!
محمد با دو تا دست زد تو سرش دیگه نمیتونست رو پاش واسته،  همونجا دم در نشست رو زمین ،سرشو میزد به دبوار و  داد کشید پس  حسین کجاست ؟ چرا نیومده بود  فرودگاه؟ میدونه  که  من فقط  اومدم داداشی  رو ببینم !   !
مادرش جواب داد ، میبینیش مادر،  میبینیش، نزاشتم خاکش کنن تا داداشش ببینه که بردارکوچولوش چه مردی شده بود!…..

loading...

مطالب مرتبط

بدون دیدگاه

  1. سایه گفت:

    :(((((((((((((((((((((((((((((

  2. amir گفت:

    بابا انصافم خوب چیزیه. اینم عیدی اول سالمون بود که حالمونو بگیری؟ تورو به پیر، به پیغمبر بذار اول سال یه آب خوش از گلومون پایین بره!

  3. امیر جان، بسیار متاسفم اگر چناچه با این نوشته شما را ناراحت کردم، خود من دیروز که این نوشته رو داشتم مینوشتم بار ها اشکم سرازیر شد اما خوب دیگه همیشه هم که نمیشه نوشته ها، طنز باشه!
    به هر حال چد تا دیگم نوشته از این قماش دارم که منتظرم به ترتیب در عید های مختلف تقدیم دوستان کنم! 😆

  4. a گفت:

    خیلی از مردم ایران دچار بیماری خود آزاری هستند اما از این بین برخی دارای مرض دیگر آزاری هم هستند .
    حالا نه که سایتتون سرشار از نکات طنز و جالب و اطلاعات مفید راجع به برنامه های فرهنگی اتریش حالا یه بار از دستتون در رفته ، به نظرم اگه بیمار نبودین اسم داستان مسخره تون را جشن عزا داری می گذاشتین که آدم بدون با چه ذهنی طرفه در ثانی هدف چی بوده ناراحت کردن افرادی که دور از خانوادشون هستن
    واقعا متاسفم

  5. شما A جان!! فکر کنم جزو همون دسته اولی ها هستی که خود آزارن، شما که اینقدر دل نازکی، مجبور نبودین بخونین عزیز من!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *