با همین دوتا گوش خودم شنیدم…

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
loading...

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی آوریل 10, 2010

چند روزی بود که تصمیم داشتم یک مطلب قشنگ درباره خانم‌ها بنویسم، چونکه کم کم ممکنه بعضیا، بگن که بابی میونش با خانوما خوب نیست و خیال کنن که بابی خدای نکرده، زبونم لال ضد خانوماس! یعنی‌ مثل فمینیستا که ضد مردان بابی هم ضد خانوماس!
از شما چه پنهون خیلی‌ به خودم فشار آوردم، خیلی‌ زور زدم اما هیچ چیز خوبی‌ به نظرم نرسید که نرسید! حقیقتش می‌تونستم چند تا چاخان پاخان سر هم کنم تحویل دوستان بدم اما دلم نیومد، گفتم بابا این بچه‌ها رو حرف من حساب می‌کنن، نمیتونم بیام چرت و پرت تحویلشون بدم! فورا میفهمن که همش خالی‌ بندیه! ضایع میشم جلو همه!
کار به جایی‌ رسید که دست به دامن یکی‌ از دوستان که اومده بود پیشم شدم، جریانو براش شرح دادم گفتم اگه میتونی‌، کمکی‌ کن که اسم و رسمم در خطره! خوب فکر کن ببین تو چیزی به نظرت میرسه، تو هم ماشاله سنّ و سالی‌ ازت گذشته، تو این عمر پر بارت، خاطره‌ای، داستانی‌ برای خودت برای فامیلات، آشنا‌هات اتفاق افتاده در شرح خوبی‌ خانوما که تعریف کنی‌ من بنویسم شاید بتونم  دل خانوما رو بدست بیارم، گفت رو من اصلا حساب نکن، اگه بخوای ماجراهای منو  با این موجودات! تو وبلاگت بذاری، دیگه باید بذاری از این شهر فرار کنی‌!
 گفتم مارو ببین که دلمونو به کی‌ خوش کرده بودیم!
تو همین صحبتا بودیم که دیدم در باز شد آقائی اومد تو مغازه، سلام و علیک، گفتم بفرمایین!
گفت بهترین موبایلی که داری چیه؟
گفتم واسه خودت می‌خوای؟
گفت نه، واسه خانومم!
گفتم تو بهترین موبایلی که من دارم می‌خوای بگیری بدی خانومت؟
گفت آره دیگه، خود من که اهل این حرفا نیستم، بذار خانومم خوشحال شه!
گفتم زیر آبی‌ رفتی‌، فهمیده؟
گفت نه خدا نکنه، من اهل این بی‌ ناموسی‌ها نیستم!!
گفتم، ارثی مرثی‌، چیزی بهش رسیده؟
گفت، نه!
گفتم پس حتما، تولدی، سالگر ازدواجی یادت رفته، شایدم وضع حمل کرده بسلامتی!
گفت نخیر، مگه آدم باید حتما دنبال اینجور مناسبتا باشه که به همسرش نشون بده که دوسش داره؟!
گفتم، یعنی‌ می‌خوای بگی‌ که شما واقعا اینقدر به خانومت علاقمندی؟  به خانم خودت؟! گرفتی‌ مارو؟
گفت بهش علاقمند نیستم، عاشقشم، میپرستمش!
به دوستم گفتم بیچاره حالش خوب نیست، زنگ بزن دکتر، لطفا یک صندلی‌ هم بیار اینجا  یکوقت غش نکنه بیفته بلا ملایی سرش بیاد  بنده خدا!
گفت من حالم خیلی‌ هم خوبه، شما‌ها باید برین دکتر!
گفتم شما راست میگی‌، حالا بیا بشین رو این صندلی، الان حالت خوب میشه، با دوستم نشوندیمش رو صندلی‌!
گفت این ادا‌ها چیه شما درمیارین؟
گفتم شما ساکت باش، من تو اینترنت خوندم که اونایی که  سکته مغزی کردن، هاج و واج حرف میزنن، شما فقط جمله‌ای که من میگم چند دفعه تکرار کن، ببینم میتونی‌!  اصلا هم نگران نباش! مواظب باش فقط که بیهوش نشی‌!
گفت این حرکات چیه، چیزی خوردین؟ مواد زدین؟
گفتم شما فقط چشاتو باز نیگردار، انگشت اشارمو گرفتم جلو چشاش، گفتم سرتو تکون نده، فقط با چشات انگشت منو تعقیب کن! (اینو تو تلویزون دیدم، وقتی‌ مشت زنا، ضربه محکمی میخوره تو کلشون میوفتن رو زمین، دکترا اینکار رو می‌کنن)
یارو از جاش بلند شد، گفت شما‌ها مثل اینکه دیوونه شدین، من باید زنگ بزنم، بیمارستان، شاید هم تیمارستان بهتر باشه، که بیان شما هارو ببرن!
پرسیدم، شما تازگی‌ها سرت به جایی‌ نخورده؟
گفت دیگه دارین شورشو در میارین!
گفتم آخه این حرفای تو رو معمولا آدم‌های سالم نمیزنن!
گفت مریض شما دو نفر هستین که معلوم نیست چی‌ استعمال کردین که نمیفهمین چی‌ دارین میگین!
گفتم یعنی‌ شما این حرفایی که زدی، میپرستمو، دوست دارمو، عاشقم، اینا همه جدی بود؟
گفت، معلومه، من الان ۲۰  ساله که با همسرم ازدواج کردم، روز به روزم بیشتر دوسش دارم، الان هم ۵ روزه رفته مسافرت، امشب بر میگرده، تو این پنج روز من هروقت میرفتم خونه، دلم اینقدر می‌گرفت و احساس تنهایی می‌کردم که اصلا زندگیمو نمی‌فهمیدم!
گفتم، می‌خوای بگی‌ که زنت رفته بود مسافرت و شما ناراحت بودی؟!
گفت مگه شما انتظار دیگیی‌ داشتین؟
گفتم شما جزو نوادری!
گفت، اتفاقاً شما‌ها عقلتون با چیز دیگتون قاطی شده، نمیدونین چی‌ میگین و چیکار می‌کنین! شما خانوماتون برن مسافرت خوشحال میشین؟
گفتم نه، نه، مسلمه که نه! من خوشحال شم؟ نه اصلا! من خانومم بره مسافرت، تک و تنها، تو خونه، هر کاری دلم می‌خواد بکنم، نه جرو بحثی‌، نه دعوایی، نه غرغری، خوشحال شم؟ نه اصلا و ابدا! به دوستم گفتم، مگه تو زنت بره مسافرت خوشحال میشی‌؟
گفت من، من، من اصلا نمیذارم از خونه تکون بخوره، بچه شدی؟ چه جوری تو میتونی‌ اصلا همچین حرفی‌ رو به زبون بیاری!…..
**********
حالام بخاطر اینکه پشت سر من حرف در نیارن و نگن که بابی با خانوما آبش تو یک جوب نمی‌ره، همینجا، رسما، اعلام می‌کنم که خودم با چشای خودم دیدم، با گوشای خودم شنیدم که مردی تو همین مغازه گفت که عاشق زنشه! شاهدم دارم!

مطالب مرتبط

بدون دیدگاه

  1. Dariush گفت:

    nicely done

  2. mehdi amiri گفت:

    دوستان البته اینو بابی به شوخی نوشته و گرنه من تا حالا هیچ مرد متاهلی رو ندیدم که با تمام وجود عاشق و کشته مرده زنش نباشه! مخصوصا اگه همسرش ایرانی باشه! 🙄

  3. Kian گفت:

    _ شوهر مريم چند ماه بود که در بيمارستان بسترى بود. بيشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشيار مى‌شد. امّا در تمام اين مدّت، مريم هر روز در کنار بسترش بود. يک روز که او دوباره هوشياريش را به دست آورد از مريم خواست که نزديک‌تر بيايد. مريم صندليش را به تخت چسباند و گوشش را نزديک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
    شوهر مريم که صدايش بسيار ضعيف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست داديم، باز هم تو پيشم بودى. الان هم که سلامتيم به خطر افتاده باز تو هميشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى مي‌خوام بگم؟
    مريم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزيزم؟
    شوهر مريم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى مياره!» 😆

  4. mehdi amiri گفت:

    مرد اولي: امان از دست اين زنها!؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت!
    دومي: خوش به حالت! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!

    مرد به زن: عزيزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
    چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !

    بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه

    مردان متاهل بيشتر از مردان مجرد عمر مي كنند در عوض مردان متاهل بيشتر آرزوي مرگ مي كنند

  5. Kian گفت:

    انواع زن ها
    زنها کلا به 5 گروه اصلي تقسيم مي شوند:
    گروه اول: زنهايي که مردها رو بدبخت مي کنن.
    گروه دوم: زنهايي هستند که اشک مردها رو در ميارن.
    گروه سوم: زنهايي که جون مردها رو به لبشون مي رسونن.
    گروه چهارم: زنهايي که کاري ميکنن مردها روزي 18 بارآرزوي مرگ کنن.
    گروه پنجم: زنهايي هستند که به اشتباه فکر مي کنن جزو هيچکدام ازين گروه ها نيستند! 🙄

  6. Kian گفت:

    غره غره چای سبز !

    زنی با صورت کبود رفت سراغ دکتردکتر پرسید: چی شده؟
    زن گفت: دکتر، هر وقت شوهرم مست می یاد خونه، منو زیر مشت و لگد می گیره دکتر گفت
    هر وقت شوهرت مست اومد خونه
    یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به غره غره کردن
    و این کار رو ادامه بده
    دو هفته بعد، زن با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت
    زن گفت: دکتر، غره غره چای سبز فوق العاده بود
    هر بار شوهرم مست اومد خونه
    من شروع کردم به غره غره کردن چای سبز و شوهرم دیگه به من کاری نداشت
    و الان رابطمون خيلی بهتر شده
    حتی اون كمتر مشروب می خوره
    دکتر گفت
    می بینی؟ اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل می شن 😆

  7. Kian گفت:

    قوانین آقایان 🙂

    حالا وقتشه که ما مردها هم تکلیف خودمون رو روشن کنیم!
    خانوما توجه کنن اینها قانون های ما هستن؛ توجه هم بفرمایید که همه قانون ها شماره «1» هستن!

    1. با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست!
    1. گریه کردن یعنی باج خواستن!
    1.هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم؛ با گوشه زدن به جایی نمی رسین. با کنایه زدن به جایی نمی رسین. با حرفای مبهم به جایی نمی رسین. صاف و پوست کنده بگین چه مرگتونه!
    1. هیچ اشکالی نداره اگه سوال های ما رو با «بله» و «خیر» جواب بدین. خیلی هم خوشحال میشیم!
    1. بی زحمت فقط وقتی مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم. ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگه همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانم ها!
    1. اگه برای 17 ماه متوالی سردرد دارید، یه چیزیتون میشه. خودتونو به دکتر نشون بدین!
    1. چیزایی که 6 ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه خودمون استفاده نکنین. اصلاً می دونین چیه؟ ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه!
    1. اگه فکر می کنین چاقین خب حتماً هستین دیگه. چرا باز می پرسین؟!
    1. اگه از حرف ما 2 تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین می کنه، پس منظور ما این یکی نبوده، اون یکی بوده!
    1. یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم، یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم. نه هر دو تاش با هم! اصلاً اگه شما بهتر می دونید که چطور باید انجام بشه، چرا خودتون انجام نمی دین؟!
    1. اگه خیلی احساس میکنین که حتماً باید یه حرفی رو بزنین، حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین. نه وسط فیلم!
    1. کریستف کلمب از کسی آدرس نپرسید. ما هم نمی پرسیم!
    1. ما مردا فقط اسم 6 تا رنگ رو بلدیم!
    1. اگه ما پرسیدیم «چته؟» و شما گفتین «هیچی»، ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست. البته میدونیم که یه چیزیتون هست، ولی به دردسرش نمی ارزه!
    1. اگه یه چیزی میگین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین، پس ما هم یه جوابی می دیم که نخواهید بشنوید!
    1. وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون، هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم!
    1. لباساتون کافیه!
    1. کفشاتون هم خیلی زیاده!
    1. اندام ما خیلی هم متناسبه. خپل هم خیلی خوبه!

  8. mehdi amiri گفت:

    کیان جان حالا من یک مطلب نوشتم تو هم اینقدر کشش بده تا این خانوما میونشون با من بهم بخوره! 😆

  9. Kian گفت:

    زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

    ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش،

    یه کم بیشتر کره توش بریز..

    وای خدای من، خیلی درست کردی … حالا برش گردون … زود باش.

    باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟

    دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به

    حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه

    شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن…

    نمک…..

    زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر

    می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

    شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه

    بلائي سر من مياري 🙄

  10. Kian گفت:

    شرط اولِ من برای ازدواج!

    دوشنبه اول مهر:
    امروز روز اولیه كه من دانشجو شدم. شماره ی كلاسو از روی برد پیدا كردم.
    توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یه پسر نشسته بود.
    وقتی پرسیدم «كلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!) و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمی شه و خندید.
    با اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم از من خوشش اومده؛ چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمونم می خواست سر صحبتو باز كنه و بیای خواستگاری!
    اما شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم زیاد نخنده!

    دو هفته بعد، سه شنبه:
    امروز دوباره رفتم دانشگاه. همون پسره رو دیدم ازدور به من سلام كرد،منم جوابشو ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری كنه!
    وارد كلاس كه شدم استاد گفت:”دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بودید؟”
    یكی از پسرهای كلاس گفت:
    «لابد ایشون خواب بودن.» منم اخم كردم. اگه از من خواستگاری كنه، هیچ وقت جوابشو نمی دم چون شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم زیاد طعنه نزنده!

    چهارشنبه:
    امروز صبح قبل از اینكه برم دانشگاه از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس گرفتم
    اونم از من پرسید كه دانشگاه چه طوره؟ اما من زیاد جوابشو ندادم.
    به نظرم می خواست از من خواستگاری كنه، اما روش نشد.
    گرچه اگه خواستگاری هم می كرد، من قبول نمی كردم؛
    آخه شرط اول من برای ازدواج اینه كه تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشه!

    جمعه:
    امروز من خونه تنها بودم. تلفن چن بار زنگ زد. گوشی رو كه برداشتم، یه پسری گفت:
    خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهمیدم منظورش چیه اول از سن و درس و كارش پرسیدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم!
    اما نمی دونم چی شد یخ كرد و گفت نه و تلفن روقطع كرد. گمونم شوکه شد و
    باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم.
    شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم خجالتی نباشه!

    سه هفته بعد شنبه:
    امروز سرم درد می كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمونم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفه كه برم مغازه شبهش می گم که
    قصد ازدواج ندارم تا جوون بیچاره از بلاتكلیفی دربیاد!
    چون شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم گیر نباشه!

    سه شنبه:
    امروز دوباره همون پسره زنگ زد؛ گفت: كه حالا نباید به فكر ازدواج باشم.
    گفت :كه می خواد با من دوست بشه. منم گفتم تا وقتی كه اون نخواد ازدواج كنه
    دیگه جواب تلفنش رو نمی دم، بعدم گوشی رو گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم می‌كرد! ولی شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم به من اعتماد داشته باشه!

    چهارشنبه:
    امروز یكی از پسرای سال بالایی كه دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعدم عذرخواهی كرد،
    منم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری كنه، چون فهمید من چه همسر مهربون و با گذشتی براش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌كنم.
    شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم حواسش جمع باشه و به كسی تنه نزنه!

    دوشنبه:
    امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كیك و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟
    منم گفتم دو تا. اخم هاش كه تو هم رفت فهمیدم كه غیرتیه.
    حالا مطمئنم كه اون نمی تونه شوهر من باشه.
    چون شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم غیرتی نباشه،چون این كارا قدیمی شده!

    پنچ شنبه:
    امروز دوباره همون پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج نداره!
    منم تلفن رو قطع كردم. با اونم ازدواج نمی كنم؛
    چون شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم هی منو امتحان نكنه!

    دوشنبه:
    امروز روز بدی بود. همون پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش رو پخش كرد.
    خیلی ناراحت شدم گریه هم كردم ولی اگه به پام هم بیفته دیگه باهاش ازدواج نمیكنم.
    شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم وفادار باشه!

    شنبه:
    امروز یك پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال كردم خواهرزاده شه،
    اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد.
    خوب شد باهاش ازدواج نكردم.
    آخه شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم زن دیگه ای نداشته باشه!

    یكشنبه:
    امروز همون پسری كه روز اول دیدمش اومد طرفم. می دونستم كه دیر یا زود از من خواستگاری می كنه. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف اون از دوستم “ساناز” خواستگاری كنم و اجازه بگیرم كه یكمی با اون حرف بزنه. منم قبول نكردم.
    شرط اول من برای ازدواج اینه كه شوهرم چشم پاک باشد!

    ترم آخر :
    امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد!
    من می دونم بالاخره می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیک بشم ..! 🙁

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *