نوامبر 11, 2010 بدست Bobby | ویرایش

 

دیروزم عجب روزی بود، از صبح که رفتم سر کار هر کی‌ میومد مشکلات خانوادگیشو واسه من تعریف میکرد، فکر کنم منو با مشاور خانواده عوضی‌ گرفته بودن!

 

منم که طبق معمول حرفای صد تا به یک غاز و نصیحت‌های بیخودی تحویلشون میدادم که هم خودم میدونستم چرت و پرته و هم اونا اصلا گوشم نمیدادن که من چه زرت و پرتی می‌کنم!

 

ساعت دیگه نزدیکای هفت بود میخواستم کر کره رو بکشم پایین که دیدم همسایه بغلی اومد و پرسید، داری میبندی؟ گفتم آره دیگه کم کم برم خونه !

 

گفت امروز عجله داری! مثل اینکه جایی‌ میخوای بری؟

 

گفتم نه، بسکه امروز هر کی‌ اومد از مشکلات و ناراحتی‌ و گرفتاری گفت، حالم گرفته شد و میخوام زود برم خونه!

 

گفت اتفاقا منم میخواستم باهات تبادل نظری بکنم! تو هم که فعلا حوصله شنیدنشو نداری!

 

گفتم، نه بگو، اعصابم داغون شد بسکه مجبوربودم نقش معلم اخلاق رو بازی کنم، بهشون نصیحت کنم که برگردن سر خونه و زندگیشون!! اونای دیگه همه مشکلاتشون خانوادگی بود! تو چه مشکلی‌ داری که من بتونم بهت کمک کنن؟

 

خندید و گفت اتفاقا مشکل من هم خانوادگیه!

 

گفتم نمیدونم بخدا چی‌ بگم، شمام به قول معروف تو همه پیغمبرا جرجیس رو برای مشاوره انتخاب کردین!

 

گفت بالأخره هر چی‌ باشه تو هم سنت از من بیشتره هم تجربت زیاتره!

 

پرسیدم چند ساله ازدواج کردی؟

 

گفت ۱۶ سال!

 

گفتم دوست داری که این آخر شبی، چرت و پرت تحویلت بدم یا اینکه راست و حسینی‌ نظرمو بهت بگم؟

 

گفت نه، رو حرف تو حساب می‌کنم، نظر تو واسم مهمه، اگه نبود، نه وقت تورو میگرفتم نه خودم وقتمو تلف می‌کردم!

 

گفتم اگه با هم نمیسازین تمومش کنین بره، من می‌تونم الان بگم، حیفه، با همدیگه حرف بزنین، یک کم تو کوتاه بیا، یک کم خانومت کوتاه بیاد، شما بچه دارین، نذارین این کانون گرم خانواده از هم بپاشه، با بزرگترا مشویت کنین، برین پیش مشاور، بچتون صدمه میبینه، تنها باشی‌ روزگارت سیاه می‌شه، بدبخت میشی‌،شب که بری خونه هیچکی نیست که منتظرت باشه، نه خونه‌ای نه زندگی‌ای نه زنی‌، نه بچه‌ای……..

 

اما اینا همه مهمل بافیه، قبول کن که وقتی‌ که شما تو خونه با هم نمیسازین، و صبح تا شبب به پر و پای همدیگه میپیچین، به اون بچه بیشتر صدمه وارد میشه، وقتی‌ بچتون تو خونه خوش حال نباشه و همش دعوای پدر و مادرش ببینه، خیلی‌ بیشتر صدمه میبینه، حالام دیگه مثل قدیم نیست که بگی‌ بچه اگه پدر و مادرش با هم زندگی‌ نکنن، ناراحته و غمگینه، این دیگه چیز غیر عادی نیست، کم کم دیگه داره بر عکس میشه اگه پدر و مادر با هم باشن، عجیب و غریبه!

 

گفت تو اول گوش بده بعد نظرتو بگو، من هنوز هیچی‌ نگفته تو داری نسخه میپیچی!

 

گفتم من گوشام از این حرفا پره، الان میخوای واست، از خودت بهتر شرح بدم ناراحتیت چیه؟ لازم نیست که کسی‌ بگه، همه مشکلاتشون عین همه، یکی‌ یک کم بیشتر اون یکی‌ یک کم کمتر!

 

اینام همه حرفه مفته، که سوا شی، تنها می‌مونی و شب کسی‌ منتظرت نیست و کسی‌ نیست به حرفات گوش بده و کسی‌ نیست غمتو بخوره…..

 

گفتم، واقعیت اینه دوست من که شبا که میری خونه یکی‌ منتظرته، فقط منتظره تو برسی‌ خونه که پدرتو در بیاره، هر چی‌ ناراحتی‌ از صبح تو دلش جمع شده میخواد یک جا سر تو خالی‌ کنه! غصه تورو هم از همه کمتر همونی می‌خوره که ظاهراً باید یار و غمخوار تو باشه!

 

اینا واقعیت زندگیه که من دارم بهت میگم حالا میخوای ادای پدر و مادر و بزرگتر‌های فامیل رو در بیارم باشه، چی‌ دوست‌داری بشنوی، همونو واست بگم؟

 

گفتم من که زن تورو نه دیدم و نه میشناسم، تا امروز هم هیچوهت نشنیدم که تو شکایتی ازش داشته باشی‌، یا حد اقل به من چیزی در این مورد نگفتی! میتونمم اگه بخوای بهت بگم، برو یک دسته گل واسش بخر، اگه اذیتش کردی از دلش در بیار، باهاش مهربون باش، هر کاری میگه بکن، هر جوری دوست داره رفتار کن، دلشو خلاصه به دست بیار، اونوقت خوشبخت میشی‌!

 

اما عزیز من، شما خیال میکنی‌ که اگه این کار‌ها رو بکنی‌ مشکلات حل میشه؟ به پیر نه، به پیغمبر نه، یک روز، دو روز، یک هفته، سوارت میشه، بعدش بازم همین آش و همین کاسه!

 

فقط گوش میداد، هیچی‌ نمیگفت، منم دیگه دیدم خوب گوش میده به قول یکی‌، اوج گرفتم و گفتم بذار کار رو یک سره کنم، خیالشو راحت کنم! مردم از صبح بسکه ادای آدم خوبا رو در آوردم!

 

گفتم ببین موقعیت پیش اومده کار رو تموم کن، از قدیم گفتن، ضرر رو هر وقت جلوشو بگیری منفعته! تمومش کن بره بابا، چیه ۱۶ سال زندگیتو از دست دادی، هم خودت زجر کشیدی هم زنت هم بچت!

 

گفتم، امروز تو سومین مردی هستی‌ که مشکل داره با روابط خانوادگیش، دیروز هم یک خانومه واسم درد دل‌ میکرد و دلش خون بود!تازه اینا اونایی هستن که با من مشورت می‌کنن، اونای دیگم خیال نکن که خوشبختن، نه قربونت برم، نمیخوان با کسی‌ درد دل‌ کنن، چونکه میدونن، کسی‌ راه حلی جلوشون نمی‌ذاره!

 

مگه ما آدما مجبوریم که خودمونو دیگران رو زجر بدیم، عزیز من رابطه‌ای که ۱۶ سال خوب پیش نرفته، دیگه شما هر کاریشم کنی‌ درست بشو نیست، تا ۳۰ سال دیگم که با هم زندگی کنین، روز به روز بد تر میشه که بهتر نمی‌شه!

 

گفتم من دیگه تصمیم گرفتم که از امروز، اگه کسی‌ از من نظرمو در این مورد پرسید، رو راست بهش بگم که آقا هممون علافیم، هممون خودمنو داریم گول می‌زنیم! چقدر آخه آدم باید حرفای تکراری بزنه و حرفای مفت گوش بده؟!

 

حیفه، نکنین اینکار رو، بچه‌هاتون چی‌، فکر آیندتون باشین….. مردیم بس که این اراجیف رو شنیدیم! بسه دیگه، تا کی‌ آخه چه آینده‌ای؟ چه آشی؟ چه کشکی‌؟ صبح تا شب تو اعصاب همدیگه رفتن، آینده‌ای هم داره؟ بندازین دور این حرفا رو!

کانون گرم خانواده! بعضی‌ وقتا دیگه اینقدر گرمه که داغ می‌شه میسوزی!

 

به اینجا که رسید دیدم کلیداشو ورداشت و گفت فردا میبینمت!

 

گفتم به این سرعتم دیگه تو تصمیم نگیر، حالا منم یه چیزی گفتم، نری الان بدبخت زنتو از خونه بندازی بیرون!

 

گفت راستش دیروز داشتم تو خیابون میرفتم، پسرم سیزده سالشه، دیدم اونور خیابون داره سیگار میکشه، خدا رو شکر منو ندید، چونکه نمی‌خوام بدونه که من میدونم! اومدم با تو در این مورد مشورت کنم، که تو هم زنمو واسم طلاق دادی رفت!

 

گفتم والا من تخصصی در این مورد ندارم، دوست هم ندارم که نصیحتی بهت بکنم که مناسب نباشه! من تحقیقاتم بیشتر در باره رابطه بین زن و شوهر بوده! اما اگه با خانومت مشکلی واست پیش اومد دیگه لازم نیست به من رجوع کنی‌ چونکه من پیشاپیش راهنماییمو کردم!

فقط اگه فرصتی پیش اومد اسون از دستش ندی، تا پشیمون نشده کار رو یک سره کن!…..

دیدگاهتان را بنویسید