مطالب جالب خواندنی و دیدنی‌!

با اجازه دوستان قسمت دیگری اضافه می‌کنیم با عنوان مطالب خواندنی، در این بخش، مطالبی رو میذاریم که به نظر ما به خوندنش می‌ارزه، حالا می‌تونه، کمدی باشه، خبری، اجتماعی،آموزنده…و موارد دیگر، شما هم میتونین اگه مطلبی جایی‌ دیدن که مورد پسندتان واقع شد، در قسمت کامنت‌ها بذارین تا دوستان دیگه هم بخونن.

شما ممکن است این را هم بپسندید

بدون پاسخ

  1. parsnews گفت:

    برهنه خوشحال

    پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی؟

    گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

    گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟

    گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

    گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک؟

    گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام

    گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای؟

    گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام

    گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟

    گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

    گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای

    گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

    گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟

    گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

    گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟

    گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

    گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟

    گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

    گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟

    گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام

    گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟

    گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام

    گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!

    گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام 😆

  2. parsnews گفت:

    نادر ابراهیمی و بیشرمانه زیستن

    روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت:آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

    گفتم:خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.

    حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند.
    پس گفت:بله… خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند… حقیقتا چه خوب آمد و
    چه خوب رفت…

    گفتم:این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند… و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را “بیشرمانه مردن” تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمانِ، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود… ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند…
    گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند

  3. parsnews گفت:

    اصطلاح 120 سال زنده باشی از کجا آمده؟

    آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا …

    در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما خوانندگان عزیز می دانند که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می شوند حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند (و بعضی ها هم این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.

  4. parsnews گفت:

    ,معلم پای تخته داد می زد
    ,صورتش از خشم گلگون بود
    .و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

    .ولی آخر كلاسی ها لواشك بین خود تقسیم می كردند
    .وان یكی در گوشه ای دیگر “جوانان” را ورق می زد
    برای اینكه بی خود های وهو می كرد و با آن شور بی پایان
    ,تساوی های جبری را نشان می داد
    با خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
    ,غمگین بود
    :تساوی را چنین بنوشت
    “یك با یك برابر هست”

    .از میان جمع شاگردان یكی برخاست
    .همیشه یك نفر باید به پا خیزد
    :به آرامی سخن سر داد
    !تساوی، اشتباهی فاحش و محض است

    .نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره گشت
    .معلم مات برجا ماند
    و او پرسید اگر یك فرد انسان
    واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود؟

    سكوت مدهشی بود و سوالی سخت
    :معلم خشمگین فریاد زد
    .آری برابر بود

    :و او با پوزخندی گفت
    ,اگر یك فرد انسان واحد یك بود
    آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود
    آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
    .پایین بود
    اگر یك فرد انسان
    واحد یك بود آنكه صورت نقره گون
    چون قرص مه می داشت
    .بالا بود
    وان سیه چرده كه مینالید پایین بود
    اگر یك فرد انسان
    واحد یك بود
    !این تساوی زیر و رو می شد

    حال می پرسم
    یك اگر با یك برابر بود
    نان و مال مفتخواران
    از كجا آماده می گردید؟
    یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد؟
    ,یك اگر با یك برابر بود
    پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
    یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت؟
    ,یك اگر با یك برابر بود
    پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟

    :معلم ناله آسا گفت
    :بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

    یك با یك برابر نیست

    خسرو گلسرخی

  5. parsnews گفت:

    مادرم قده یه عروسک بود که مادر شد…!

    مادرم هنوز عروسک بازی میکرد که حسن اقا با یک دستمال پر از اسکناس دو تومنی امد اون رو از باباش خواستگاری کرد و با خودش برد! حسن اقا میگه: زهرا اِنقَد کوچیک بود که تا چند وقت مِترسیدُم بهش دست بزنم! حسن اقا یک شب دیر امد خانه … مادر گفت حسن اقا کجا بودِن؟ و بجای جواب کتک خورد… و یاد گرفت هیچ وقت به حسن اقا نگه کجا بودی! مادر گریه کرد و گفت: غِلَط کردُم! حسن اقا نَزن غلط کِردُم …!

    چند وقتی که گذشت مادرم شد مادر! هنوز بچه بود که بچه دار شد! مادر بچه داری بلد نبود! نصفه شب بچه دل درد شد و گریه کرد…حسن اقا بلند شد و داد کشید: یا خفه اش کن یا الان پرتش مُکُنم تو کوچه! مادر ترسید…مادر زود باور بود…مادر بچه سال بود…مادر گفت: چشم حسن اقا … نَنداز بچمه تو کوچه …الان ساکتش مُکُنم! نندازش تو کوچه حسن اقا! تو کوچه سگ دره… بچمه مُبُره!

    مادر بچه را برد توی زیر زمین … مادر تا صبح از موش ها ترسید و گریه کرد! اما خوشحال بود که حسن اقا بچه اش را پرت نکرده توی کوچه…!

    مادره مادرم به مادرم گفته بود: شوهر خدای دوم زنه ننه جان! گفته بود: سربراه باش تا کتک نخوری! هر چی گفت بگو چشم! گفته بود: تند تند بزا تا طلاقت نده! گفته بود: زن با لباس سفید مِره خانه شوهر با کفن میه بیرون! گفته بود: طلاق تو خانواده ما رسم نیست! گفته بود: طلاق یعنی مرگ …یعنی بی ابرویی! و مادر کتک خورد و هیچی نگفت! فقط تند تند زایید تا حسن اقا طلاقش نده! مادر میترسید از طلاق!

    مادرم هفت بار بچه زایید و هفت بار کمرش شکست و هفت بار پیر شد! مادر صبح از همه زود تر از خواب بلند میشد و نون میگرفت! حسن اقا فقط نون تازه دوست داشت! حسن اقا بیست تومن زیر چایدون میذاشت برای خرجی…مادر میشست … میخرید… میپخت و باز میشست! تکه گوشتی رو با زرچوبه و نمک و پیاز توی هاونگ سنگی می انداخت و با گوشتکوب چوبی هی میکوبید و هی میکوبید… هی اشک میریخت و هی اشک میرخت!

    یه روزگفتم: چره گریه مُکُنی مادر؟ گفت از بوی پیازه مادر جان! از بوی پیازه! ولی مادر اون روز یادش رفته بود پیاز بریزه توی گوشت!

    حسن اقا فقط شب های جمعه پهلوی مادر میخوابید…شب های دیگه جای خوابش جدا بود! مادر پیر شد کم کم …بچه ها بزرگ شدند! مادر هنوز از حسن اقا میترسه … حسن اقا گاهی که خوش اخلاق باشه میگه مادر زن خوبی بوده! و مادر دلش به همین خوشه! حسن اقا هیچوقت به مادر نگفت دوستش داره! و مادر هیچوقت نفهمید معنی دوست داشتن چیه… معنی عشق چیه! مادر گاهی به خواهرم میگه شوهر خدای دوم زنه! میگه طلاق توی خانواده ما رسم نیست …میگه بسوز مادر …میگه بسوز و بساز و خواهرم فقط میسوزه … فقط میسوزه! شوهر خواهرم اسمش حسن اقاست!

    نوشته شده توسط مسعود مشهدی در اکتبر ۲۰۰۸

  6. parsnews گفت:

    حالم بد است …
    حالم بد است ای مردم ….، حالم بد است…
    حالم بد است..

    از رفتارهایتان حالم بد است ،

    از طرز رانندگیتان ،

    از صفهای صد شاخه تان ،

    از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ،

    از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ،

    از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی

    غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ،

    از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ،

    از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ،

    از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ،

    از آشغال ریختنتان در خیابان ،

    از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ،

    از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ،

    از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ،

    از عملهای زیبائی ،

    از یکی نبودن حرف و عملتان ،

    از تعارفهای بی موردتان ،

    از غیبت کردنهای کثیرتان ،

    از تغییر نظرهای یک ساعته تان ،

    از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار ،

    از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ،

    از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان ،

    از عشقهای یک شبه تان ،

    از انتخاب دوست پسرتان بر مبنای نوع خودرواش ،

    از چاپیدن یکدیگرتان ،

    از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ،

    از بی مطالعه بودنتان ،

    از تن دادن و دل ندادنتان ،

    از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان ،

    از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ،

    از عدم رعایت نظافت شخصیتان ،

    از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ،

    از مدرک گرا بودنتان ،

    از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ،

    از جوکهای قومیتیتان ،

    از نژاد پرستیتان ،

    از خواب دو هزار و پانصد ساله تان ،

    از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ،

    از مصرف گرا بودنتان ،

    از قسطی خریدن بنز برای فخر فروشی ،

    از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ،

    از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و….

    …از کجا بگویم …از چه بگویم… که حالم بد است ، خیلی هم بد است…

  7. parsnews گفت:

    یک سال دیگر هم گذشت. تعداد ایمیل هایی که میگیریم کمتر شده این روزها ولی کماکان ایمیل های آموزشی که دوستان میفرستند سرازیر است…به لطف این ایمیل ها زندگی من دیگر مثل سابق نیست. حقیقتش تغییراتی در اثر این ایمیل ها در من ایجاد شده که حس عجیبی راجع به آنها دارم 🙄

    مثلا” هنوز هم برایم پیغام می آید که جلوی زیر آب رفتن پاسارگاد را هرطوری که میتوانم بگیرم!…گاهی با خواهش و درخواست و امضای طومار و گاهی هم با فحش و فضیحت به من میگویند که خیلی بی غیرتی! که مقبره یکی از اجداد بزرگوارت به خاطر افتتاح سد توسط دولت مهرورز دارد ….. میشود و تو نشسته ای در خانه ات.

    دیگر یک لقمه راحت تو رستوران از گلویم پایین نمیرود، چون دوستان عکس هرچه جانور و کثافاتی که در بشقابهای نیمه خورده و سوپ ها و رستوران ها پیدا شده را، برایم فرستاده اند و تمام ماشین های حمل گوشت رو به طریق ایکس ری در حال حمل گربه های بی صاحب پوست کنده و یخ زده میبینم.

    هرچه مایعات دستشویی و فوم میخرم به سرعت برق و باد تموم میشه چون نسبت کثافت های روی کیبورد و دستگیره در تاکسی و اسکناس و بند کفش و پاکت سیگار و قوطی کنسرو و روی سنگ توالت برایم محاسبه شده و تا دقت 3 رقم اعشار فرستاده شده و همگی چندین برابر لیسیدن کف توالت ، ضرر داشته!

    آدرس تمام مجامع جهانی را حفظ شده ام و با همه شان مکاتبه دارم چون بارها ازشان درخواست کردم که مراسم “ختنه سورون” را یک آیین جهانی اعلام کنند و رقص چاقو در یونسکو بعنوان میراث فرهنگی بشریت ثبت شود.

    دیگر یه قران پول در بانک ندارم، چون مجتبی کوچولو توی استان ایلام تقریبا” 300 بار کلیه هاش از کار افتاده اند و باید عمل می شده و پدرش 35 بار از روی نردبان افتاده و 4 تا دنده شکسته دارد و بیکار است و خواهرش هم در اثر آتش سوزی چراغ نفتی 46 بار پیوند پوست لازم داشته است.

    البته هنوز امیدوارم که در برنامه ای که یکی از ایمیل ها میگفت واقعیت بدون ردخوراست، با فرستادن ایمیل به 2500 نفر از دوستام مبلغی معادل 273 657 دلار درآمد مفت و مسلم نصیبم شود و این غیر از آن درخواستهای اقامت در کشورهای انگلیس و امریکا و استرالیا است که از دفتر حفاظت منافعشون در آفریقای جنوبی و گامبیا برایم رسیده است.

    دیگر تمام حرفهای پائولو کویلو و مارکز و دکترشریعتی و چارلی چاپلین و دکتر حسابی و گابریل باتیستوتا را راجع به زیبایی زندگی و خوب بودن حوله گرم و زیبایی چشمای دختر بچه ها حفظ هستم . همیشه در حالی که از دود و کثافت تهران دارم خفه میشم و یه خرس باتوم به دست با شلوار شیش جیب دنبالم میدود ، به آن پیرمرد کور بیچاره ای که زیبایی بهار را نمیدید فکر میکنم و احساس میکنم من خیلی از او خوشبخت ترم!

    دیگر نمیتوانم با خیال راحت از سوپر مارکت خرید کنم، چون نصف مارک های مواد غذایی، بیشتر سودشان عاید شرکت هایی میشود که روی نقشه های نصب شده در دفاترشان به جای “خلیج فارس” نوشته “خلیج عربی”.

    به لطف دوستان دیگر نمیتوانم نوشیدنی های گازدار بخورم چون نصف بیشترشان جرم های توالت را به سه شماره در خودشان حل میکنند. پفک که به هیچ عنوان، چون موقع آتش گرفتن، ازآن دود سفید عجیبی متصاعد میشه و همچنین هیچ آبی که دربطری یخچال باشد را نمیتوانم بنوشم چون هفت جور سرطان مختلف می آورد، در عین حال از مایکرویو هم برای گرم کردن غذا نمیتوانم استفاده کنم چون گلدانی که با آب یکبار گرم شده در مایکروویو آب داده شده بود، 3 روزه ورچلوسید! و از همه بدتر امواج موبایل که اگر بیست تایش با هم را موقع زنگ زدن، جمع کنیم یک تخم شتر مرغ را 30 ثانیه ای میپزد، من که جای خود دارم!

    با آگاهی که در اثر این ایمیل ها پیدا کردم، دیگر تمام مدتی که سوار اتومبیلم هستم مراقب اطرافم، که مبادا یک روانی با یک تفنگ آب پاش که در آن اسید سولفوریک ریخته است بیاید سراغم!

    دیگر نمیتوانم به شماره هایی که نمیشناسم و روی صفحه موبایلم ظاهر میشوند جواب بدهم چون ممکن است در اثر مکالمه با آنها بعدا” برایم قبضی بیاید که من 2 ماه تمام با جاماییکا و اوگاندا حرف زده ام.

    دیگر نمیتوانم به راحتی با عابر بانک کار کنم، چون اگر شماره کارت را اشتباه وارد کنم ، کلانتری منطقه یه طور اتوماتیک باخبر و کارت از طریق سیستم ردیاب الکترونیکی قفل میشود.

    در اثر اطلاعات ارزشمند ایمیل ها، بنزین زدن برایم کابوس شده چون فهمیده ام اگر هر دفعه یک پروسه خاص را برای گذاشتن و برداشتن کارت سوخت طی نکنم، از سهمیه ام چندین لیتر کم میشود.

    مسواکم را در پذیرایی نگه میدارم، چون استفاده از سیفون باعث میشود ذرات ریز مدفوع تا 6 متر در اطراف پراکنده شوند.

    هیچ رو انداز ارزان قیمتی نمیخرم چون ممکن است مواد اولیه اش کاندوم های مصرف شده یک دهکده در شمال شرقی چین باشد!

    به خاطر نصیحت عالمانه ایمیل ها که بر مبنای تحقیقات یک دانشمند آلمانی که در پرو تحقیق میکرده ارسال شده بود، 5 هفته تمام سعی کردم از عصاره آبلیمو و سیر و گشنیز که سه روز در آفتاب و سه روز در سایه مانده بود به جای نهار و شام استفاده کنم تا پوستم شفاف شود و تمام منافذ بدنم باز شود، اما این فقط باعث شد تا عمر دارم دیگر چیزی که بو و مزه این سه تا را بدهد، نخورم!

    دیگر به هیچ عنوان در هیچ دریایی شنا نمیکنم، چون حجم مدفوع و ادرار نهنگ ها و کوسه ها در هر نوبت کارکرد مزاج، برایم ارسال شده!

    راستش اگر خواندن این نوشته را به 235 تا از دوستانتان توصیه نکنید تا فردا ساعت 5 بعد از ظهر یک کوهان پشمالو در می آورید که فقط با عمل جراحی قابل برداشتن خواهد بود….دیگر خود دانید! 🙄

  8. parsnews گفت:

    همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش

    همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
    در پی آ یینه بین و فال و فنجانم همش

    حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
    هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟

    صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود
    ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش

    عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش
    دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش

    مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
    چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش

    همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا
    خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش

    مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب
    بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش

    بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این
    در پی کفش و لباس و کیف ارزانم همش

    هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب
    قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش

    جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما
    بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش

    جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش
    یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش

    نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه
    بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش

    گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا نترس
    کاسبی ها راکد و در اوج بحرانم همش

    بنده فکر پاس چک هامم نه تجدید فراش
    هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش

    ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده نیست
    تازه از آن بار اول هم پشیمانم همش

  9. parsnews گفت:

    يه خانوم خوشگل كنار بزرگراه سوار ميكني .

    ناگهان اون احساس مريضي ميكنه و غش ميكنه و شما

    اونو به بيمارستان ميرسوني.

    استرس زيادي داري

    اما نهايتا توي بيمارستان به شما ميگن كه حالش خوبه و

    شما دارين پدر ميشين.

    شما ميگين كه من كه پدر بچه نيستم اما دختر ميگه چرا

    هستي

    شما استرس رو بيشتر حس ميكني

    بعد شما تقاضاي تست دي ان اي ميكني و ثابت ميشه

    كه شما پدر بچه نيستي

    دكتر به شما ميگه اصلا نگران نباشيد چون اصولا شما از

    زمان تولد نابارور بوديد

    شما اكنون كاملا و بيشتر از هميشه استرس داري اما

    خلاص شدي.

    اما توي راه خونه،،، داري به سه تا بچه هاي خودت فكر

    ميكني

    !!حالا به اين ميگن

    استرسسسسسسسسسسسسسسسسس 🙄

  10. parsnews گفت:

    لایحه پیشنهادی آنی جهت حمایت از خانواده

    راستش ما دیدیم مجلس خیلی وقت است دارد با دو واژه «ازدواج مجدد» و «ازدواج موقت» بازی می کند و توی سر خودش می زند تا بگوید من به فکر حمایت از خانواده هستم. کسی هم نمی گوید این چه جور حمایتی است که فقط دو جور ازدواج خشک و خالی را در برمی گیرد، تازه همان دو تا را هم مدت هاست زورش نمی رسد تصویب کند
    انواع ازدواج های پیشنهادی:

    * ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.
    * ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.
    * ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند

    * ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد

    * ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید

    * ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد

    * ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست

    * ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد

    * ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد

    * ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد

    ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش از فلان جایش در برود

  11. parsnews گفت:

    خداوندا كفر نمي‌گويم -دكتر شريعتي

    خدایا کفر نمی‌گویم،

    پریشانم،

    چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

    مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

    خداوندا!

    اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

    لباس فقر پوشی

    غرورت را برای ‌تکه نانی

    ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

    و شب آهسته و خسته

    تهی‌ دست و زبان بسته

    به سوی ‌خانه باز آیی

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!

    اگر در روز گرما خیز تابستان

    تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

    لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

    و قدری آن طرف‌تر

    عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

    و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!

    اگر روزی‌ بشر گردی‌

    ز حال بندگانت با خبر گردی‌

    پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

    خداوندا تو مسئولی.

    خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

    در این دنیا چه دشوار است،

    چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

  12. kian گفت:

    مرد از راه می رسه
    ناراحت و عبوس
    زن:چی شده؟
    مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
    زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
    مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه
    زن اما “می فهمه”مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست
    تلفن زنگ می زنه
    دوست زن پشت خطه
    ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
    (مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )
    زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
    مرد داغون می شه
    “می خواست تنها باشه”

    …………………………………………………………………….
    مرد از راه می رسه
    زن ناراحت و عبوسه
    مرد:چی شده؟
    زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
    مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
    زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
    مرد اما باز هم “نمی فهمه”زن دروغ میگه.
    تلفن زنگ می زنه
    دوست مرد پشت خطه
    ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
    (زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
    مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
    زن داغون می شه
    “نمی خواست تنها باشه”

    ……………………………………………………………………
    و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند…. 🙄

  13. kian گفت:

    قوانین عجیب در آمریکا

    همه این قوانین که اینجا نوشته شده از روی تابلوهای هشداردهنده یا پلاکاردها و پارچه نوشته هایی آورده شده که تو مکانهای عمومی نصب بودند :

    فلوريدا:

    اگر فيلي به پاركومــتري قفـل و زنجير شده است، هزينه پاركينگ با هزينه پارك هر اتومبيل ديگر برابر خواهد بود!

    ايجاد هرگونه رابطه جنسي با جوجه تيغي ممنوع است!

    خارج نمودن باد معـده بعد از ساعـت 6 بعدازظهر روزهاي پنجشنبه پيگرد قانوني دارد!‌

    اسـتحمام در حالت عريان جرم محسوب ميشــود! (‌از اين به بعد با كت و شلوار…!‌)‌

    پارك نمودن هرگونه خودروي باري در روبروي خانه ممنوع ميباشـد. مگـر آنكه صاحب خودرو، خانه نداشـته باشـد،‌ كه در اين صورت بلامانع است!

    جورجيا:

    بســتن زرافه به دسـتگاه تلفن عمومي و يا لامپ خيابان ممنوع است!‌

    هاوائي:‌

    وارد كردن سكه در داخـل گوش ممنوع است!

    آيداهو:

    ماهيگيري بر پشت شــتر يا زرافه ممنوع است!

    سوارشدن روي چرخ و فلك در روزهاي يكشــنبه جرم محســوب ميشــود!

    ايلينويز:

    طبق قانون، افراد از صرف غذا در مكاني كه در حال آتش‌سوزي ميباشد منع گرديده اند!

    خوراندن ويسـكي به سگ مجـاز نيست!‌

    جريمه كشتن موش با چوب بيس بال برابر با 1000 دلار است!

    شكلك درآوردن براي سگهــا ممنوع است!

    اينديانا:

    خوردن هندوانه در پارك ممنوع است!

    تا 4 ساعت بعد از خوردن «سـير»، شخص اجازه ورود به سالن سينما يا تاتر را ندارد!

    ماموران آتش‌نشاني موظفند قبل از اعزام به محل آتش‌سوزي، به مدت پانزده دقيقه به تمرين بپردازند!

    كنتاكي:

    پرتاب تخم مرغ به بلندگوهاي عمومي، يك سال زندان درپي دارد!

    لويزيانا:

    سرقت «تمسـاح»،‌ تا ده سال محكوميت دارد!

    دزدي از بانك و شليك به سوي مامور بانك بوسيله تفنگ آب پاش خلاف قانون است!

    در هنگام پرواز، اجازه خارج شدن از هواپيما را نداريد!

    مريلند:

    همراه بردن شـير (‌سلطان جنگل! نه از اون خوردني‌هاش!‌) به داخل سالن سينما اكيداً ممنوع است!

    مينسـوتا:

    افرادي كه اردك يا مرغي را روي سر خود بگذارند، اجازه عبور از مرزهاي ايالتي را ندارند!

    صاحبان خانه با شماره پلاكهاي زوج اجازه آبياري باغچه خود را در روزهاي فرد ماه ندارند!

    ايالت‌هاي ديگر:

    هركه بر روي ريل قطار نمك بريزد،‌ جریمه ميشود!

    قرار دادن بســتني قيفـي در جيب عقب شـلوار،‌ تحت هرشرايطي ممنوع است!

    دوچرخه‌سـواري در اسـتخـر اكيدا ممنوع است!

    تيراندازي به خرس ممنوع است. همچنين بيدار كردن خرس جهت تهيه عكس يادگاري مورد اشكال است!

    خوراندن نوشابه الكلي به گوزن‌ها ممنوع است!‌

    ميمون‌ها نميتوانند در وان حمام بخوابند!

    پارس كردن سگها بعد از ساعت 6 بعد از ظهر ممنوع است!

    هيچ اتومبيلي بدون راننده نميتواند سريع تر از 60 مايل در ساعت برود!

    ليس زدن قورباغه ممنوع!

    برخورد ناصحيح با موش در ايالت كلرادو ممنوع ميباشـد!

    خريد آبجو بعد از 12 نيمه شب يكشـنبه ممنوع است.

    عبور از خيابان در حالي كه روي دو دسـت راه ميرويد ممنوع اسـت!

    خلاف قانون است اگر بعد از غروب خورشيد فردي در كنار ساحل عقب عقب راه برود!

    خلاف قانون است اگر فردي در اماكن عمومي لباس شنا بپوشد و آواز بخواند!

  14. kian گفت:

    قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي هاست. قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. سرگرد ادوارد مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت ترين آزمايشهاي پروژه يک تکنسين سيم ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت: “اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه اون همون يه راه رو پيدا مي کنه” و اين اولين قانون مورفي بود. در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي درزمره قوانين اصلي قرار گرفتند. برخی از این قوانین به شرح زیر هستند. *فلسفه مورفي* *لبخند بزن… فردا روز بدتريه…* قانون صف: اگر شما از يک صف به صف ديگري رفتيد، سرعت صف قبلي بيشتر از صف فعلي خواهد شد. قانون تلفن: اگر شما شماره‌اي را اشتباه گرفتيد، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود. قانون بینی: بعد از اين که دست‌تان حسابي گريسي شد، بيني شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون کارگاه: اگر چيزي از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترين گوشه ممکن خواهد خزيد. قانون دروغگویی: اگر بهانه‌ دروغیتان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشين‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشين‌تان، ديرتان خواهد شد. قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با يک آشنا وقتي که با کسي هستيد که مايل نيستيد با او ديده شويد افزايش مي‌يابد. قانون اثبات: وقتي مي‌خواهيد به کسي ثابت کنيد که يک ماشين کار نمي‌کند، کار خواهد کرد. قانون بيومکانيک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با ميزان دسترسي آن نقطه نسبت عکس دارد. قانون قهوه: قبل از اولين جرعه از قهوه داغتان، رئيس‌تان از شما کاري خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشيد. قانون ترافیک : وقتي در ترافيک گير کرده اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه مي افتد قانون وسایل نقلیه : وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و… هميشه ديرتر از موعد حرکت مي کنند مگر آن که شما دير برسيد. در اين صورت درست سر وقت رفته اند قانون اتوبوس : مدت زيادي منتظر اتوبوس مي ماني و خبري نيست پس سيگاري روشن مي کني. به محض روشن شدن سيگار، اتوبوس مي رسد. (به عبارت ساده اگر سيگار را روشن کني اتوبوس مي رسد، اگر براي زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کني اتوبوس ديرتر مي آيد) قانون کار : اگر به نظر مي رسد همه چيزها خوب پيش مي روند حتما چيزي را از قلم انداخته اي قانون نتیجه : احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد قانون یادگیری : شما چیزی را یاد نمیگیرید، مگر بعد از اینکه امتحان آنرا دادید قانون جستجو : هر وقت دنبال چیزی می گردید، همیشه در آخرین مکانی که جستجو میکنید آنرا پیدا میکنید قانون خرید: اهمیتی ندارد که چقدر دنبال جنسی بگردید، به محض اینکه آنرا خریدید آنرا در مغازه ی دیگری ارزانتر خواهید یافت قانون چیزهای خوب: هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است یا غیر اخلاقی یا چاق کننده قانون ضایع شدن: احتمال آنکه کاری را که انجام میدهید دیگران ببینند نسبت مستقیم دارد با میزان احمقانه بودن آن کار قانون پمپ بنزین: هنگام ورود به پمپ بنزین جایگاهی را که انتخاب میکنید کند تر و طولانی تر از جایگاههای دیگر خواهد بود قانون لکه : زمانیکه می خواهید لکه روی شیشه پنجره را پاک کنید، لکه در سمت دیگر شیشه خواهد بود قانون بقای کثیفی: برای تمیز کردن هر چیزی، چیز دیگری باید کثیف شود قانون دسترسی: هرگاه چیزی را دور بیاندازید، به محض آنکه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید، به آن نیاز پیدا خواهید کرد قانون صبحانه: همیشه نان از طرفی که به آن کره مالیده اید روی زمین می افتد قانون تعمیر : زمانی که دستگاه معیوب خود را نزد تعمیرکار میبرید، کاملا درست و بی عیب کار خواهد کرد قانون اجتناب: اگر به هر دلیل در جایی قانون مورفی عمل نکنه، قراره اتفاق خیلی بدتر و بزرگتری بیفته قانون خانم مورفی: اگر چیزی خراب یا اشتباه بشه، حتما تقصیر آقای مورفیه قانون زندگی مورفی : آیا زندگی شما نمونه ی خوبی از قوانین مورفی است؟ شما میتوانید فهرست کاملی از این قوانین را در سایت قوانین مورفی پیدا کنید:http://www.murphys-laws.com/

  15. kian گفت:

    ما ایرانیها…

    وقتي ميخوايم از كسي تعريف كنيم بهش فحش ميديم مثلا:
    عجب نقاشيه پفیوز
    چه دست فرمونی داره تخمه سگ
    …چقدر خوب ميخونه بی پدر مادر
    چه گیتاری ميزنه ناکس
    خدای كامپيوتره لامصب
    عجب گلی زد حرومزاده

    اما وقتي ميخوايم فحش بديم تعريف ميكنيم …

    برو شازده …
    چي ميگی مهندس …
    بابا نابغه ….
    آخه آدم حسابی …
    خيلي دكتری …
    خیلی باحالی …

    🙄

  16. kian گفت:

    ایا دوست دارید بدانیدفلز متولدین هرماه چیست ?

    متولدین فروردین : آهن

    فلز زندگی متولدین فروردین آهن است که 9 برابر دیگران به آنها قدرت می دهد و شانس و موفقیت آنها را در زندگی نه برابر می کند . انرژی و اشتیاق روانی انها می تواند همچون مشعل فروزانی ٬ راه را برای دستیابی به آرمان های بزرگی که در سر می پرورانند روشن نماید. آنها پیشگامانی هستند که همواره دیگران را به سمت هدفی نایافتنی هدایت می نمایند.متولدین فروردین کمتر به دنبال اندوختن ثروت هستند.ولی اگر شروع به مال اندوزی کنند با چنان سرعتی پیش می روند که وقت نمی کنند بایستند و پول ها را بشمرند. در زمینه پول ٬ زمان و حتی لباس خود بسیار دست و دلبازانه عمل می کنند و هر قدر هم فقیر باشند همیشه چیزی برای بخشیدن دارند. آنها اعتقاد دارند که وقتی به دیگران کمک می کنند نه فقط خرسند می شوند بلکه این عمل آنها باعث می شود که دیگران هم متقابلا کاری برای آنها انجام دهند.

    متولدین اردیبهشت : مس

    فلز ماه اردیبهشت مس است که رسانای برق و گرماست و بعد از گذشت سالها همچنان درخشان باقی می ماند. در زندگی خانوادگی حاکم ورئیس است و هیچکس جرات ندارد آرامش او را بر هم زند. او مانند زمان صبور است و مانند جنگل عمیق ٬ واز چنان قدرتی برخوردار است که قادر است کوه را جابجا کند ولی آدمی لجوج و یکدنده است. این افراد معمولا از چیزهای کوچک خوششان نمی آید واز همین رو دلبستگی خاصی به عشق پایدار و ثروت دارند.

    متولدین خرداد : جیوه

    فلز سرد جیوه در متولدین خرداد تمایلات دوگانه ای را به وجود می آورد مگر آنکه خودش جلوی آین کارها را بگیرد و به ندای قلب خود گوش کند. هنگامی که عمیقا به دنبال علت بی حوصلگی متولد خرداد بگردید در می یابید که او همیشه در پی هدفی است ولی مشکل اساسی او این است که هدف را نمی شناسد . متولد خرداد از تخیل بسیار قدرتمندی برخوردار است و به همین خاطر اهداف زیادی را در سر می پروراند. ذهن متولدین خرداد همیشه به کاری مشغول است و به همین دلیل بیش از دیگران به استراحت نیاز دارد . آنها با آنکه نسبت به بی خوابی حساس هستند ولی هیچگاه به اندازه کافی نمی خوابند.

    متولدین تیر: نقره

    فلزوجودی متولدین تیر ٬ نقره است که علیرغم تشابه با سایر فلزات از خصوصیات ویژه گرانبهایی برخوردار است. آنها قلب مهربانی دارند و نیاز دیگران را به خوبی حس می کنند و به آن اهمیت می دهند و می خواهند به دیگران کمک کنند ٬ اما در ابتدا منمتظر می شوند تا ببیند کسی دیگری پیدا می شود که پیش قدم شود چون دوست ندارد پول و وقت خود را صرف چیزی کنند که نیازی به آن نیست. اما اگر دریابد که کس دیگری آستین خود را بالا نزده است آنگاه در آخرین لحظه دست به کار می شود . او می گذارد که دو بار زیر آب فرو روید ٬ ولی بار سوم شما را نجات می دهد . او خیلی رئوف است و نمی گذارد غرق شوید.

    متولدین مرداد: طلا

    متولد مرداد در دوستی بسیار وفادار است و درموقع دشمنی آدم منصف و قدرتمندی است . او چه ساکت باشد ٬ چه خودنما ٬ فردی خلاق ٬ مبتکر و قدرتمند است . چون او از طلای خالص است به همین دلیل ما ٬ گاهی خودخواهی ٬ تکبرو تنبلی او را نادیده می گیریم .متولدین مرداد در مورد پول هیچگونه احتیاطی به خرج نمی دهند ٬ بسیار ولخرج هستند و حتی اگر پول زیادی نداشته باشند شیک می پوشند و زندگی شان لوکس است و برای تفریح و سرگرمی خود زیاد خرج می کنند. اگر کسی از آنها پول بخواهد به او می دهند و اگر نداشته باشند از دیگری قرض می کنند و به او می دهند.

    متولدین شهریور: جیوه

    اگر درجه حرارت محیط مناسب باشد ٬ متولدین شهریور علیرغم اینکه ظاهرا ترکیبی از فولاد و یخ به نظر می رسند ٬ در اثر عواطف اطرافیان ذوب خواهند شد . آنها بدون تردید انسانهایی صادق و قابل اعتمادی هستند ولی زمانی که نخواهند به جایی بروند و یا کار خاصی را انجام دهند ٬ به راحتی می توانند خود را به مریضی بزنند. در چنین مواقعی استعداد نمایی آنها در زمینه هنرپیشگی هویدا می شود. متولدین شهریور از عکسهای خود ایراد می گیرند و در مورد سر و وضع خود وسواس شدیدی دارند ٬ همیشه سر و وضعی مرتب و پاکیزه دارند و در مورد لباس بسیار سخت گیر هستند.

    متولدین مهر : مس

    متولدین مهر سودمندی فلز مس را که فلز هم آهنگی آنهاست بازتب می دهند. از هر گونه بی ادبی و بی نزاکتی تنفر دارند ولی با وجود این اگر تابلویی روی دیوار خانه تان کج باشد ًنرا صاف می کنند و اگر صدای تلویزیون تان زیاد باشد آن را کم می کنند . آنها عاشق مردم هستند ولی از اجتماعات بزرگ بدشان می اید.مانند کبوتران صلح دائم این طرف و آنطرف می روند.و به میانجیگری می پردازند و صلح و صفا برقرار می کنند.انسانهایی بامحبت و دلپذیر هستند ولی گاهی اوقات بداخلاق واخمو می شوندو از دستور دادن به دیگران خوششان می آید.

    متولدین آبان: آهن

    در بین متولدین آبان آدم عصبی و بی قرارخیلی کم دیده می شود و این در اثر فلز درونی شخصیت آنهاست ٬ با وجود این آنها خیلی رقیق القلب بوده و نسبت به افراد ناتوان و درمانده خیلی دلسوز هستند. متولدین آبان هرگز هدیه یا محبت کسی را فراموش نمی کنند و فورا در جستجوی جبران آن برمی ایند.از طرف دیگر ظلم و بی عدالتی را نیز فراموش نمی کنند و در مقابل ان واکنش های متفاوتی را از خود بروز می دهند. به خانواده و روابط خانوادگی اهمیت زیادی می دهندو رفتارشان با کودکان ملایم و عطوفت آمیز است.

    متولدین آذر : قلع

    در میان متولدین آذر به ندرت می توان کسی را پیدا کرد که شوخ طبع و بذله گو باشد و همین تعداداندک نیز که در گفتن لطیفه چنان خام هستندکه هیچ کس به آنها نمی خندد. اگر چه متولدین آذر حافظه ای بسیار قوی دارند ولی گاهی فراموش می کنند که کت خود را کجا گذاشته اند آنها هرگز نمی توانند دروغگوی ماهری باشند هیچ کس حتی برای یک لحظه نمی تواند دروغ آنها را باور کند. ریا کاری و دروغ گویی اصلا با مزاج آنها سازگار نیست و هر وقت سعی به انجام این کار نمایند به زودی دستشان رو می شود . متولدین آذر ٬ چه کم رو چه پررو ٬ ر زمینه عشق همیشه آماده اند که شانس خود را امتحان کنند و خود را به آب و آتش بزنند.

    متولدین دی : سرب

    اگر چه فلز درونی متولد دی او را به فردی بسیار محکم تبدیل ساخته است اما او فردی خجالتی است که روحیه ای لطیف و حساس دارد. متولد دی همه کسانی را که باعث صعود آنها شده اند بسیار ستایش می کنند . آنها خواستار پیروزی و موفقیت هستند و به سنتها و آداب و رسوم احترام می گذارند. در شخصیت متولد دی همیشه اندکی افسردگی و غم همراه با جدیت وجود دارد. اما هیچ یک از این دو خصوصیت باعث نمی شود که اواز انضباط جدی دست بر دارد . متولد دی به حدی لایق و کارآمد است که به راحتی می توانید زمام امور را به دستش بسپارید.

    متولدین بهمن: اورانیوم

    فلز درونی متولدین بهمن یک فلز حقیقی نیست و یک ماده رادیواکتیو است که فقط در ترکیبات یافت می شود . اورانیوم می تواند موجب انفجارات عظیم و زنجیره ای گردداز همین رو تلاش برای محدود کردن آنها و مجبورساختن شان به انجام کاری مثل کوشش برای به دام انداختن طوفان زمستانی در یک بطری است . متولدین بهمن عقیده خود را خیلی رک و بی پرده به زبان می آورد ولی هرگز سعی نمی کند عقیده اش را به شما تحمیل کند. یک بهمنی برای احساس امنیت دور و اطراف خود را شلوغ می کند و دوستان زیادی دارد ولی گاهی اوقات به یکباره در پیله تنهایی خود فرو می رود و دلش می خواهد تنها باشد.

    متولدین اسفند: قلع

    فلز متولد اسفند ٬ آهن ٬ جیوه ٬ طلا و یا سرب نیست بلکه آلیاژی از فلزهاست که نشانگر غیر واقعی و توهم آمیز بودن این افراد است. آنها قوی تر از آن هستند که می پندارید و عاقل تر ازآن که می شناسید ولی تا زمانی که خودشان راز وجود شان را کشف نکنند ٬ راز آنها همواره پوشیده و مخفی باقی خواهد ماند. یک متولد اسفندتمایل چندانی به آرزوهای دنیوی ندارد٬ همچنین برای مقام ٬ قدرت و یا رهبری ارزشی قائل نیست و ثروت و مال دنیا برای او جذابیتی ندارد. او به آینده هیچ اشتیاقی ندارد و نسبت به آن بی خیال است. در مورد گذشته نیز دانشی شهودی دارد و در مورد امروز شکیبا و مقاوم است

    نوشته‌شده به دست arian

  17. میگویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّرالدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.

    یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست در این روز عرق بفروشم. شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
    “در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است.

  18. مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند
    که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت
    می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می
    افتد در آب می‌اندازد.

    – صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

    – این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این
    صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود
    اکسیژن خواهند مرد .

    – دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود
    دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه
    همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

    مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت
    و گفت:
    “برای این یکی اوضاع فرق کرد.”
    ———————————————————-

  19. ali گفت:

    زندگی صجنه تاتری است که گفت وشنودها نگاه ها حرکات وسکنات اعمال ورفتار همگی نشان میدهد جهان جایی برای بازی کردن نقش صحنه تماشاخانه وسیرک است با دلقکهای مخصوص به خود

  20. سارا گفت:

    قندیل تندیس قطره هایی است که تسلیم جاذبه های زمین نشدند

  21. سارا گفت:

    دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه لایق بخششند بلکه به این خاطر که تو لایق آرامشی

  22. Kian گفت:

    ۱۰۰ دليل كه ثابت مي كنه تو يك ايراني هستي !!! 😆

    اين مطلب ترجمه شده از زبان ِ آلماني هست و بيشتر در خصوص ايراني‌هايِ خارج از كشور تنظيم شده! پس لطفا به دل نگيريد.

    ۱_ هرروز صبحانه چاي با نون و پنير ميخوري.

    ۲_ در روز حداقل ۵ بار از واژه‌هاي عزيزم / قربونت برم / اختيار دارين / شرمنده استفاده ميكني.

    ۳_ هر دومين جمله رو با ببين شروع ميكني.

    ۴_ اگر ساعت ۵ قرار داشته باشي ساعت ۶ از خونه بيرون ميري.

    ۵_ بابا مامانت ميخوان كه دكتر مهندس شي.

    ۶_ مامانت حداقل دو بار در روز بهت ميگه بچم قربونت بشم.

    ۷_ تا از يه مهموني يا عروسي مياي شروع ميكني به غيبت.

    ۸_ هروقت كه به يك رستوران ايراني ميري موقع حساب به گارسون ميگي قابلتون رو نداره.

    ۹_ كمد لباسات پر از لباساي ِ مشكيه.

    ۱۰_ حداقل يكي از اقوام يا آشناهات از دوستان ِ شاه بوده.

    ۱۱_ موقع حساب كردن طوري رفتار ميكني كه انگار تو ميخواي پول بدي اما همش تعارف شابدلعظيميه.

    ۱۲_ هروقت منتظر مهمونت سر ساعت ۱ هستي ساعت ۳ ازش استقبال ميكني.

    ۱۳_ تو و مهموناي ايرانيت ۳۰دقيقه هم جلو در صحبت ميكنيد كه البته فقط مي خواستيد خداحافظي كنيد.

    ۱۴_ وقتي ميري توالت به نظر مياد كه اونجا خوابت برده.

    ۱۵_ مامانت مي خواد دعوات كنه اما دلش نمياد.

    ۱۶_ بابات ميخواد كه دخترش پيشش بمونه.

    ۱۷_ حداقل روزي يكبار برنج و گوشت ميخوري.

    ۱۸_ سالاد رو بشقابي ميخوري.

    ۱۹_ وقتي مهمون داري يه كاسه ي بزرگ ميوه روي ميزه.

    ۲۰_ لجبازي.

    ۲۱_ مامانت ۴تا مهمون داره اما واسه ۱۰ نفر غذا ميپزه.

    ۲۲_ وقتي مهوني ميري هي بهت ميگن مگه روزه گرفتي؟ ميوه بردار… شيريني بخور.

    ۲۳_ خاله و داييت بهت ميگن خاله/دايي.

    ۲۴_ پدر و مادرت بهت ميگن بابا / مامان.

    ۲۵_ تو همه ي اتاقاتون يه فرش ايراني پهن شده.

    ۲۶_ مامان بابات به سكول ميگن اِسكول و به شرانك ميگم شِرانك.

    ۲۷_ پلاك نقشه ي ايران گردنته.

    ۲۸_ آي‌دي‌هات ايرانين يا پرشين به يدك ميكشن.

    ۲۹_ پسرها: مامانتينا اجازه نميدن ابروهاتو برداري.

    ۳۰_ پسرها: مامانتينا نميزارن گوشتو سوراخ كني.

    ۳۱_ مردها: از زنت طلاق گرفتي اما همچنان اجازه نميدي با مردهاي ديگه ارتباط داشته باشه.

    ۳۲_ به مهمونات ميگي خونه‌ي خودتونه.

    ۳۳_ چشماي بزرگ و خوشگلي داري.

    ۳۴_ مژه‌هاي بلندي داري.

    ۳۵_ مامانتينا نميزارن بري سولاريوم چون پوست سفيد و لطيفِ خودت قشنگ‌تره.

    ۳۶_ از طلا زياد استفاده ميكني.

    ۳۷_ مردها: هيچكس حق نداره زنت رو اونجوري نگاه كنه.

    ۳۸_ بستني مورد علاقه‌ت فالوده‌س.

    ۳۹_ مردها: تو خيلي خوب ميتوني واسه خانوما افسانه تعريف كني.

    ۴۰_ اگه مريض شي نميري دكتر.

    ۴۱_ مامان بابات هميشه تعريف ميكنن كه قديما ايران خيلي كشور خوبي بوده.

    ۴۲_ ميگي تهراني هستي حتي اگه نباشي.

    ۴۳_ حتي با كسايي كه نميشناسي موقع احوالپرسي روبوسي ميكني.

    ۴۴_ يا پرسپوليسي هستي يا استقلالي.

    ۴۵_ بچه هات نبايد هيچ كمبودي داشته باش.

    ۴۶_ آرزو ميكني كه كاش مك‌دونالد كله‌پاچه داشت.

    ۴۷_ مامانت سماور داره.

    ۴۸_ با خودت غذاي ايروني به مدرسه يا محل كار ميبري.

    ۴۹_ موقع مهموني خانوما با هم دعوا ميكنن كه كي ظرفارو بشوره در حالي كه مردا دارن پاسور بازي ميكنن يا منتظر چاي هستن.

    ۵۰_ مامانتينا همش واست روضه ميخونن كه حلال و حروم چقدر مهمه.

    ۵۱_ مامان و بابات هميشه ميگن ما جلو بابا مامانمون پامونو دراز نميكرديم.

    ۵۲_ به دوستاي بابات ميگي عمو.

    ۵۳_ به دوستاي مامانت ميگي خاله.

    ۵۴_ تو خونتون تابلوهاي مينياتوري آويزونه.

    ۵۵_ پرچم ايران رو زدي به ديوار اتاقت.

    ۵۶_ به ايراني بودنت افتخار ميكني.

    ۵۷_ هروقت آشنايي رو تو خيابون ببيني ميگي به به پارسال دوست امسال آشنا.

    ۵۸_ پسر ها: يه دوست دختر كمته.

    ۵۹_ خانوم ها: حداقل ۳بار در سال موهاتو رنگ ميكني.

    ۶۰_ دخترا: از پسر هاي ايروني بد ميگي اما آخرشم فقط اونارو ميخواي.

    ۶۱_ خانوما: از ۱٫۶۳ بلندتر نميشي.

    ۶۲_ حداقل روزي ۵بار چاي مينوشي.

    ۶۳_ از بچگي بهت ميگفتن آتيش پاره يا وروجك.

    ۶۴_ هروقت داري يه چيز جالب تعريف ميكني هي صدات بلند تر ميشه.

    ۶۵_ اونقدر بلند ميخندي كه صداتو تا دو كيلومتر اونورتر هم ميشنون.

    ۶۶_ مامانتينا ميرن سوپرماركت تا نون بخرن اما با ۴كيسه‌ي خريد برميگردن.

    ۶۷_ هنوز فيلماي فردين و فروزان و بهروز وثوقي نگاه ميكني.

    ۶۸_ همه‌ي مغازه‌ها و رستوران‌هاي ايراني شهرتون رو ميشناسي.

    ۶۹_ مامانتينا اصرار ميكنن كه تعميركار برق هم بشينه پاي سفره‌ي غذا.

    ۷۰_ قصه‌هاي مورد علاقه‌ي بچگيت شنگول و منگول بوده يا خاله سوسكه.

    ۷۱_ هروقت آهنگ باباكرم ميشنوي نميتوني سرجات بشيني.

    ۷۲_ هروقت از مامانت ميخواي كه اينقدر بهت گير نده چون بزرگ شدي ميگه صد سالت هم بشه بازم بچمي.

    ۷۳_ پياز داغ زياد اضافه ميكني.

    ۷۴_ پسر ها: تو بچگي بهت ميگفتن شومبول طلا.

    ۷۵_ دختر ها: بابات هميشه بهت ميگه دختر گلم.

    ۷۶_ ميري رستوران چيني اما با قاشق چنگال غذا ميخوري.

    ۷۷_ به پسته و تخمه و لواشك و آلوچه و نون خامه‌اي عشق ميورزي.

    ۷۸_ گربه هاي سامي ايراني رو ترجيح ميدي.

    ۷۹_ هروقت مامانت آشپزي ميكنه حتما بايد زعفرون تو برنج باشه.

    ۸۰_ ماهي مورد علاقت ماهي سفيده.

    ۸۱_ آرايشگر ايرانيت رو در مغازش نوشته تا ساعت ۷ باز است اما ميبيني ساعت يازدهه و اون هنوز داره مو كوتاه ميكنه.

    ۸۲_ دوغ مينوشي.

    ۸۳_ كانال هاي ايراني نگاه ميكني مثل پي‌ام‌سي و طپش.

    ۸۴_ دختر ها: از ۱۲ سالگي ميدوني كه اسم بچه هاتو چي ميخواي بزاري.

    ۸۵_ مامانتينا تو خونه يه پلوپز ۸ نفره دارن.

    ۸۶_ مادرتينا هيچ وقت اجازه نميدادن شبا خونه ي همكلاسيت بخوابي.

    ۸۷_ پسر ها: به كنسرت‌هاي ايراني ميري تا با دختر ايروني آشنا بشي.

    ۸۸_ ماشين بي ام و ميروني ولي بيكاري.

    ۸۹_ رياضيت خوبه.

    ۹۰_ مادر و پدرت غر ميزنن كه چرا نمره‌ت ۱۹ شده.

    ۹۱_ دير از خواب پا ميشي.

    ۹۲_ جلسه ي اوليا و مربيان مامانتينا معلمت رو به شام دعوت ميكنن.

    ۹۳_ ساعتت از عمد ۵ دقيقه جلوئه.

    ۹۴_ هروقت كسي ازت تعريف ميكنه مامانت واست اسپند دود ميكنه.

    ۹۵_ به مامان و بابات ميگي شما.

    ۹۶_ هروقت با يكي ديگه ميخواي از در رد شي هي به هم ميگيد بفرماييد بفرماييد.

    ۹۷_ حتي با كسي كه ازش خوشت نمياد خوب برخورد ميكني.

    ۹۸_ تو خونه تون صنايع دستي دارين.

    ۹۹_ تو دوران كودكي زياد دنبال نخود سياه فرستاده شدي.

    ۱۰۰_ داري اين مطلب رو ميخوني.

  23. سارا گفت:

    شیرینیه عشق یک لحظه(مدت کمی) باقی می ماند اما تلخیه عشق یک عمر باقی می ماند

    ………
    برای دنیا فقط شما یک نفرید اما برای یک نفر(عاشق) یک دنیایید
    ……..
    انگیزه برای شروع است وعادت برای ادامه
    ……..
    افسردگیم عمیق است …به عمیقی یک دریا ودارم توش غرق میشم
    ……..

    مردای متاهل بیشتر از مجردها عمر می کنند اما خیلی بیشتر خواهان مرگند
    ……..
    رویا های شیرین حقیقت نمی یابند و به خاطر همین شیرینند
    ……..

    درد یک احساس ناخوشایندیست که حتی مقدار بسیار کمی از ان می تونه هر لذتی رو ازبین ببره
    ……..
    هیچ هشیاری بدون درد نیست
    ……..

    زندگی یک نفرین(درد)است…خواب یک التیام(بهبود نسبی)است…مرگ درمان است
    ……..

    هیچ غمی بدتر از به یاد اوردن شادی های (گذشته) در روز غم نیست
    ………
    خیلی از مردم چیزی را در وجود خودشون دوست دارن که از وجود ان در دیگران متنفرند
    ………

    شیرینیه عشق یک لحظه(مدت کمی) باقی می ماند اما تلخیه عشق یک عمر باقی می ماند
    ………

    برای دنیا فقط شما یک نفرید اما برای یک نفر(عاشق) یک دنیایید
    ………
    انگیزه برای شروع است وعادت برای ادامه
    -سه جمله برای کسب موفقیت:
    1-بیشتر از دیگران بدان.
    2-بیشتر از دیگران کار کن.
    3-کمتر از دیگران انتظار داشته باش .
    ………

    ( ویلیام شکسپیر )

  24. سارا گفت:

    انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟

    راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.

    به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد.

    دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!

  25. سارا گفت:

    داستان طنز زیبا که نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد،
    سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشا یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
    همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
    بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
    سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا

  26. سارا گفت:

    تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ

    خانم حميدی برای ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعنی لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی ميكند. كاری از دست خانم حميدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خيلی خوشگل بود.

    او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوی بيشتر او می شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت: ” من ميدانم كه شما چه فكری می كنيد، اما من به شما اطمينان می دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقی هستيم‎ . ”

    حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت: ” از وقتی كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فكر نمی كنی كه او قندان را برداشته باشد؟

    خب، من شك دارم ، اما برای اطمينان به او ايميل خواهم زد‎.”

    او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمی گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمی گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتی كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎

    با عشق،مسعود

    روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! و در ضمن نمی گم كه تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش می خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎.

    با عشق ، مامان

  27. سارا گفت:

    سلام من سارا هستم چند تا مطلب گذاشتم اگه خوندین نظر بدید چطوره
    و دوست دارید بیشتر چه مطلبی بذارم جملات آموزند ه داستان یا مسائل مذهبی

  28. سارا گفت:

    قدرت کلمات
    چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل
    چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی
    دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی
    میمیرید ..
    ۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که
    از گودال بیرون آیند ..اما دائما غورباقه های دیگر به انها میگفتند دست
    از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید …به زودی خواهید مرد..
    بالاخره یکی از ۲ غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و
    مرد..اما غورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت
    ..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان
    بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد …
    وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنویدی ..؟؟؟
    معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران
    وی را تشویق میکنند .

  29. سارا گفت:

    كفش هاي طلايي
    تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه
    كريسمس روزبه روز بيشتر مي شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و براي
    پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم ، در صف صندوق ايستاده بودم .
    جلوي من دو بچه كوچك ، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند .
    پسرك لابس مندرسي بر تن داشت ، كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در
    دستهايش مي فشرد .
    لباس هاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در
    دست داشت . وقتي به صندوق رسيديم ، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان
    گذاشت . چنان رفتار مي كرد كه انگار گنجينه اي پر ارزش را در دست دارد
    .
    صندوقدار قيمت كفشها را گفت :« 6 دلار » .
    پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .
    بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم بايد كفشها را بگذاري سر جايش
    … »
    دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت : « نه !نه! پس
    مامان تو بهشت با چي راه بره ؟ »
    پسرك جواب داد : « گريه نكن ، شايد فردا بتوانيم پول كفشها را در
    بياوريم . »
    من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون آوردم و به
    صندوقدار دادم .
    دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت : « متشكرم
    خانم … متشكرم خانم »
    به طرفش خم شدم و پرسيدم : «منظورت چي بود كه گفتي : پس مامان تو بهشت
    با چي راه بره ؟ »
    پسرك جواب داد : « مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از
    عيد كريسمس به بهشت بره ؟ »
    دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلايي است ،
    به نظر شما اگه مامان با اين كفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه
    ، خوشگل نمي شه ؟ »
    چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه مي كردم ، گفتم
    : « چرا عزيزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو
    بهشت خيلي قشنگ ميشه ! »
    كتاب « نشان لياقت عشق »‌ برگردان بهنام زاده

  30. سارا گفت:

    بار اولی که رفته بودم تو دفتر مدیر کارخونمون? پیش خودم گفتم اینجا حتما توالتش از توالتای کارگری کارخونه تمیزتره. بد نیست تا اینجا که اومدم یه حالی هم به مستراح جناب مدیر بدم. بعد از اینکه آقای مدیر کارش را به من گفت. سریع رفتم سمت توالت کذایی.

    روی در توالت با خطی خوش نوشته شده بود:

    “النظافه من الایمان”

    در را باز کردم. روبروم با همان خط نوشته شده بود:

    “در را آرام ببندید”

    برگشتم درو آروم ببندم? دیدم پشت در نوشته:

    “هواکش را روشن کنید”

    کمی پایین تر نوشته بود:

    “در را قفل کنید”

    بعد از این جمله بلافاصله یه فلش میرفت به سمت شاسی قفل و دو تا فلش دیگه دور شاسی بود که در دو جهت مخالف چرخیده بودند یکی نوشته بود باز و اون یکی نوشته بود بسته. خلاصه در را قفل کردم و رفتم سمت هواکش که نخش را بکشم. درست زیر نخ روی دیوار نوشته بود:

    “در دو مرحله و به آرامی بکشید”.

    بالاخره رفتم سر کار اصلی.. توالت از نوع ایرانی بود. اینقدر حواسم پرت نوشته ها شده بود که برعکس نشستم. دیدم روی دیوار روبرویی نوشته:

    “اخوی برعکس نشستی.برگرد درست بشین!”

    دیگه باورم نمیشد که برای اینجا هم ایزو گرفته باشن و به همه چیز فکر شده باشه. (آخه اون موقع ما تازه ایزو گرفته بودیم) غر غر کنان پا شدم و درست نشستم. گلاب به روتون وفتی داشتم کارمو می کردم یهو سرمو بردم رو به بالا. این دیگه باور نکردنی بود. داشتم شاخ درمیاوردم. رو سقف نوشته بود:

    “سرت تو کار خودت باشه”

    کارم تموم شد و دستمو بردم سمت شلنگ. دیدم نوشته:

    “در مصرف آب صرفه جویی کنید”

    خلاصه بالای سر شیر آب کاملا مشخص شده بود که کدوم آب سرده? کدوم گرمه و هرکدوم به چه سمتی باز و بسته میشه. شیلنگ را گذاشتم سرجاش پا شدم شلوارمو بکشم بالا دیدم که نوشته:

    “سیفون را بکشید”..

    بر گشتم سیفون را بکشم که نوشته بود:

    ” آرام بکشید”..

    زیرش هم خیلی ریز نوشته بود:

    “زیپ شلوار فراموش نشه”..

    جا خوردم. واقعا جا خوردم. آخه زیپ شلوارم رو نبسته بودم. خلاصه ترس برم داشت.. رفتم سر روشویی که دستمو بشورم که دیدم نوشته بود:

    “هواکش را خاموش کنید”.

    رفتم هواکش را هم خاموش کردم و برگشتم دستمو شستمو قفل درو باز کردم و سریع پریدم بیرون.

    رییس دفتر جناب مدیر روبروم اسیتاده بود. همچین چپ چپ نگاهم کرد که انگار املاک باباش را غصب کردم. گفت:

    “لطفا درو آروم ببندید”

    دستمال کاغذی هم رومیزه دستتون را اونجا خشک کنید. رفتم دستمال برداشتم دستمو خشک کردم. اومدم دستمالو بذارم تو جیبم? گفت:

    “نه? سطل آشغال اون بغله”.

    تازه فهمیدم که این ماجراها از گور کی بلند میشه

  31. سارا گفت:

    آقايون نخونند
    چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
    به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند
    چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
    زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند
    شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
    شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد
    ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
    هر موقع خانمی را می بینند شکم هایشان را تو می دهند
    به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
    با استعداد
    خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
    من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم
    در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
    توریست
    یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
    صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق
    برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
    سه تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان می دهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد
    آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
    “کثیف” و ” کثیف اما قابل پوشیدن”
    تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
    یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند
    شما به مردی که همه چیز دارد چه می دهید؟
    زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند
    چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
    زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند
    آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
    به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد
    فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
    بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید
    نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
    چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند

  32. سارا گفت:

    دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
    پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
    لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
    باعشق : روبرت
    دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي … خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
    روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

  33. سارا جون، نوشته های امروزت، حرف نداشت، عالی بود، در ضمن خیالت از بابت شوهرت تخت تخت باشه تا من باهاشم، نمیزارم شیطون گولش بزنه، من خودم واسه هر جور گول خوردن آمادگی کامل دارم و میگم شیطون جان، هر جوری دلت میخواد منو گول بزن اما جون مادرت، به شوهر سارا خانوم کاری نداشته باش که ایشون رو به من سپردن ! 😆

  34. سارا گفت:

    دختر: وقتی میخواد بیرون بره . پنج ساعت و نیم آرایش میکنه هفتاد نوع لباس عوض میکنه . ده جور عطر به خودش میزنه بعد میره بیرون و یه ربع بعد بر میگرده.
    پسر: وقتی میخواد بیرون بره . یه ربع لباس می پوشه و تا بفهمی چی شده سریع پریده توی خیابون و ده ساعت بعد بر میگرده.

    دختر: وقتی میخواد خرید کنه قیمت تمام اجناس مغازه رو می پرسه طوری که فروشنده تصمیم به خودکشی میگیره و بعد هیچ چیز از مغازه نمی خره .
    پسر: اولین جنسی که توی مغازه ببینه میخره و میاره خونه و می پوشه بعد تازه متوجه میشه که اندازش نیست

    دختر: بعد از پرسیدن کلیه اجناس و قیمت شورت فروشنده اگه کمی فروشنده شانس داشته باشه تصمیم به خرید یه جنس میگیره و بعد وارد عملیات چونه زنی میشه .
    پسر: بعد از انتخاب جنس پول دوبله و سوبله به فروشنده میده طوری که تا آخر ماه ته جیبش شیپیش می مونه

    دختر: دو روز و نیم توی حموم میمونه و عملیات تاکتیکی روی خودش انجام میده.
    پسر: پنج دقیقه و سی و چهار ثانیه رکورد حمام رفتن میزنه .

    دختر: برای تابستان کلاس کامپیوتر و زبان و تایپ و …….. رو انتخاب میکنه.
    پسر: ماه اول تیکه انداختن به دختران گرامی . ماه دوم تور کردن

    ماه سوم با عرض پوزش

    دختر: لباس چسبون میپوشه تا حدی که همه بر آمدگی هاش قلمبه بزنه بیرون
    پسر: لباس گشاد تا اونجایی که سی و پنج نفر توش به راحتی جا بشن .

    دختر: موقع راه رفتن خودشو را طوری تکون میده که همه انگشت به دهن بمونن .
    پسر: طوری راه میره که از پشت احساس میکنه یه شتر داره یورتمه امتحان میده

  35. سارا گفت:

    بعضی عشق ها مثله قصه نوحه
    (طرف از ترس طوفان میاد سراغت)

    بعضی عشق ها مثله قصه ی ابراهیمه
    (باید همه چیزتو براش قربانی کنی)

    بعضی عشق ها مثله قصه مسیحه
    (آخرش به صلیب کشیده میشی)

    اما بیشتر عشق ها مثله قضیه موسی است
    (یه کم که دور میشی یه گوساله جاتو میگیره

    $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

    اﮔﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ…
    ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺸﻮ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﯽ
    ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﻌﻨﻮﯼ
    ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﻄﺤﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
    ﺗﺤﻘﯿﻖ ﮐﻪ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻟﯿﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺍﯼ
    ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺶ ، ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﯾﺎ ﺁﺷﻨﺎﻫﺎﺕ
    ﻧﺒﺎﺷﻦ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺮﺕ
    ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺑﺨﺮﯼ..
    ﺭﻓﯿﻘﺖ ﻧﮕﻪ : ﻧﺎﭘﻠﺌﻮﻧﯽ ﺑﺨﺮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻩ

    $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

    زن ها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند
    زیرا آنها سن خود را تقسیم بر 2
    و قیمت لباسهایشان را ضرب در 2
    و حقوق شوهرانشان را ضرب در 3 می کنند ..

    و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند

  36. سارا گفت:

    سلامتی اون پسری که 100 تا دختر قشنگ تر از دوست دخترش بهش پا میدن
    .
    .
    .
    ولی او فقط با 3_ 4 تاشون دوست میشه

  37. سارا گفت:

    يك انگليسي ؛ يك آمريكايي و يك ایرانی مردند و همگي رفتند جهنم

    فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده
    مي خواهم با انگلستان تماس بگيرم و ببنيم بعضي افراد آنجا چه كار مي كنند…
    تماس گرفت و به مدت 5دقيقه صحبت كرد…
    سپس گفت:
    خب، شيطان چقدر بايد براي تماسم بپردازم؟؟؟
    شيطان 5 ميليون دلار خواست..
    5 ميليون دلار !!!!!!!
    انگليسي چك كشيد و برگشت روي صندلي اش نشست

    فرد آمريكايي خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با امريكا تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..
    او تماس گرفت!!
    و به مدت 10 دقيقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟
    شيطان 10 ميليون دلار خواست…
    10 ميليون دلار!!!! امريكايي چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست…

    و اما ایرانی خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با كشورم تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم

    او با كشورش تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد
    سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟
    شيطان گفت:
    1دلار……
    فقط 1دلار؟!!!!
    شيطان گفت بله خب…
    از جهنم به جهنم داخليه !!!!

  38. سارا جان، میگم، خدا رو شکر که تو رو هم به راه راست هدایت کردیم و داری مطالب خوندنی و قشنگی مینویسی!! :mrgreen:

  39. سارا گفت:

    رالف والدو امرسون: هر روزی که پایان می رسد آن را به کناری بگذار. آنچه در توانت بوده است را انجام داده ای؛ بعضی اشتباهات و کارهای احمقانه انجام شده اند؛ هرچه زودتر فراموششان کن. فردا روز جدیدی است، آن را با اشتیاق و امید شروع کن و درگیر افکار کهنه گذشته نشو.

    بنجامین اف- فیرلس: فرمول موفقیت چیست؟ از نظر من موفقیت فقط چهار بخش دارد: انتخاب کاری که دوستش دارید، به کار گرفتن بیشترین تلاشی که می توانید، استفاده ازموقعیت ها، و تعاون و همکاری.

    دیل کارنگی: ایراد گرفتن وعیب جویی از دیگران بی فایده است و اگر به آن عادت کنید ممکن است به کارتان لطمه بزرگی وارد کند.

    جبران خلیل جبران: اگر نتوانی با عشق کار کنی و عاشق کارت نباشی، بهتر است کارت را رها کنی، در کوچه بنشینی و از کسانی که کارشان را دوست دارند صدقه بگیری.

    جانی کارسون: هرگز در کاری که دوستش نداری نمان. اگر از آنچه انجام می دهی لذت ببری، خودت را هم دوست خواهی داشت و آرامشی درونی را تجربه خواهی کرد. و اگر در کنار این عوامل از نعمت سلامتی هم برخوردار باشی، به موفقیتی بزرگ تر از آنچه تصور می کرده ای دست خواهی یافت.

    بابی آنسر: آرزو. آرزو راز موفقیت در هر کاری است. نه تحصیلات، نه استعدادهای مادرزادی، فقط آرزو.

    پاپ جان XXIII: به ترس های خود توجه نکنید بلکه به امیدها، رویاها و پتانسیل های خودتان فکر کنید. فکرتان را به آنچه در آن شکست خورده اید مشغول نکنید بلکه به آنچه هنوز برای شما ممکن است فکر کنید.

    برایان تریسی: اگر می خواهید در زندگی شخصی و کاری خود به چیزهای ارزشمند دست پیدا کنید، باید خود در مسیر رشد شخصی ارزشمند باشید.

    لو هولتز: به نظر من همه باید برای یک بار هم که شده طعم شکست را بچشند چون شکست درس های زیادی را به ما می آموزد.

    مارک تواین: از کسانی که می کوشند آرزوهایت را کوچک و بی ارزش جلوه بدهند دوری کن. مردم کوچک آرزوهای دیگران را کوچک می شمارند، ولی افراد بزرگ به تو می گویند که تو هم می توانی بزرگ باشی.

    هامیلتون هولت: هیچ چیز ارزشمندی آسان به دست نمی آید. تنها راه رسیدن به نتایج خوب و ماندگار، کار و تلاش مستمر است.

    ناپلئون هیل: وقتی با شکست روبرو می شوی آن را به عنوان نشانه ای بپذیر که نشان می دهد برنامه هایت کامل نبوده اند، سپس از نو برنامه ریزی کن و دوباره به سمت هدفت حرکت کن.

    هارلند ساندرز: باید کارت را دوست داشته باشی. باید آنچه را که در حال انجامش هستی دوست داشته باشی. باید کاری انجام دهید که ارزش وقتت را داشته باشد تا بتوانی دوستش داشته باشی.

    هنری دوهرتی: خیلی ها می خواهند سریعاً به موفقیت برسند و برای آن تلاش می کنند، اما موفقیت واقعی از آن کسی است که به کار کردن عادت کرده باشد.

    جک ولش: خلاقیت و نوآوری در ذهن کسانی نهفته است که بیشتر و بهتر کار می کنند.

  40. سارا گفت:

    یکی نبود… یکی بود… در روزگاران قدیم درخت سیب تنومندی بود… با پسربچه ی کوچکی…

    این پسر بچه خیلی دوست داشت با این درخت سیب مدام بازی کند… از تنه اش بالا برود ، از سیب هایش بچیند و بخورد و در سایه اش بخوابد .

    زمان گذشت… پسربچه بزرگ شد و به درخت بی اعتنا… دیگر دوست نداشت با او بازی کند… اما روزی دوباره به سراغ درخت آمد. درخت سیب به پسربچه گفت : های … بیا و با من بازی کن… پسربچه جواب داد: من دیگر بچه نیستم که بخواهم با درخت سیب بازی کنم … به دنبال سرگرمی های بهتر هستم و برای خریدن آنها پول لازم دارم… . درخت گفت : من پول ندارم ولی تو می توانی سیب های مرا بچینی بفروشی و پول بدست آوری… . پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت سیبها را فروخت و آنچه را که نیاز داشت خرید و… درخت را باز فراموش کرد… و پیشش نیامد… درخت دوباره غمگین شد… .

    مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد … با اضطراب به سراغ درخت آمد… درخت از او پرسید: چرا غمگینی ؟ بیا و در سایه ام بنشین. بدون تو خیلی احساس تنهایی می کنم . پسر (مرد جوان ) جواب داد : فرصت کافی ندارم… باید برای خانواده ام تلاش کنم… باید برایشان خانه ای بسازم… نیاز به سرمایه دارم…

    درخت گفت: سرمایه ای برای کمک ندارم… تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام برای خودت خانه ای بسازی … .

    پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید… و با آن خانه ای برای خودش ساخت… .

    دوباره درخت تنها ماند… پسر برنگشت… زمان طولانی بسر آمد… .

    پس از سالیان دراز… درحالی برگشت که پیر بود … و غمگین… و خسته… تنها…

    درخت از او پرسید : چرا غمگینی ؟… ای کاش می توانستم کمکت کنم… اما دیگر نه سیب دارم… نه شاخه و تنه… حتی سایه ای هم ندارم برای پناه دادن به تو … هیچ چیز برای بخشیدن ندارم… .

    پسر(پیرمرد) در جواب گفت : خسته ام از این زندگی و تنها… فقط نیازمند بودن با تو ام… آیا می توانم کنارت بنشینم؟

    پیرمرد کنار درخت نشست … به سالیان و سالیان… در لحظه های شادی و اندوه …

    آن پسر آیا بی رحم و خودخواه بود؟؟؟؟

    نه … ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم… !!!!

    درخت همان والدین ماست …

    تا کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم …

    بعد … تنهایشان می گذاریم … و زمانی به سویشان بر می گردیم که نیازمند هستیم یا گرفتار … برای والدین خود وقت نمی گذاریم …

    به این مهم توجه نمی کنیم که : پدر و مادرها همیشه به ما همه چیز می دهند تا شادمان کنند و مشکلاتمان را حل … و تنها چیزی که در عوض می خواهند اینکه … تنهایشان نگذاریم….

    هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد… ولی پدر و مادر را فقط یک بار …

  41. سارا گفت:

    عده اي دعوت به مهماني شدند
    در سه شب آنها پذيرايي شدند

    چون شب اول شد و هنگام شام
    دسته اول بشد جمعش تمام

    سفره شد پهن و غذا آماده شد
    نزد هركس ظرفها بنهاده شد

    ناگهان هر يك ز روي حرص آز
    شد به ظرف ديگري دستش دراز

    هر يك از آن ديگري نانش ربود
    چون به نان خود نظر كردي نبود

    گر چه هر كس سهم ديگر را بخورد
    هيچ كس از سهم خود افزون نبرد

    بلكه چون آشوب و دعوا شد به پا
    آن جماعت را نماند عزت بجا

    ريخت بسياري غذا از ظرفها
    گشت آلوده لباس و فرشها

    چون گذشت آن شب ، شب ديگر رسيد
    امتحان جمع ديگر سر رسيد

    هر يك آمد در مكان خود نشست
    غافل از آن كه نبود و آن كه هست

    هر كسي آرام مشغول غذا
    نه به چپ كردي نظر ، ني راست را

    نه تعارف كرد بر اطرافيان
    نه طمع ورزيد او بر اين و آن

    هر كسي سهم خودش را خورد و رفت
    همتش از خويش بالا تر نرفت

    اين چنين شد تا شب آخر رسيد
    جمع سوم يك به يك از در رسيد

    هر يك آمد با شكوه و با وقار
    ديگري بنشاند او را در كنار

    آمد آن سفره دوباره در ميان
    تا دهد اين جمع سوم امتحان

    هر كسي با نفس خود پيكار كرد
    نان خود بر ديگري ايثار كرد

    چون غذايش را به همسايه بداد
    ديگري نانش به پيش او نهاد

    جملگي با عزت و با احترام
    شادمان از يكدگر خوردند شام

    اين جهان مهمانسرا ، ما ميهمان
    سهم هر يك را نهاده ميزبان

    خوب بنگر از كدامين دسته اي ؟
    تو اسير حرص يا وارسته اي ؟

  42. Kian گفت:

    اگر كريستوفر كلمبوس ازدواج كرده بود٬ ممكن بود هيچگاه قاره امريكا را كشف نكند٬ 🙄

    – كجا داري ميري؟

    – با كي داري مي ري؟

    – واسه چي مي ري؟

    – چطوري مي ري؟

    – كشف؟

    -براي كشف چي مي ري؟

    – چرا فقط تو مي ري؟

    – تا تو برگردي من چيكار كنم؟!

    – مي تونم منم باهات بيام؟!

    -راستشو بگو توي كشتي زن هم دارين؟

    – بده ليستو ببينم!

    – حالا كِي برمي گردي؟

    – واسم چي مياري؟

    – تو عمداً اين برنامه رو بدون من ريختي٬ اينطور نيست؟!

    – جواب منو بده؟

    – منظورت از اين نقشه چيه؟

    – نكنه مي خواي با كسي در بري؟

    – چطور ازت خبر داشته باشم؟

    – چه مي دونم تا اونجا چه غلطي مي كني؟

    – راستي گفتي توي كشتي زن هم دارين؟!
    .

    – من اصلا نمي فهمم اين كشف درباره چيه؟

    – مگه غير از تو آدم پيدا نمي شه؟

    – تو هميشه اينجوري رفتار مي كني!

    – خودتو واسه خود شيريني مي ندازي جلو؟!

    – من هنوز نمي فهمم٬ مگه چيز ديگه ايي هم براي كشف كردن مونده!

    -چرا قلب شكسته ي منو كشف نمي كني؟
    .

    – اصلا من مي خوام باهات بيام!

    – فقط بايد يه ماه صبر كني تا مامانم اينا از مسافرت بيان!

    – واسه چي؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بيان!

    – آخه مامانم اينا تا حالا جايي رو كشف نكردن!

    – خفه خون بگير!!!! تو به عنوان داماد وظيفته!

    – راستي گفتي تو كشتي زن هم دارين؟

  43. Kian گفت:

    تفاوت مدیران در اونور دنیا و اینور دنیا ! 😳

    اونور دنیا : موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده می‌شود.
    اینور دنیا : موفقیت مدیر سنجیده نمی‌شود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.

    اونور دنیا : مدیران بعضی وقت ها استعفا می‌دهند.
    اینور دنیا : عشق به خدمت مانع از استعفا می‌شود.

    اونور دنیا : افراد از مشاغل پایین شروع می‌کنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.
    اینور دنیا : افراد مادرزادی مدیر هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت بزرگترین‌های کشور است.

    اونور دنیا : برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر می‌گردند.
    اینور دنیا : برای یک فرد، دنبال پست مدیریت می‌گردند و در صورت لزوم این پست ساخته می‌شود.

    اونور دنیا : یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.
    اینور دنیا : یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.

    اونور دنیا : اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت می‌کنند.
    اینور دنیا : اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده‌ای نکنند، او را مشاور مدیریت می‌کنند.

    اونور دنیا : اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی می‌کند و حتی ممکن است محاکمه شود.
    اینور دنیا : اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر می‌شود و پست مدیریت جدید می‌گیرد.

    اونور دنیا : مدیران به صورت مستقل استخدام و برکنار می‌شوند، ولی به صورت گروهی و هماهنگ کار می‌کنند.
    اینور دنیا : مدیران به صورت مستقل و غیرهماهنگ کارمی‌کنند، ولی به صورت گروهی استخدام و برکنار می‌شوند.

    اونور دنیا : برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی می‌دهند و با برخی مصاحبه می‌کنند.
    اینور دنیا : برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن می‌کنند.

    اونور دنیا : زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است.
    اینور دنیا : مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را می‌گیرند.

    اونور دنیا : همه می‌دانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است.
    اینور دنیا : مدیران انسان‌های ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

    اونور دنیا : برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است.
    اینور دنیا : برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت می‌کند.

    اونور دنیا : مدیر فعال‌ترین فرد سازمان است با مشغله فراوان.
    اینور دنیا : مدیر کم کارترین فرد سازمان است با مشاغل فراوان.

  44. Kian گفت:

    دوست داري با كلاس بشي ؟ 😆

    اگر شما ذاتا” انسان با كلاسي هستيد كه هيچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده كنيد . شايد باورتان نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي كلاس گذاشتن استفاده كنيد فقط كافيست جواب هاي زير را با اندكي قيافه موجّه بيان كنيد

    اگر شصت پاي شما زير اجاق گاز گير كرده و شما ان را باند پيچي كرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : “موقع تكان دادن پيانوي بابام پام مونده زيرش

    اگر صورت شما بر اثر جوشكاري زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : از اسكي آخر هفته نمي تونم بگذرم

    اگر به خاطر تك چرخ زدن با موتور براوو جلوي مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف كرديم

    اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان كنيد : ديشب با قهوه جوش اينجوري شد

    اگر بر اثر ضربه ي چكش ناخن شما شكسته بايد بگوييد : “به سيم گيتارم گير كرده

    اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن كوپني زير چشم شما كبود شده جوابتان اين باشد : “چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد

    اگر صورت شما بر اثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود كنيد: “كه خواهرتان از هلند شكلات زيادي اورده است

    اگر ميني بوس شما در جاده خاكي چپ كرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد : “الكي مي گن زانتيا ايربگ داره

    اگر كف دست شما به قوري سماور چسبيد بگوييد:”حواسم نبود ميله ي شومينه زيادي داغ شد

    اگر موها و ابروهاي شما در چهار شنبه سوري سوخت جواب دهيد:”بچه همسايه را از ميان شعله هاي آتش بيرون كشيدم !!!

  45. Kian گفت:

    شماره 999 در انگليس مربوط به فوريت هاي پزشكي است اما دست اندركاران اين سازمان به شدت از دست افرادي كه به دلايل ابلهانه با اين شماره تماس مي گيرند عاجز شده اند.
    به نوشته روزنامه سان چاپ انگليس در تازه ترين مورد يك خانم از داخل يك كلوپ شبانه به 999 زنگ زده و درخواست آمبولانس مي كند. علت درخواست آمبولانس اين خانم شكسته شدن ناخن وي بوده است.
    در همين حال در يكي ديگر از گزارش هاي اين مركز آمده است كه يك زن به 999 زنگ زده و گفته است كه براي او نيروي كمكي بفرستند چرا كه موش قرص هايش را بلعيده است.
    تلفن هاي ابلهانه ديگري نيز به اين مركز زده شده است از جمله اينكه يك مرد به 999 زنگ زده و از ماموران امداد مي خواهد تا براي عوض كردن كانال هاي تلويزيون به خانه او بيايند. در يك مورد فردي از آنها خواسته بود درباره كابوسي كه ديده بود به او كمك كنند و يا يكي ديگر زنگ زده بود تا از داخل يخچال براي او يك كنسرو ذرت باز كنند.
    اين ها تنها نمونه هايي از هزاران تلفن بي موردي است كه مركز 999 با آن ها دست به گريبانند.
    يكي ديگر از مزاحمت هاي پيش آمده براي مركز 999 جراحت هاي دروغين و گزارش هاي نادرست است. در اين حالت اشخاص حقه باز از آمبولانس هاي 999 به عنوان تاكسي استفاده مي كنند و به دروغ خود را به جراحت يا حمله قلبي مي زننند و پس از رسيدن به مقصد اظهار بهبودي و سلامت مي كنند.
    بر اساس گزارش ها تلفن هاي مزاحم به 999 از نوامبر تا دسامبر كنوني تا 15 درصد افزايش داشته است.

  46. سارا گفت:

    سلام الان
    آب و هوای اتریش چطوریه ؟

  47. سارا جون، فقط بهت میگم که این روز ها، شوهر گرامی رو نفرستی که هوا خیلی گرمه، ۳۵-۳۶ درجست و همم لخت تو این خیابونا میچرخن، سنگ باشی از راه بدرت میکنن! 🙄

  48. سارا گفت:

    وضعیتم اینطوریه که :
    قبل از حموم رفتن یه لیوان آب میوه پر میکنم و میذارم روی میز و
    بعدش میرم دوش میگیرم و میام بیرون!
    اونوقت یهو با تعجب به لیوان روی میز نگاه میکنم و میگم:
    عــــه! مرسی عزیزم بازم که برام آب میوه گذاشتی!
    و…با لذت خاصی میخورم!

  49. شما سارا جون، احیانا با MR BEAN نسبتی نداری ، چونکه اونم روزهای تولدش واسه خودش کارت تولد مینوشت میزاشت رو میز و بعد یکدفه برمیگشت و میگفت، اهه ، بازم یکی دیگه واسم کارت تولد فرستاده!

  50. سارا گفت:

    زن در آمریکا.ایران.عربستان:

    ۱-اگر یک زن سیگار بکشد:

    در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
    در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!
    و در عربستان او را سنگسار می کنند!

    2-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:

    در امریکا به او می گویند : فمنیست
    در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
    و در عربستان او را سنگسار می کنند!

    3-اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :

    در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
    در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
    و در عربستان او را سنگسار می کنند!

    4-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:

    در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
    در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
    در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!

    5-زنان:

    در امریکا اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و … تحصیل نمایند.
    در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و …. به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند
    در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!

    6- مادر:

    در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
    در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
    در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.

    7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:

    در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
    در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
    در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند

    8-یک دختر 18 ساله:

    در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
    در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
    در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!

    9-تبریک میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره

    در امریکا:Oh God Thanks
    در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
    در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!

    10-زنی به شوهرش خیانت کرد….

    در امریکا: طلاق ….
    در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی…..
    در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم

  51. سارا گفت:

    باشه آقا مهدی گل
    باشه
    دستت درد نکنه به جای اینکه من عاشق را دلداری بدی
    هی منو اذیت کن
    باشه

  52. سارا گفت:

    عیب کوچولوی عروس
    جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

    جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
    پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

    جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
    پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

    جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
    پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

    جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
    پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

    جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
    پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

  53. سارا گفت:

    وکیل زرنگ

    مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
    مسئول خیریه: آقای وکیل، ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید اکنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
    وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید، متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش در گذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟
    مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
    وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ٥ بچه دارد و سال‌هاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
    مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی …
    وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سال‌هاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
    مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید …
    وکیل: خوب. حالا وقتی من به این‌ها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

  54. سارا گفت:

    در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .

    پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است؟

    خدمتکار گفت : ٥٠ سنت

    پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید : بستنى خالى چند است ؟

    خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت

    پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت :

    براى من یک بستنی بیاورید .

    خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه‌اش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود ! از این داستان فوق العاده لذت بردم

  55. سارا گفت:

    پیغام گیر…

    لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید :

    پیغام گیر حافظ :

    رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
    تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
    بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
    زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

    پیغام گیر سعدی:

    از آوای دل انگیز تو مستم
    نباشم خانه و شرمنده هستم
    به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
    فلک را گر فرصتی دادی به دستم

    پیغام گیر فردوسی :

    نمی باشم امروز اندر سرای
    که رسم ادب را بیارم به جای
    به پیغامت ای دوست گویم جواب
    چو فردا بر آید بلند آفتاب

    پیغام گیر خیام:

    این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
    ممنون توام که کرده ای از من یاد
    رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
    آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

    پیغام گیر منوچهری :

    از شرم به رنگ باده باشد رویم
    در خانه نباشم که سلامی گویم
    بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
    زان پیش که همچو برف گردد رویم!

    پیغام گیر مولانا :

    بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
    شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
    برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
    فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

    پیغام گیر بابا طاهر:

    تلیفون کرده ای جانم فدایت!
    الهی مو به قوربون صدایت!
    چو از صحرا بیایم نازنینم
    فرستم پاسخی از دل برایت!

    وپیغام گیر نیما :

    چون صداهایی که می آید
    شباهنگام از جنگل
    از شغالی دور
    گر شنیدی بوق
    بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
    در فضایی عاری از تزویر
    ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
    پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

    پیغام گیر شاملو :

    بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
    سنگواره ای از دستان آدمی
    تا آتشی و چرخی که آفرید
    تا کلید واژه ای از دور شنوا
    در آن با من سخن بگو
    که با همان جوابی گویمت
    آنگاه که توانستن سرودی است

    پیغام گیر سایه :

    ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
    دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
    گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
    به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

    پیغام گیر فروغ :

    نیستم.. نیستم..
    اما می آیم.. می آیم ..می آیم
    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
    می آیم.. می آیم ..می آیم
    و آستانه پر از عشق می شود
    و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
    سلامی دوباره خواهم داد

  56. سارا گفت:

    مرد بخیلی به یک موسسه لاغری مراجعه کرد تا لاغر شود. منشی به او گفت بفرمایید در چه سطحی می خواهید ثبت نام کنید ؟ بخیل گفت : چه سطوحی دارید؟ منشی گفت : ما در اینجا در دو سطح ثبت نام می کنیم یکی در سطح ویک (ضعیف) و یکی در سطح پاور(قدرت) اگر سطح ویک را انتخاب کنید، مبلغ ثبت نام یک ساعت و یک دلار است و اگر سطح پاور را انتخایب کنید، 2 ساعت و سه دلار است. بخیل با خود اندیشید من که زیاد لاغر نیستم الکی چرا سه دلار بدهم؟ و سپس سطح ضعیف را انتخاب کرد.
    وی را به مکانی در بسته هدایت کردند. در آنجا دختر جوان و زیبایی ایستاده بود مسئول موسسه گفت: شما یک ساعت وقت دارید که این دختر را در این مکان بسته گیر بیاندازید. ضمن اینکه با این جست و خیز لاغر می شوید، اگر توانستید او را کمتر از یک ساعت بگیرید، باقی یک ساعت وی در اختیار شماست!
    پس بخیل بسیار خوشحال شد و بدنبال دختر دوید تا وی را بگیرد ولی دختر بسیار چابک بود و مرتب از دست وی فرار می کرد. تا اینکه بخیل در مکانی دختر را به چنگ انداخت! اما هنوز اقدامی نکرده بود که زنگ پایان یک ساعت به صدا درآمد!
    بخیل هر چه اصرار کرد که پول یک ساعت اضافی را می‌دهم، بگذارید اینجا باشم؛ افاقه نکرد و او را از آن مکان بیرون کردند. بخیل با خود گفت : فردا استثنائا خساست را کنار می‌گذارم و سطح پاور را انتخاب می‌کنم و دو ساعت آن مکان را کرایه می کنم تا یک ساعت را صرف گرفتن دختر کنم و یک ساعت را…
    پس روز بعد پیش منشی آن موسسه رفت و سه دلار زد بروی میز و گفت: سطح پاور لطفا!بخیل را به همان مکان دیروز هدایت کرده و در را نیز از آنطرف قفل کردند. اما بخیل اثری از دختر در آنجا ندید. ناگهان چشمش به مردی بسیار هیکلی و درشت اندام خورد! بخیل وحشت زده پرسید تو کیستی و آن دختر کجاست؟
    شخص هیکلی گفت: آن دختر مربوط به سطح ضعیف است و من مربوط به سطح پاور. حالا من دو ساعت دنبال تو می‌کنم و تو نیز دو ساعت وقت داری که خودت را از چنگ من نجات دهی و فرار کنی وگرنه…

  57. سارا گفت:

    در ضمن آقا مهدی وضعیت من بعد از حمان یه جور دیگست که قابل ذکر نیست چون بدآموزی داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    راستی از مطالبم راضی هستی خوبه ؟

  58. مطالبت عالیه سارا جون، وقتی مقایسه میکنم با مطالب روز اولت، زمین تا آسمون فرق کرده!
    وضیت بعد از حمومتم فعلا ننویس سارا جون، ه میترسم واسه ما جوونا زیاد مناسب نباشه، ما اصولا با صحبت های لیف و صابونی و حمومی مشکل داریم! 🙄

  59. سارا گفت:

    دلم برا شوهرم خیلی تنگ شده میام اینجا که یه کم سرگرم باشم چند دقیقه حداقل گریه نکنم
    خدا رو شکر کن که کنار خانوادتی

  60. سارا جون، تو اینقدر از شوهرت تعریف کردی که منم نادیده، یک دل نه صد دل عاشقش شدم!
    الان منم دلم براش یک ذره شده، من رفتم این پشت چند قطره اشک بریزمو بیام!

  61. سارا جان، کجایی، باز داری تو حموم کیسه میکشی؟! 😆

  62. Kian گفت:

    مهدی جان بنا بر پيشنهاد خودت توصيه ميكنم کیسه کشیدن سارا خانم توی حموم را از اين بخش از سايت به بخش چاق سلامتی با دوستان انتقال دهی كه اين بخش به بيراهه نره و از ارزش سايت جهانی پارس نيوز چيزی كم نشه !!!

  63. :mrgreen: :mrgreen: :mrgreen:

    کیان جان من فقط دلواپس سارا خانوم بودم، گفتم سوال کنم یک وقت خدای نخواسته ، پاش نرفته باشه رو لیف، سر خورده باشه!
    راستش منتظر ضد حمله همه جانبه شما بودم کیان جان اما اینجا جای شوخی هست، من یک خورده زیاده روی میکنم اما در اون قسمت سوال و جواب که دوستان سوالات جدیشونو میپرسن، با یک شوخی کوچیک، سر نخ از دست دوستان درمیره ، تو که خودت، همه کاره این سایت هستی باید بدونی که من همیشه اهل شوخی و مزاح هستم اما خوب دیگه، جایی که دوستان سوالات جدیشونو میپرسن، بهتره که نوشته ها رو با شوخی از مسیر اصلی خارج نکنیم!

  64. سارا گفت:

    سلام من فقط اومدم بگم سالمم
    حمام هم موفقیت آمیز بود
    آقا مهدی من خیلی دلم تنگ میشه دست خودم نیست
    همش تقصیر این دله که خیلی عاشقه
    چند سال هم میگذره اما هر روز احساسم بیشتر میشه
    خیلی دوستش دارم
    وقتی نیست انگار یه بخشی از وجودم نیست
    چکار کنم منم اینجوریم
    عشقم همه زندگیمه

  65. سارا گفت:

    یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهانیک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی
    دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!! پری چوب جادوییش و چرخوند و………
    اجی مجی لا ترجی
    و آقا 92 ساله شد!

  66. سارا گفت:

    دختری بود نابینا
    که از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنیا تنفر داشت
    و فقط یکنفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنین گفته بود
    « اگر روزی قادر به دیدن باشم
    حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
    عروس **** گاه تو خواهم شد »

    ***
    و چنین شد که آمد آن روزی
    که یک نفر پیدا شد
    که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
    و دختر آسمان را دید و زمین را
    رودخانه ها و درختها را
    آدمیان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست

    ***
    دلداده به دیدنش آمد
    و یاد آورد وعده دیرینش شد :
    « بیا و با من عروسی کن
    ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

    ***
    دختر برخود بلرزید
    و به زمزمه با خود گفت :
    « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
    دلداده اش هم نابینا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد:
    قادر به همسری با او نیست

    ***
    دلداده رو به دیگر سو کرد
    که دختر اشکهایش را نبیند
    و در حالی که از او دور می شد گفت
    « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

  67. سارا گفت:

    « چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :

    چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟

    همایون لبخندی میزند و می گوید :

    ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

    چارلز با عصبانیت می گوید :

    نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

    همایون هم بی درنگ می گوید :

    خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »

  68. سارا گفت:

    یکی از دوستان که مدتی پیش به عنوان مدرس در یکی از دانشگاه ها مشغول به کار شده بود از خاطرات دوران تدریسش نقل میکرد:

    سر یکی از کلاس هایم توی دانشگاه ، دختری بود که دو ، سه جلسه اول ،ده دقیقه مانده بود کلاس تموم بشه ، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت :

    استاد ! خسته نباشید !!!

    البته من هم به شیوه همه استاد های دیگه به درس دادن ادامه میدادم و توجهی نمی کردم!

    یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش ! به محض این که دستش رفت سمت کوله ، گفتم :

    خانوم !!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده !!!!!

    همه کلاس منفجر شدن از خنده ،

    نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!!

    هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه !!!

  69. سارا گفت:

    استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
    استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
    شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

    شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
    فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

  70. سارا گفت:

    .:: کیف پول ::.من خیلی خوشحال بودم.

    من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم.

    والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.

    فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

    اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم.

    یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی!
    سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت

    اگه همین الان 50 هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو…

    من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم.

    اون گفت: من میرم توی اتاق و اگه مایلی بیا پیشم.

    وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم..

    یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!

    پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!

    ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانواده ی ما خوش اومدی..

    .

    .

    نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره.

  71. Kian گفت:

    😆 😆 😆

    *کچل باشی، بری بالای شهر میگن مد روزه، بری مرکز شهر میگن سربازی، بری پایین شهر میگن زندانی بودی، این همه تفاوت توی شعاع 20 کیلومتر…!!!

    *یعنی فقط کافیه تو خونتون بفهمن که امتحان دارین، اونوقت بخوای بری توالتم
    میگن کجا؟؟؟ مگه تو امتحان نداری؟؟؟

    *میازار موری که دانه کش است… در مورد مورچه ای که دانه همراه اش نیست فتوایی صادر نشده می توانید بیازارید…!!!

    *طریقه شلوار لی پوشیدن دخترا: پای راست، پای چپ، تکان دادن خود، پرش به بالا، و تمام…!!!

    *تلویزیون داره سیرک نشون میده که چهارتا گاو میان از رو طناب میپرن و میرن! مامانم یه نگاه به تلویزیون میندازه و بعدش یه نگاه به من! میگه : اینا گاو تربیت کردن ما هنوز تو تربیت تو موندیم…!!!

    *یارو مداحه اومده بود تو محله داشت سوسن خانم رو اجرا می کرد با ریتم: حرم طلا… امام حسین… میمیرم برات… میخوام بیام دم حرمتون… دس بزنم به ضریحتون!
    ملت نمیدونستن باید سینه بزنن یا قر بدن؟!
    به قول برو بکس ادامه شعر هم باید اینطوری بوده باشه:
    شدم عاشق شمشیرتون، میخوام بیام در رکابتون، حالا میخوام بیام جنگ بکنم، نگو نه، نگو نمیشه، این قلب من عاشقته عاشقترم می شه… حالا جنگ! خون! کو اعظم؟ بابا اسمش یزیده نه اعظم! حالا یزیده, وزیده, خزیده، پزیده!!!! هر چی باشه یزید باشه! یزید خره یه دونه باشه! کفشای سیاه پاشه! …… و قس علیهذا!

    *جاتون خالی دیشب رفته بودم شهر بازی و فقط به یه نتیجه رسیدم: توی شهر بازی تو بعضی از این وسایل بازیش باید یه دکمه ی “غلط کردم” هم بزارن…!!!

    *دقت کردین جمله ” تا 5 دقیقه دیگه آماده ام.” خانوما و جمله ” تا 5 دقیقه خونه ام.” آقایون یه معنی رو میده…!!!

    *تا حالا دقت کردین ما به بانک اعتماد میکنیم پولامونو میذاریم اونجا ولی بانک به ما اعتماد نداره حتی خودکار هاشو هم زنجیر کرده!!…

    *دیدن یه سوسک تو اتاق خواب مسئله خاصی نیست، در واقع مسئله ازاونجا شروع میشه که سوسکه ناپدید میشه!!!

    *تا حالا دقت کردین لذتی که در پرت کردن شلوار گوشه اتاق هست، تو زدنش به چوب لباسی‎ ‎نیست …!!!

    *هیچکس حق نداره از طرفش بپرسه “تو برا من چی کار کردی؟” تو ٧ میلیارد انسان تو رو پیدا کرده، دیگه چیکار کنه ..!!!؟

    *هیچ لذتی مثل این نیست که دو روز پیش تخمه خورده باشی امروز یه دونه رو فرش پیدا کنی بخوری…!!!

    *آقا واقعاً من موندم! جمعیت دخترا اینقد زیاده … پس چرا شماره شانسى میگیرى همش پسر جواب میده؟!!

    *همین جا از تمامی مسئولین محترم مخابرات کمال تشکر رو دارم که هنوز my computer و control panel باز میشه و فیلتر نشده !!!!

    *یکی از دوستام توی دانشگاه عاشق یه دختره شده بود که کاپشن آبی میپوشید… هوا گرم شده بود دختره بعد از عید اون کاپشنو دیگه نپوشید، دوستم گمش کرد…!!!

    *پسر : یه بوس میدی؟ دختر: اصلا! قبل از ازدواج نمیزارم منو ببوسی؛ پسر: ممم… باشه، ازدواج کردی بهم زنگ بزن بیام ببوسمت، قول دادیا…!!!

    *بابام اومده تو اتاقم میگه: اینترنت قطعه؟؟؟ میگم: نه چرا قطع باشه!؟ میگه: آخه دیدم داری درس میخونی…!!!

    *سلام؛ اینجا دانشگاس …. تازه از سر جلسه امتحان بلند شدمو دنبال عمه طراح سوالا میگردم…!!!

    *اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بیدار شدی و دیدی همه چیز خیلی خوبه، نه غمی هست نه دردی بدون که دیشب تو خواب مردی… روحت شاد و یادت گرامی!!!

    *توصیه امریکایی: سال اولی که یه مدل جدید ماشین میاد بیرون نخرید که کمپانی ایراداشو بفهمه برطرف کنه بعد سال دوم بخریدش.
    توصیه ایرانی: سال اولی که یه مدل جدید ماشین میاد بیرون سریع بخرید تا هنوز کمپانی فرصت نکرده گند بزنه بهش…!!!

    *آیا از رابطه ی دو چشم باهم آگاهی دارید؟
    هیچ گاه یکدیگر را نمی بینند، اما باهم مژه میزنند، با هم حرکت میکنند، با هم اشک میریزنند، باهم می بینند، با هم می خوابند، با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند… ولی؛ وقتی یک زن را می بینند یکی چشمک میزند و دیگری نمیزند!!!
    نتیجه قضیه: زن توانائی قطع هر ارتباطی را دارد…!!!

    *حاضرم با کل وزارت اطلاعات کل بندازم، شرط میبندم نمیتونن آجیل های شب عید که مامانم قایم کرده، تو خونه پیدا کنن …!!!

    *همیشه اولین باری که مامانت صدات میکنه که بری واسه شام/نهار، نرو !!! این یه توطئه ست، میخوان ازت کار بکشن…!!!

    *خیلی جالبه: وقتی یه دختری یه پسری رو دوست داره هیچ کسی از این موضوع خبر نداره به جز خود دختره، ولی وقتی یه پسری عاشق یه دختری میشه همه ازین موضوع خبر دارن به جز خود دختره!!!!

  72. سارا گفت:

    سلام آقا کیان من سارا هستم همیشه از مطالبت لذت میبرم
    مرسی

  73. Kian گفت:

    سلام و با تشكر فراوان از شما سارا خانم عزيز . باور كنيد كه منهم از نوشته خوب و جالبتون لذت ميبرم و اميدوارم كه به نوشتن در اين سايت جهاني ! ادامه بدهيد 🙂

  74. سارا گفت:

    آقا کیان این آقا مهدی که معلوم نیست کی شوخی میکنه کی جدی اقامون اومده اطریش 4 سال بمونه اطریش چطور کشوریه خوبه ؟
    خیلی نگرانشم

  75. سارا جون درکت میکنم، از آقا کیان بپرس، منم مثل تو هستم، باور کن همسرم یک دقه میره تو آشپزخونه واسه خودش یک چایی بریزه، اینقدر دلم براش تنگ میشه که میخوام خودمو بکشم! 🙁

  76. سارا گفت:

    به غضنفر میگن: چی شد مامانت مرد ؟
    میگه: رفت پشته بوم رخت پهن کنه افتاد…
    میگن افتاد مرد ؟ میگه: نه بابا افتاد رو کولر ، کولر شکـ.ست افتاد.
    بهش میگن اون موقع مرد؟؟
    میگه:نه آقا جان،بعد افتاد رو تراس ، تراس خراب شد.
    میگن:خوب این دفعه مرد ؟ میگه: نه بعد افتاد رو سقف گاراژ، سقف خراب شد!
    بهش میگن:حتماً ایندفعه مرد ؟
    میگه:بازم نمرد، دیدیم داره کُلّ خونه خراب میشه، با تفنگ زدیمش

  77. سارا جون خیلی با مزه بود اما لطفا جوک ها رو بذار تو قسمت جوک ها!

    جوکهای پارس نیوزقسمت چهارم!

  78. Kian گفت:

    سارا خانم در مورد آقای اميری فقط ميتونم اينو بگم كه پارسال كه خانمش به اتفاق بچه ها به ايران رفته بود ايشون چنان ديپرس شده بود كه چندين بار دست به خودكشی زد كه خوشبختانه به لطف دوستان و ماموران اورژانس ! از خطر مرگ نجات پيدا كرد و خانمش مجبور شد كه مسافرتش را نيمه تمام بگذاره و خودش را سريعا به اتريش برسونه تا فاجعه‏ائی اتفاق نيفته و خدای نكرده دو تا دختر ناز و خوشگلش بی پدر نشوند !!!

  79. کیان جان الان که نوشته های تورو خوندم اشک تو چشام جمع شده، نمیدونی بخدا چقدر دلم تنگ شده واسه یک خودکشیه درست و حسابی مثل خودکشیای تابستون پارسال! 🙁

    روزی چند بار دوستان میگفتن، تو هم دیگه خودکشی نکن، حالا چند روز زن و بچت رفتن ایران! 🙄

  80. Kian گفت:

    ترجمه اصطلاحات رایج ایرانی ! 😆

    پدرم در آمد و پدر تورا هم در میارم
    My father came out, and I will take out your father

    مرده شورتو ببرن
    May they take away your dead washer

    ارواح شکمت
    Ghosts of your stomach

    سرم کلاه نگذار
    Don’t put a hat on my head

    چرا هیزم تر بمن می فروشی
    Why are you selling me wet wood

    تکلیفم رو روشن کن
    Light up my homework

    خرش از پل گذشت
    His donkey passed the bridge.

    دم بریده
    Cut tail

    چه خاکی بر سرم بکنم
    What kind of dirt shall I put on my head

    سرش با دمش بازی می کنه
    His head is playing with his tail

    گلیمتو از آب بکش
    Pull your carpet out of the water

    خوشی زده زیر دلش
    Happiness has hit you under your stomach

    چنان بزنم که برق از چشمت بپره
    Punch you so hard that electricity will come out of your eyes

    زهر مار
    Snake Venom

    درد بی درمون
    Pain without a cure

    فکر می کنه از دماغ فیل افتاده
    He thinks he has fallen out of an elephant’s nose

    سگ سبیل
    Dog’s mustache

    چشمتو در میارم
    I’ll take out your eyes

    قدمت روی چشمم
    Your step on my eye

    قربونت برم
    May I be sacrificed for you

    شتر دیدی ندیدی
    You have seen camel; you haven’t seen

    کرم نریز
    Don’t drop worms

    زبون درازی می کنه
    He does long tongue

    خر تو خره
    Donkey into donkey

    مثل فیل و فنجون می مونن
    They are like an elephant and a tea cup

    هندونه زیر بغلم نذار
    Don’t put watermelon under my arms

    با دیوار یکیت می کنم
    I’ll make you one with the wall

    می خواستم ببنم فضولم کیه
    I wanted to see who my nosy person is

    بهم چپ چپ نگاه نکن
    Don’t look at me left left

    آبرومو برد
    Took the water from my face

    ما رو سیاه کرد
    Painted us black

    در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته
    The door to the pot is open, where is the integrity of the cat

    شتر سواری دولا دولا نمی شه
    You can’t ride a camel bending, bending

    کور خونده
    Blind read

    سگ می زد، گربه می رقصید
    The dog was hitting, the cat was dancing

  81. سارا گفت:

    همیشه همینطوره آقایونی که میگن وای از دست زنمون وای کاش زنمون میرفت راحت میشدیم مبتلا به زن ذلیلی مفرط هستند مثل این آقای امیری
    دست شما درد نکنه آقا کیان که از خودکشی نجاتش دادین !
    جدا از شوخی
    ایشالا هیچکس مثل من از عشقش دور نباشه
    خیلی سخته خیلی

  82. سارا گفت:

    راستی آقا کیان شما چند سالتونه ازدواج کردید؟

  83. سارا جان خوبیت نداره یک خانومی که شوهره عزیزتر از جونش ۵۰۰۰ کیلومتر دوره از یک آقا بپرسه ازدواج کرده یا نه!
    من اصلا دیگه مواظب شوهرت نیستم، بزار هر کار دلش میخواد بکنه، ما رو بگو که شب تا صبح ناراحت تو هستیم که تنهایی! 🙄

    دوستان من امروز یک شنبست و الان دستور از بالا رسید که تا هوا گرم نشده بچه ها رو وردار ببر شهر بازی، من هم نه از ترس و زن ذلیلی بلکه بخاطر تفاهم بیش از حدی که داریم، با وجودی که نمیخام الان برم و تو دلم هزار تا فحش دادم اما گفتم چشم و الان مجبورم از حضورتون مرخص شم تا بعد! 🙁

  84. Kian گفت:

    سارا خانم بدستور آقای اميری جواب دادن به اين سوال شما در اين قسمت از سايت غيرقانونی ميباشد و با متخلفين بشدت برخورد خواهد شد !!!

  85. سارا گفت:

    معلوم شد خیلی منحرفین
    حرف دل منو که آقا مهدی نمیفمه
    میخواستم بدونم آقا کیان هم مثل من عاشق شده و ازدواج کرده یا نه
    تا با اون درددل کنم همین
    آقا مهدی الان مدرک جرمی به جا گذاشتی جهت اثبات زن ذلیلی مفرط

  86. سارا گفت:

    آقا مهدی خوش به حالت که کنار خانم گلت هستی
    قدر این لحظه ها را بدون
    خوش به حالت
    خدا رو شکر کن

  87. سارا گفت:

    یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می‌خوند كه زنش یهو ماهی تابه رو می‌كوبه سرش.
    مرده میگه: برا چی این كارو كردی؟
    زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تیكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم “جنى” نوشته شده بود …
    مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب‌دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش “جنی” بود.
    زنش معذرت خواهی می‌کنه و میره به کارای خونه برسه.
    سه روز بعدش مرد داشت تلویزیون تماشا می‌كرد كه زنش این بار با یه قابلمه بزرگتر كوبید رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.
    وقتی به خودش اومد پرسید: این بار برا چی منو زدی؟
    زنش جواب داد: آخه اسبت زنگ زده بود.

  88. سارا گفت:

    آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
    بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
    شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
    بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
    بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
    شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.

    بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.

    شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.

    بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است… .

    بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم… ..

    شتر مادر: بپرس عزیزم.

    بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

    نتیجه گیری: مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرالثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید… پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

  89. سارا گفت:

    لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟!

    لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و … بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

    لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟

    لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

    لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

    لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

    لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

    و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم… آیا ارزشش را داشت …؟!

    زیبائی در فراتر رفتن از روزمره‌ گی‌هاست…

  90. سارا گفت:

    پسر كوچكي براي مادر بزرگش توضيح مي دهد كه چگونه همة چيزها ايراد دارند : مدرسه ، خانواده ،دوستان و …

    در اين هنگام مادر بزرگ كه مشغول پختن كيك است ، از پسر كوچولو مي پرسد كه آيا كيك دوست دارد و پاسخ پسر كوچولو البته مثبت است .

    – روغن چطور ؟ نه !

    – و حالا دو تا تخم مرغ . نه ! مادر بزرگ .

    – آرد چي ؟ از آرد خوشت مي آيد ؟ جوش شيرين چطور ؟

    – نه مادر بزرگ ! حالم از آنها به هم مي خورد .

    بله ، همة اين چيزها ، به تنهايي بد به نظر مي رسند . اما وقتي به درستي با هم مخلوط شوند ،‌يك كيك خوشمزه درست مي شود . خداوند هم به همين ترتيب عمل مي كند . خيلي از اوقات تعجب مي كنيم كه چرا خداوند بايد بگذارد ما چنين دوران سختي را بگذرانيم . اما او مي داند كه وقتي همة اين سختي ها به درستي در كنار هم قرار گيرد ، نتيجه ، هميشه خوب است ! ما تنها بايد به او اعتماد كنيم ، در نهايت همة اين پيشامد ها با هم به يك نتيجه فوق العاده مي رسند .

  91. سارا گفت:

    یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
    بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.
    .
    .
    .
    اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
    بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه…

    روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت :

    ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “

    اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
    .
    .
    ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
    .
    .
    چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
    .
    .
    نتیجه اخلاقی این ماجرا
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.

  92. سارا گفت:

    هرچند متاسفانه در بسیاری از پارامترهای مثبت در رده آخرین کشورهای دنیا و در بسیاری از گزینه های منفی در رده اولین های دنیا هستیم؛ اما در برخی زمینه های قابل توجه هم رتبه مناسبی در دنیا داریم که دونستنش برای حفظ روحیه مان خوبه بطوریکه بر اساس یک پژوهش صورت گرفته، کشور ایران در موارد مورد اشاره در زیر صاحب رکورد اولین ها در کتاب گینس است.

    با این امید که با تلاش و کوشش و اعتماد به نفس و علاقه به حفظ داشته های مثبت ملی میزان موارد مثبت را روز به روز بیشتر کنیم و ایران را بگونه ای بسازیم که سربلندی نسل های آینده را موجب شود. 1. بیشترین تولید پسته

    2. بیشترین تولید خاویار

    3. بیشترین تولید خانواده توت

    4. بیشترین تولید زعفران (80% کل تولید جهانی)

    5. بیشترین تولید زرشک

    6. بیشترین تولید میوه آلویی (از قبیل شفت و گیلاس و غیره)

    7. بالاترین دمای ثبت شده روی سطح زمین (70.7 درجه سانتیگرد در کویر لوت)

    8. بیشترین تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، میزان بارش برف 8 متر در 5 روز)

    9. بزرگترین واردکننده گندم

    10. بیشترین فرار مغزها

    11. بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و دانشگاه ها (1.23 زن در مقابل هر مرد)

    12. بالاترین میزان تشعشات زمینی، با شدت سالانه 260 میلی سیورت در رامسر (مقایسه= یک عکس رادیوگرام سینه 0.05 میلی سیورت، میدانهای اطراف چرنوبیل 25 میلی سیورت)

    13. بیشترین تعداد زمینلرزه های بزرگ (بالای 5.5 ریشتر)

    14. دقیقترین تقویم دنیا (تقویم جلالی)

    15. بیشترین مصرف تریاک و هرویین (امریکا بیشترین مصرف كوكایین را دارد)

    16. بیشترین تعداد تغییر پایتخت در طول تاریخ (تهران سی و دومین پایتخت ایرانست)

    17. کهن ترین کشور دنیا (تاسیس شده در 3200 سال قبل از میلاد مسیح)

    18. میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثرا عراقی و افغانی)

    19. بزرگترین تولید کننده فیروزه

    20. بزرگترین منابع روی در جهان

    21. بزرگترین تولید کننده و صادر کننده فرش های دست بافت (75% کل تولید جهانی)

    22. بیشترین مصرف کننده نوشابه در جهان (سرانه مصرف نوشابه‌های گازدار در ایران ۴۲ لیتر است در حالیکه در مقایسه با آمار دیگر کشورهای جهان، سرانه مصرف بطور متوسط ۱۰ لیتر است)

    23. بزرگترین سیستم بانکی اسلامی (کل سرمایه 236 میلیارد دلار)

    24. بالاترین میزان وابستگی به انرژی (بیشترین اتلاف انرژی در جهان)

    25. بزرگترین منابع انرژی هیدروکربن (گاز و نفت با هم، با ارزش 14000 میلیارد دلار بر حسب قیمت جهانی 75 دلار هر بشکه نفت)

    26. بالاترین تناسب ذخایر به تولید برای نفت در جهان (با میزان تولید کنونی ایران معادل 89 سال ذخایر نفتی دارد)

    27. بیشترین اکتشافات نفت و گاز در جهان (در شرایط فعلی با حفر هر پنج حلقه چاه اکتشافی، چهار حلقه چاه به کشف ذخایر نفت و گاز می رسد بطوریکه از ابتدای سال 2000 میلادی تاکنون ایران بیشترین اکتشافات نفت و گاز جهان را داشته است)

    28. بزرگترین فوران چاه نفت در تاریخ (نشت چاه نفتی قم در سال 1335 سه ماه ادمه داشت با فوران روزی 125000 بشکه نفت، ارتفاع فوران 52 متر، مقایسه با نشت نفتی خلیج مکزیکو با خروج سه ماه 53000 بشکه در روز)

    29. بالاترین آلودگی دی اکسید گوگرد در هوای شهری

    30. قدیمی ترین منبع مصنوعی یا ساختگی آبی جهان با قدمت 2700 سال (قنات گناد آباد هنوز هم آب 40000 نفر را فراهم میکند)

    31. بزرگترین مجموعه جواهرات در جهان (جواهرات شاهی ایران در موزه بانک مرکزی ایران بزرگترین گنجینه جوهرات جهانست)

    32. کهن ترین امپراتوری جهان (هخامنشیان اولین ابرقدرت تاریخ بودند و در اوج قدرت بر 44% کل جمعیت جهان حکومت میکردند که این بالاترین درصد جمعیت تحت یک دولت در تاریخ هم هست)

    33. بیشترین تعداد تلفات در جنگ شیمیایی (100000 کشته و 100000 زخمی در جنگ با صدام، ایران همچنین دومین رتبه تلفات تاریخ را بر اثر سلاح های کشتار دست جمعی بعد از ژاپن دارد)

    34. بیشترین تعداد و تناسب مذهب شیعه در جهان (89% جمعیت ایران)

    35. بالاترین رشد مصرف گاز طبیعی

    36. بیشترین رشد تعداد خودروهای گازسوز

    37. بیشترین عمل زیبایی انجام شده در جهان

    38. بیشترین آمار طلاق در جهان

    39. بزرگترین مصرف کننده دارو در جهان

    40. بیشترین مصرف کننده محصولات ساخت چین

    41. بزرگترین تجزیه تاریخ، در مدت ۱۹۶ سال گذشته ۳.۵ میلیون کیلومتر از خاک ایران تجزیه گردیده !

  93. سارا گفت:

    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

    بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

    دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

    اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

    معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

  94. سارا گفت:

    روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :

    اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1

    اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10

    اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100

    اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000

    ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000

    صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .

  95. سارا گفت:

    مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
    – می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

    – نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

    – نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

    – من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

    – مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

    – نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !

  96. سارا گفت:

    آورده اند شخصی ده خر داشت. بر یکی از آنها سوار شد و خران را شماره کرد. چون خری که بر آن سوار بود را نمیشمرد، تعداد خران نه عدد بود. از خر پیاده شد و دوباره شماره کرد. تعداد درست بود. بر خر سوار شد و بار دیگر شماره کرد. باز هم یکی کم بود. چندین بار پیاده و سوار شد و خران را شماره کرد و طبق معمول هر بار که بر خر سوار بود تعداد نه عدد در می آمد. عاقبت از سواری صرف نظر کرد و گفت: سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد

  97. سارا گفت:

    یک روز بوش و اوباما در یک بار نشسته بودن.

    یک نفر میرسه و میپرسه : چیکار دارین می کنین؟

    بوش جواب می ده: ” داریم نقشه جنگ جهانی سوم رو تنظیم می کنیم. ”

    یارو می پرسه: “چه اتفاقی قراره بیافته ؟!”

    بوش میگه: ” قراره ما 140 میلیون مسلمان، و آنجلینا جولی رو بکشیم! ”

    یارو با تعجب میگه: ” آنجلینا جولی !؟! چرا می خواین آنجلینا جولی رو بکشید؟! ”

    بوش رو می کنه به اوباما و میگه:

    ” دیدی گفتم ! هیچکس تو دنیا نگران 140 میلیون مسلمان نیست!!!!! “

  98. سارا گفت:

    در گمرك بین المللی یك دختر خانم كه یك موصاف كن برقی نو از یك كشور دیگری خریده بوده ، از یك پدر روحانی می خواهد به او كمك كند تا این موصاف كن را در گمرگ زیر لباسش پنهان كند و بیرون ببرد تا خانم مالیات ندهد.
    پدر روحانی می گوید: باشد ، ولی به شرط این كه اگر پرسیدند من دروغ نمی گویم.
    دختر كه چاره ای نداشته است شرط را می پذیرد.
    در گمرگ مامور می پرسد: پدر ! آیا چیزی با خودت داری كه اظهار كنی؟

    پدر روحانی می گوید : از سر تا كمرم چیزی ندارم!

    مامور از این جواب عجیب شك می كند و می پرسد: از كمر تا زمین چطور؟

    پدر روحانی می گوید :

    یك وسیله جذاب كوچك دارم كه زن ها دوست دارند از آن استفاده كنند ، ولی باید اقرار كنم كه تا حالا بی استفاده مانده است .

    مامور با خنده می گوید:

    خدا پشت و پناهت پدر. برو !

  99. سارا گفت:

    سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

    بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
    خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
    روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
    روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

    زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .
    روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .

    زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !
    اما روز اول چیزی ندیدم !
    روز دوم هم چیزی ندیدم !
    روز سوم هم چیزی ندیدم !
    شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !

  100. سارا گفت:

    يك نفر نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه موتور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار.

    خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو آخرشي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟!

    موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله… داداش…. خدا پدرت رو بيامرزه واستادي… آخه… كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت.

  101. Kian گفت:

    زبون الله اکبری !

    یکی از دوستانم تعریف می کرد:
    مامانم موقع نماز خواندن عادت داره به زبون الله اکبری با ما مکالمه کنه!
    یعنی این که وسطِ نماز، هر الله اکبر بلندی که می گه، یه منظوری داره!
    اون موقع است که ما هی چک می کنیم ببینیم منظورش چیه!
    یه روز وسط نماز یه الله اکبر کشداری گفت!
    منم مثل فشنگ از جام پریدم و زیر گاز رو چک کردم؛
    پشت در رو نگاه کردم که ببینم کسی در نزده باشه!
    چراغها رو چک کردم مبادا یکی روشن مونده باشه!
    چیزی پیدا نکردم به مامانم نگاه کردم دیدم داره هی با چشم و ابروش واسه من ناز می کنه!
    آخر که دید من نفهمیدم یه اخمی کرد و یه الله اکبر شدید و بی خیال شد!
    وقتی نمازش تموم شد با عصبانیت برگشت گفت:
    واقعا که خری! مگه کوری؟ نمی بینی گرممه؟ یه ساعته می گم کولر رو روشن کن؟! 😆

  102. Kian گفت:

    😆

    در زندگی هر دختری یک سوال هست که تا آخر عمر او را همراهی می‌کند:



    “حالا چی بپوشم؟”

    طرف موبایلش آنتن نمی داد، بهش مسیج دادم: نمی تونم بگیرمت…
    جواب داد: به درک! مگه کم خواستگار دارم؟

    اس ام اس یک گل پسر: عزیزم! خوبی؟ دلم واست تنگ شده. همه ش دارم به تو فکر می کنم. گفتم یه SMS بهت بدم ببینم در چه حالی…
    Send to »»» سپیده، روشنک، آناهیتا، سمانه، آتنا، مریم!

    در راستای گرانی تخم مرغ:
    پیشنهاد جدید سر آشپز: املت رو با تخم مرغ شانسی درست کنید! هم ارزون تره، هم هیجان انگیزتر!

    انسانها به جز کودکِ درون، یک عدد خر درون هم دارند که گاهی زمام امور را به دست می‌گیرد!

    همیشه دستان همسرتان را در دست بگیرید، چون اگه رهاش کنید میره خرید!

    هرکس به طریقی دل ما می شکند…
    اما تو خیلی خلاقیت به خرج دادی آفرین!

    یه سوال:
    به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟ یا باید دوباره از جلوت رد شم؟

    مامانه به بچه اش می گه مسواک می زنی؟
    بچه می گه آره.
    مامانه می گه رو مسواکت خمیردندون می زنی؟
    بچه می گه آره.
    مامانه می گه می خوای دندونات تمیز شه؟
    بچه می گه آره.
    مامانه می گه خاک بر سرت! این همه موقعیت پ ن پ بهت دادم استفاده نکردی!

    دیروز رفتم بقالی… یه بسته هوا خریدم.
    کارخونه ی نامرد از خدا بی خبر، چند تا تیکه چیپس هم انداخته بود توش!

    درخواست حیف نون از نامزدش: مرا دوست بدار، اندکی، ولی خَرَکی!

    تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه ، همین لباس زیباست نشان آدمیت
    ویرگول را دریاب!

    : سال ها گذشت و کسی ندید که انسانی با قاشق چای خوری، چای بخورد…!!

  103. کیان جان دست شما و سارا خانوم درد نکنه با مطالب خوبتون، در ضمن شما کیان جان اینجا میتونی هر چی دلت خواست بنویسی چونکه اینجام مثل همون قسمت چاق سلامتی، هر چی هر چیه!

  104. Kian گفت:

    یکی از مزایای پسر بودن اینه که هر چقدر دلت خواست می تونی گریه کنی، آخرش دستت رو محکم بمالی به چشمت هیچی نمی شه! نه ریملت پخش می شه، نه سایه ات به هم می ریزه!

    تا به حال دقت کردی اگه بخوای 10 تومن از عابر بانک بگیری، 60 نفر تو صف با حقارت نگاهت می کنن؟ حالا روزی که 200 تومن می گیری، تا نیم کیلومتری، کلاغ هم پر نمی زنه!

    این سوال مدتیه ذهنم رو به خودش مشغول کرده:
    این عربها “چ” ندارن، چه طوری عطسه می‌کنن؟

    کاش می شد هر شب از خودمون 1 سی سی خون بگیریم بریزیم توی یک نعلبکی بذاریم کنار تخت! که این پشه ها بشینن عین بچۀ آدم بخورن دست از سر ما بردارن!

    مشکل جدید حیف نون: استامینوفن از کجا می فهمه که ما کجامون درد می کنه؟!

    حیف نون به نامزدش اس ام اس می ده: عزیزم! من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام پیشت، اگه نیومدم اس ام اس رو دوباره بخون!

    نمی دونم بعضی ها توی دلشون چند دست مبل دارند که هر روز یک نفر به دلشون می شینه…

    به هزار امید از نامزدم می پرسم از کجا بدونم منو واسه خودم دوست داری؟ برگشته می گه: قیافه و هیکل که نداری، بچه مایه دارم که نیستی، اخلاقتم که گند، به جز خودت چیزی واسه دوست داشتن نمی مونه عزیز دلم!

    گویش دختران در سال 81: عزیزم ، عشقم چرا ناراحتی؟ قربونت برم
    گویش دختران در سال 86: عزیزم، عشقم چرا ناراحنی؟ قلبونت برم
    گویش دختران در سال 91: عجیجم، عجقم چلا نالاحتی؟ قلبونت بلم
    گویش دختران در سال 96: دیبیلیم، عولوپولو، بیلی بولونات!

    پسره به دوست دخترش اس ام اس می ده: عزیزم! میای خونه مون؟ اگه موافقی عدد ۱ رو وارد کن اگه مخالفی عدد ۳۱۴۱۷۱۹۲۰۲۳۴۵۷۸۹۰۷۶۶۴۶۴۶۵۵۵۴۵۵۵۴۵۵!

    آیا می دانستید با همین کارت های عضو شبکه شتاب که در دست دارید می توانید به جای دریافت وجه نقد از این دستگاه و اون دستگاه، درزهای لپ تاپ تان را تمیز کنید؟

    من تا شش سالگی فکر می کردم اسمم دست نزنه!

    از مهم ترین مزیت های زندگی در کانون گرم خانواده نسبت به زندگی مجردی، “تقسیم پشه ها” بین اعضای خانواده است!

    رفتم بغالی، می گم نوشابه بزرگ می خواستم. طرف می گه منظورت خانواده است دیگه؟
    گفتم :پـَـ…
    گفت: پـَـ نه پَــ و زهر مار بی شخصیت! چیه یاد گرفتید شمام هی می گید پـَـ نه پَــ؟
    گفتم می خواستم بگم پنیر هم می خواستم.
    بعد از کلی معذرت خواهی گفت: پنیر بسته ای؟
    گفتم: پـَـ نه پَــ! متری بده! و فرار کردم! 😆

  105. اسی گفت:

    پاسخهای جالب این دانش اموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.
    درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
    در اخرین جنگش

    اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟
    در پایین صفحه

    چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟
    زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

    علت اصلی طلاق چیست؟
    ازدواج

    علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
    امتحانات

    چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
    نهار و شام

    چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
    نیمه دیگر ان سیب

    اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
    خیس خواهد شد

    یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
    مشکلی نیست شبها می خوابد

    چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
    شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

    اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟
    دستهای خیلی بزرگ

    اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟
    هیچ چی. چون دیوار قبلا ساخته شده

  106. ندا م گفت:

    کیان جان در مورد گویش دختران در سال 91 و 96 .. این فقط شامل زنها نمیشه ها. همکارام چند ماهیه زن گرفته . هر صبح که به خانومش زنگ میزنه گویش خودشم تغییر کرده. روزای اول میگفت : عسیسم صبحونه چی خولدی؟ ای تنها خول ! تازگیها شنیدم به جای واژه عسیسم میگه : عجیجم، عچقم. بقیه حرفاشونو که من اصلا ابدا دقت نکردم چی میگه 🙂

  107. Kian گفت:

    هنگامي كه از قوانين عجيب سخن به ميان مي آيد منظور قوانين محلي كشورهايي است كه تا قبل از سفر به اين كشورها لزوما با آنها آشنا نبوده و اين عدم آشنايي ممكن است موجب دردسر شود. 😳

    در اينجا به 10 قانون محلي برخي از كشورها اشاره كوتاهي مي شود.

    1 – اگر در فرانسه تردد در خيابان بدون پوشيدن پيراهن ممنوع است در قطر مرد و زن بايد لباس هايي را به تن كنند كه از گردن تا مچ دست و تا پايين پا ها را بپوشانند، در واتيكان نيز پوشش بايد به همين شكل باشد.

    2 – در يونان سيگار كشيدن در اتومبيل شخصي به تازگي ممنوع شده و متخلفان تا 1500 يورو جريمه مي شوند. در عين حال، حمل گالن بنزين در صندوق عقب نيز ممنوع است.

    3 – در آتلانتا آمريكا پوشيدن شلوارهاي مدل ” بگي” يا شلوارهاي خيلي گشاد منع قانوني دارد. اين قانون براي اين وضع شده كه خلافكاران نتوانند سلاحشان را پنهان كنند اما در هر حال، اين قانون شامل حال توريست ها نيز مي شود.

    4 – در بسياري از شهر هاي آمريكا از جمله لس آنجلس حمل ريسمان ممنوع است زيرا مشخص نيست حامل آن ناگهان تصميم چه استفاده اي از آن را داشته باشد.

    5 – در آمريكا و همچنين در استراليا بايد اختيار زبان را داشته و در اماكن عمومي از به كار بردن كلمات زشت و لعنت كردن خودداري كرد.

    6 – آب دهان به زمين انداختن در بسياري از شهرهاي بزرگ جهان به ويژه سنگاپور ، بارسلونا يا ونكوور ممنوع بوده و جريمه هاي سنگيني دارد.

    7 – ممنوعيت جويدن آدامس در خيابان ابتدا در سنگاپور باب شد، سپس چند شهر انگلستان نيز از آن پيروي كرده و تايلند نيز اين ممنوعيت را به اجرا درآورده است. پس حواس انسان بايد جمع باشد و در هر جايي آدامس نجود.

    8 – در ايالت آريزونا آمريكا دست زدن، بريدن يا چشيدن كاكتوس ها به شدت و رسما ممنوع است. لطفا نپرسيد چرا.

    9 – شايد حيرت آور باشد اما در ايالت لوئيزيانا پرسيدن آدرس از فردي كه او را نمي شناسيد منع قانوني دارد. حال هركسي كه مي خواهد باشد ، پس مراقب باشيد. 🙄

    10 – براساس قانوني كه در سال 1969 وضع شد شكار ” پا گنده” در پارك ملي اسكامانيا ايالات متحده رسما ممنوع شده است ( پا گنده موجودي انسان نما كه هرگز وجودش به اثبات نرسيده است).

  108. دوستان لطفا مطالب جدید خود را در قسمت دوم قرار دهید!

    مطالب جالب و خواندنی قسمت دوم