کلاغه میگه قار قار!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی می 26, 2010

خانوم  بچه هاش یکماهی بود که رفته بودن ایران، بعد از کارش چونکه هوا خوب بود به دوستش زنگ زد که برن تو شهر قدم بزنن، همه چی‌ عالی‌ بود، با دوستش از هر دری  صحبت میکردن، از خاطراتشون میگفتن، جوک تعریف میکردن، میخندیدن، واقعا میشه گفت که داشتن از زندگیشون لذت میبردن (بیشتر…)

ادامه خواندنکلاغه میگه قار قار!

مادر

نوشته مهدی امیری در ۸ می ۲۰۱۰

چند شبی بود که دختر بزرگم خوب نمیخوابید، شبا تو خواب  گریه میکرد، جیغ می‌کشید، با خودش حرف میزد، ناراحت بود، لاغر شده بود،ظاهرا مریض نبود، مامانش اما خیلی‌ نگران بود، شبا تا صبح خوابش نمیبرد، میگفت نمیدونم این بچه چشه، نه میخوابه، نه بازی میکنه، نه غذاشو خوب میخوره، یه چیزی اذیتش میکنه!
یکشنبه شد، همیشه یکشنبه‌ها دخترم از صبح که بلند میشد، میپرسید بابا کی میریم پارک؟ میگفتم میریم حالا صبر کن، هر چی‌ واستادم که بیاد بپرسه کی میریم، خبری نشد، صداش زدم ، عزیز بابا، برو حاضر شو میخوایم بریم پارک، گفت نه بابی من پارک نمیام، دوست ندارم برم پارک! گفتم، تو دوست نداری بری پارک؟ تو که عاشق پارکی‌! گفت حالا دیگه دوست ندارم! مامانش گفت، نمیدونم این بچه چشه، خیلی‌ عوض شده! (بیشتر…)

ادامه خواندنمادر