روزگار جوانی!

نوشته مهدی امیری ژوئن 27, 2010

دیروز دوستی‌ قدیمی‌ بعد از چندین سال اومد پیشم، بیشتر از ۲۰ ساله که همدیگرو میشناسیم. دوست زمان مجردیمه، اون از من زرنگتر بود و هنوزم ازدواج نکرده!

گفتم بابا خیلی‌ وقته سراغی از من نمیگیری، گفت خوب دیگه تو که رفتی‌ تو باشگاه متاهلین مام که هنوز تو تیم مجردین بی‌ غم هستیم!

گفتم داغمو تازه نکن که یاد اون روزا میفتم!

گفت یادت میاد جوونیا، چقد شیطون بازی در میاوردی؟

گفتم چرا میگی‌  در میاوردی، مگه تو خودت بهتر از من بودی؟

گفت نه بخاطر این گفتم میاوردی، چونکه من هنوزم دارم از زندگیم لذت میبرم، من هنوزم مثل اونزمونام، هیچی‌ عوض نشده! من  خل نیستم که برم خودمو اسیر زن و بچه کنم!

گفت یادت میاد، ساعت شیش و هفت شب می‌رفتیم الواتی هفت هشت صبح برمیگشتیم، بعضی‌ وقتام چند روزی غیبمون میزد (بیشتر…)

ادامه خواندنروزگار جوانی!