امیرنظام صمدآبادی چه کردی

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

امروز هم بگذرد، چيزی عوض نخواهد شد. يك غروب، به غروبهای ديگر اضافه می‌شود و چند ساعت، به ساعتهای دلتنگی… و چقدر بی‌اهميت است كه چگونه زنده خواهيم بود، وقتی زندگی، آنگونه كه می‌خواهيم نيست.

هر آدمی ممكن است سالها، منتظر گمشده‌اش باشد. و چقدر دردناك می‌شود وقتی، گمشده‌ات سالها مقابل چشمانت زندگی كند و تو دم نزنی.
هر صبح كه بيدار می‌شوم، اسمت را صدا می‌زنم و هر بعد از ظهر منتظر آمدنت می‌مانم.
تو را تصور مي كنم كه می‌آيی، لبخند می‌زنی، تن پوشت را در می‌آوری، هوا عطر بهار نارنج می‌گيرد، پشت ميز می‌نشینی و منتظر دَم آمدن دو فنجان چای می‌مانی كه هرگز قسمت نشد با هم بنوشيم.
من مستحق آن بودم كه دوستت بدارم.
كه دوستم بداری.
كه دوستم…
عشق بيماری مهلكی‌ست با عوارض مرگ‌آور، كه نه می‌كُشد و نه التيام می‌پذيرد.
فردای بعد از امروز، خورشيد به آسمان می‌زند، تو خيابان را به جنون می‌كشي و شهر، به تماشايت می‌ايستد. كمی آن طرف‌تر، سايه‌ای به اين فكر می‌كند كه تا كجا می‌شود «دوست داشته» نشد؟
.
من؛ يك روز به خودم می‌آيم و می‌فهمم كه چقدر دوستت داشتم، خيلی بيش از آنكه فكرش را كنم.
حسرتهای بزرگ شايد، آرزوهای كوچكی بودند كه قبل از رسيدن، به زمين افتادند.

متن: #پویا_جمشیدی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *