هشتاد میلیون؛ ضربان قلب مان دست شماست آقای کیروش

انسان همیشه برای چیزهایی که آرزو می کند قدرت کافی دارد؛ فقط سستی اراده است که نمی گذارد او در راه رسیدن به آرزوی خود گام بردارد.
” ژان ژاک روسو ”

طرفداری- یک سکانس بیشتر نبود. یک سکانس که باید دیالوگ‌هایی گفته می‌شد و تمام ‌می‌شد. نوبت رسیده بود برای رونمایی از پیراهنِ تیم ملی ایران در جام جهانی 2014 برزیل. جواد خیابانی از پشتِ میکروفون گفت «به ما خبر دادند آقای بهبود فریبا آمده». هنرمندان و ستاره های زیادی در همایش حضور داشتند، همه ایستادند و بهبود فریبا را تشویق می‌کردند تا به بالای سِن برود. چند نفری هم همانند آندو تیموریان بی‌خبر از آن چیزی که دارد اتفاق می‌افتد. آندو بعد ها می‌گفت «من اصلا نمی‌دونستم اون آقا کیه». خلاصه سکانس عالی که نه،خوب پیش می‌رفت. بهبود به بالای سِن رسید. همین لحظات بود که تصاویری از یوزپلنگِ ایرانی برای حضار به نمایش در آمده بود. راوی از یوزپلنگ می گفت و حضار با نگاهی منقلب شده چشم به  یوزپلنگ هایی بسته بودند که یا توسطِ شکارچیان کشته می شدند یا از بی مهری نسل‌شان رو به انقراض بود. تصاویر تمام نشده بود که بهبود فریبا با همان لهجه نسبتا مازنی شروع به صحبت کرد. سلام و احوال پرسی، و آن واهمه ای که نکند سکانس خراب شود. اواسط صحبت های بهبود سکانس آنطوری که باید نشد. قرار نبود فریبا اشک بریزد، قرار نبود یک سریال طنز از مشکلات فجیعِ محیط بانان بگوید، قرار نبود بی مسولیتی سازمان‌ها به رخ مردم کشیده شود، خیلی قرارها نبود. اما دیگر برای کات دادن هم دیر شده بود. فریبا از مرگ محیط بانان و شرایط سخت‌شان که برای حفظ یوزپلنگ پیش آمده بود می گفت، از مردانی گفت که در مبارزه با شکارچی ها چشم، دست و پای خودشان را از دست داده بودند و امروز دستی آنها را یاری نمی‌دهد. فریبا آنقدر گفت که صورتش خیس عرق و اشک شده بود. در همین لحظه جوادخیابانی صورت بهبود فریبا را پاک می کرد تا سکانس بیشتر از این بر باد نرود. فریبا از خیابانی تشکر می‌کند و در جمله آخر رو به بچه‌های تیم ملی ایران و کاپیتان آندرانیک تیموریان می‌گوید: «این نقشی که روی پیراهن‌تان نقاشی شده فقط یک تصویر نیست. فقط یک عکس نیس آقا. برای این تصویر بیشتر از ده ها نفر کشته شدند، بیشتر از ده ها نفر معلول شدند، چشماشونو از دست دادند آقا تا از این یوزپلنگ دفاع کنند. آقا توروخدا فقط تو برزیل برید مردانه بجنگید»

سکانس تمام شد، کسی دیگر آن روز رمقِ کار کردن را نداشت. دروغ چرا؛ خیلی‌ها اشک ریختند، هم حضار، هم بیننده‌های تلویزیونی. مهران احمدی بازیگر نقش بهبود فریبا بعدها در برنامه زنده می‌گوید «قسم میخورم جونمو برای یوزپلنگِ ایرانی میدم»

وقتی کلمنته از پله های برقی افتاد دلمان لرزید که یکی از بهترین مربی هایی که به ایران آمده را نیامده از دست دادیم. از گونش و تراپاتونی تا اسامی پرطمطراقِ دیگر. اما وقتی صحبت از کارلوس کی‌روش شد یک شوخی زشت با هواداران بود. می‌گفتند نامه نگاری ها با کی‌روش آغاز شده‌. اما هیچ منطقی نمی‌پذیرفت دستیار فرگوسن که خیلی ها نقش او را در موفقیت های یونایتد بیش از یک مربی قلمداد می‌کردند به ایران بیاید. حقیقت آن روزها که اخبار تلویزیون و شبکه های ورزشی کی‌روش را نشان می‌‌داد که روی کاستا و نونو گومژ و کریستیانو رونالدو را رهبری می‌کرد یا بالای سر رونالدو دلیما و دیوید بکام رهبرِ کهکشانی‌ها بود، یا کنار سر الکس فرگوسن فردیناند را گوشزد می‌کرد‌، باور نمی‌کردیم او به ایران بیاید. رویای ما نهایت مربی اخراجی مالاگا یا مربی مستعفی پروجا بود. مدیران فدراسیونی روزها، هفته ها از مذاکره با کی‌روش می‌گفتند. تا اینکه یک شب خبری آمد که کارلوس کیروش از مردم ایران عذرخواهی کرده است و دیگر به ایران نمی آید. کم خبر بد نشنیده بودیم، آن روزهای ملتهب کم با احساس مردم بازی نشده بود، این بار هم ایرادی نداشت. عده ای قسم می‌خوردند مذاکره با کی‌روش هم دروغ بود عده ای هم که با کی‌روش رویاچینی می‌کردند به ایران می‌آید فدراسیون‌نشینان را سیبل کردند. چندوقتی گذشت و در روزهایی که زیرچشمی منتظرِ یک مربی کروات یا یک مربی ایرانی بودیم که تکیه بزند بر نیمکت تیم ملی، در آستانه مناسبت یک عید خبری را شنیدیم که دیگر تاب به وقوع نپیوستنش را نداشتیم. خبر کوتاه بود: «کارلوس کی‌روش در یک قدمی نیمکت تیم ملی ایران» .

آن روزها ولاسکو و اسپک زنان شده بودند نورِ چشمی. کی‌روش آمد و آغاز دوست داشتنِ تیم ملی ایران شروع شد. دروغ چرا؟ تیم ملی مدت ها بود که نه دلبری می‌کرد و نه کسی به آن اهمیت می‌داد. نگاهی به بازیکنان ایرانی و ستاره های خاموش هم می‌کردیم هیچ امیدی در دلمان زنده نمی‌شد. تیم ملی از اساس ویران بود. یادم نمی‌آید چگونه اتفاق افتاد اما آرام آرام بازیکن‌هایی به تیم ملی می‌رسیدند که آنها می‌شدند نماد یک ملت. آهسته آهسته باور کردیم تیم ملی خشت خشت دارد ساخته می‌شود.


مقدماتی جام جهانی 2014 و قدمی مانده بود تا تبر بخورد بر همه آرزوها. با توجه به امکانات و حمایتی که نسبت به دیگر حریفان داشتیم حق‌مان بود حذف شویم، له شویم و برگردیم به سقفِ فوتبالی باشگاهی خودمان. همانجایی که بازیکنان کم لیاقت که نامِ ستاره و منجی را یدک می‌کشیدند، سقف قراردادها را بدونِ هیچ دلبری از میلیون به میلیارد می‌شکستند. بازیکن هایی که به سادگی هواداران لقب عقاب را بر کول می گرفتند و یا پشت پرده پول فسخ قرارداد را برای خرید پورشه صرف می کردند. به کی‌روش خرده ای نبود حتی اگر به برزیل نمی‌رفتیم. روزهایی که مربی‌های ایرانی «اجنبی اجنبی» راه انداخته بودند و حرف از دستمزد میلیاردی کیروش می زدند باور کردیم ما همان ملتی هستیم که چشمِ دیدنِ کسی که با همه ی وجود برایمان زحمت می کشد را نداریم. درست همان روزها باید سه بازی در دوحه، تهران، سئول به میدان می رفتیم. آخرین تیرها به سمت کیروش روانه می شد. خداحافظی بازیکنان، قهر بازیکنان و انتقادهای وحشتناک مربیان ایرانی و کارشناسانی که میز گرد را یک شب در میان راه انداخته بودند برای فروختنِ نیمکتِ تیم ملی به یکی که از جنسِ خودشان بله قربان‌گو باشد. در همان روزهایی که هیچ قدرتی جز مردم از تیم ملی حمایت نمی‌کرد شاگردان کیروش عازم دوحه شدند. بازی به پایان رسید و فدراسیون آسیا تصویر کی‌روش را که روی نیمکت تنها نشسته بود را روی خروجی اش گذاشت و تیتر زد: «کی‌روش به برزیل فکر کرد».

نفسی که کی‌روش در دوحه کشید کافی نبود. هنوز دوبازی مانده بود و در این اوضاع که نیاز به آرامش بود باز هم مربیانِ ایرانی سکوت نمی‌کردند. در میزگرد‌هایمان هم آنالیز‌ها و داوری‌ها به نفعِ قطر بود. دریغ از حمایت از تیمی که آرزوی یک ملت است. انتقادات آنقدر مغرضانه بود که یکی از روزنامه‌های کشور برنتابید و تیتر را کوتاه بست «دوست داشتنی‌ترین اجنبی». بازی با لبنان رسید. هرگل یک فریاد بود. بازیکن‌ها پس از هرگل به سمت نیمکتِ تیم ملی می‌رفتند. کی‌روش با همهٔ شوری که داشت پس از بازی دستان اش را روی کمر گذاشت و فقط به مردمی که او را صدا می‌زدند نگاه می‌کرد. بازی با کره نزدیک بود. حریفی ترسناک که آن روز‌ها آنقدر روی کاغذ از بچه‌های ایران قوی‌تر بودند که تنها فاکتورِ صعودمان‌‌ همان کلیشهٔ همیشگی بود، «غیرتِ ایرانی». بازی آغاز شد و  آن حماسه ای که مقابل کره جنوبی رقم خورده بود تا فیفا پس از صعود ایران به عنوان تیم اول با تصویر کی‌روش و بچه‌های تیم ملی تیتر بزند: «ولکام کارلوس ولکام ایران».


قرعه کشی جام جهانی رسید. قهرمان آفریقا، بهترین تیم جهان. و بوسنی. در جام جهانی آنچنان نمی‌شود معجزه کرد. هرچقدر تلاش کرده باشی‌‌ همان اندازه ثمر می‌بینی. هاشم قرار بود لئو را بگیرد و دانیال قرار بود بشود دیوید سیمن. طنز‌ها و شوخی‌ها آغاز شده بود. می گفتند مسی در بازی با ایران آقای گلی اش قطعی می شود. ویرانه‌ای داشتیم که تازه آباد شده بود. بازیکنهایی داشتیم که حتی استاندارد هم نمی‌توانستند بدوند. آناتومی و فیزیولوژی بدنِ بازیکنهایی که در ایران رشد کرده بودند با ارفاق هفت کیلومتر دوندگی در “هفته” بود. بازی با نیجریه آغاز شد درست در روزی که آنچنان موقعیتِ گلی به قهرمان افریقا ندادیم به یک تساوی ارزشمند دست پیدا کردیم. بازی با آرژانتین فرا رسید. هاشم بیگ زاده که قرار بود مسی را مهار کند مصدوم شده بود و جام جهانی را از دست داده بود. بازی آغاز شد. علیرضا حقیقی درون دروازه بود و مهرداد پولادی و یک سری بازیکن‌های دیگر. آنچه را می دیدیم باور نمی کردیم، چه خبر بود. بازی به پایان رسید تنها صحنه‌ای که یادم می‌آید آنخل دی ماریا در وقت‌های تلف شده زمانی که می‌خواست تعویض شود بند کفش اش را باز کرد و بست تا وقت را بکشد. پس از بازی سایت فیفا تیتر زد «آرژانتین بازی را برد، ایران دل‌ها را».

دیگر کسی نبود که عاشقِ ایران نباشد. از اسطوره‌های جهان تا بهترین بازیکن‌های فوتبالی همه از ایران می‌گفتند. معلوم نبود بزرگانِ جهان چرا از ایران می‌نوشتند ما که باخته بودیم و قدمی با حذف شدن نداشتیم. در این میان مردم هم سنگ تمام گذاشتند، هشتگ ها در فضای مجازی به گوش کیروش و بچه ها رسیده بود. جدولی ساخته بودیم که ایران با چهار امتیاز پشت سر آرژانتین به مرحله بعد صعود می کند. فردای بازی با آرژانتین یکی از روزنامه ها گویی که بغض ترکانده باشد تیتر زد: «بخدا ما بردیم». و دیگری جلد را اینگونه وحشتناک بست.


بازی با بوسنی رسید. باران می‌آمد. همه چیز ساده بود. ایران شکست خورد. کارلوس کی‌روش با پیراهنی سفید که خیسِ خیس بود لب خط تا آخرین لحظه ایستاد. اواخر بازی بود و ایران حذف شده بود. در وقت‌های تلف شده یکی از بازیکنان ایران با خطای بازیکن بوسنی روی زمین افتاد، آن نتیجه آن دقیقه دیگر چنین صحنه‌هایی اهمیت آنچنانی نداشت، اما کی‌روش طوری به طرف بازیکنِ ایران می‌رفت گویی فرزندش را زده بودند. ایران در باران حذف شد. علیرضا به دیرک تکیه زده بود و آندو می‌بارید. و کی‌روش در باران به طرف بازیکن‌هایش می‌رفت تا آن‌ها را آرام کند. اگر‌ها هم مهم نیستند که اگر پنالتی روی اشکان گرفته می‌شد و یا آن لحظه چنین نمی‌شد چنان می‌شد، نه مهم نیستند، ما حذف شدیم اما مردم واقعیتی را دیدند که این تیم را از اول تا آخرش دوست داشتند.  جام جهانی 2014 اینگونه تمام شده بود. رتبه ضعیفی کسب کردیم. یک امتیاز هم بیشتر نگرفتیم. یک گل هم بیشتر نزدیم. در روزی که باران استادیومِ ایتایپاوا آره نا را جارو ‌می‌زد حذف شدیم. زانو زدنِ کی‌روش را هیچکس در بازی با بوسنی ندید. شاید صورتِ غرقِ خون جهانبخش را هم هیچکس در یاد نداشته باشد. اما حقیقت اینجاست کی‌روش پس از سالها زانو زد. زانو زد تا علیرضا را از کنارِ دیرک بلند کند، زانو زد تا صورتِ جهانبجش را پاک کند، زانو زد تا آندو اشک‌هایش را زیرِ پیراهنش قایم نکند. نمی‌دانم چه اندازه در جام جهانی به سخره گرفته شدیم، اصلا هم مهم نیست که فیفا قربان صدقه مان برود و مارا با انگشت نشان دهد و به جهان بگوید «این کشور دلهایمان را برد» ، یا نشریه کیکر عکس‌مان را بگذارد و بنویسد «تسخیرکنندگان قلب» .
هنوز آرام نگرفته بودیم که آیا واقعا لایقِ ستایش هستیم؟ آیا آنها که برای بقای یوزپلنگ ایرانی فلج شدند یا مُردند از تیم ملی راضی بودند یا نه؛ آیا محیط بانان باور کردند این بچه ها به اندازه جانشان جنگیدند یا که نه.

واژه های غروربرانگیز هیچ نشریه معتبر جهانی و حتی دلداری کریستیانو رونالدو هم برایم آنطور که باید دلگرم‌کننده نبود تا اینکه یکی از محیط بانان که سالها پیش برای محافظت از یوز ایرانی با هفده ساچمه در چشم هایش نابینا شده بود خودش را به فرودگاه رسانده بود. با همان لهجه کُردی وقتی که به او گفتند بازیکن‌ها دارند از پله ها پایین می آیند خطاب به ملی پوشان و کارلوس کیروش دست اش را مداوم به سینه اش می‌کوبید و شبیه به چنین جمله ای را چندبار فریاد می‌کشید «زۆر سوپاس.هه میشه به فکری ئیوه م دستی ئیوه خوش بیت» . – خیلی ممنون.دستتان درد نکنه.همیشه به یادتونم


امروز به اینجا رسیده ایم، با اقتدار به عنوان دومین تیم، پشت سر برزیل به جام جهانی صعود کرده ایم، تکیه زده ایم بر بام آسیا. مربی محبوب مان کاندید یکی از برترین مربیان جهان شده است. در روزهایی که آرژانتین و پرتغال لنگان لنگان خودشان را به روسیه رسانده اند، در روزهایی که هلند و آمریکا حذف می شوند و کار ایتالیا و خیلی از بزرگان گره خورده است، ما به روسیه رفته ایم تا بار دیگر شانس مان را این بار با امیدی پررنگ تر و ایمانی قوی تر امتحان کنیم. آمده ایم به روسیه تا نشان دهیم می شود کارستان کرد، اما از منطق نباید دور شویم، تیم ملی ایران به رغم اینکه در سید سوم قرار گرفته است، با مشکلات عدیده ای روبرو است، عدم بازی های تدارکاتی مناسب، عدم اردوهای مناسب، و بستری نه چندان مناسب برای تیمی که از آسیا می خواهد از گروه خود در جام جهانی صعود کند، دلگرم کننده به نظر نمی رسد. با همه این حرف ها ما امروز به میمنت حضور کارلوس کیروش، یکرنگی هواداران تیم ملی ایران، اتحاد بچه های تیم ملی ایران، می رویم تا این بار با شکوه تر از قبل، و دیرتر از همیشه به خانه مان بازگردیم. قلب مان با تیم ملی ایران است، و ضربان قلب مان به دست شماست آقای مربی.

https://www.tarafdari.com

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *