شاه رضا

دوستان این شاهرضای داستان ما هیچ ربطی با رضا شاه و این حرفا نداره، تو شهر ما و اصولا در تمام ایران رسم بود که که وقتی یکی رو میخواستن عزت و احترامش  کنن یک شاه جلو اسمش میزاشتن، مثل شاه مهدی  یا شاه محمود ، حالا این آقا رضای ما، چه جوری معروف شده بود به  شاهرضا کسی نمیدونست، هیچ کس هم نمیدونست، پدر و مادرش کی بودن، کجا زندگی میکرد،  اصلا فک و فامیلی داشت ، نداشت، هیچکی اخرشم نفهمید! شاهرضای ما   یک خورده خل وضع بود بیچاره، حدود ۳۰-۳۵ سالش بود و شکم گنده ای هم داشت،اما  مغزش درست کار نمیکرد،  عقب افتاده بود, با وجود سن بالاش اما عقل یک بچه ۴-۵ ساله رو داشت، در  ایران  هم که میدونین  کافیه،یک  بدبختی یک خورده استعداد خلی داشته باشه، ملت بیکار ۲ هفته ای کاری باهاش میکنن که با قل و زنجیر ببرنش تیمارستان!
این خاطره رو که الان دارم براتون مینویسم نمیدونم پند آموزه، نیست، اصلا پند و نصیحتی توش هست یا نه، نمیدونم،شاید  اصلا بد آموزی هم داشته باشه! بلاخره  دیگه، شما خودتون در بارش فکر کنین.
شاهرضا ، همیشه لبخندی بر لب داشت، خل بود دیگه، دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد و این برنامه ها! خلاصه ازهمه  غمای دنیا فارغ بود، واسه خودش حالی میکرد، چونکه دیوونه بی آزاری هم بود، همه دوستش داشتن و همم باهاش سلام  و علیکی میکردن  و تو خیابون که میدیدنش، حال و احوالشو میپرسیدن. اگه میوه ای شیرینی چیزی هم خریده بودن به شاهرضا هم  میدادن،
تو محله ما میدونی بود با یک درخت توت بسیار بزرگ، که بهش  میگفتیم، میدونگاهی! این خاطره ای  هم که دارم براتون مینویسم، مال ۴۰-۴۵ سال پیشه، اون زمانام مثل حالا اینترنت و فیس بوک و این حرفا که نبود ، تو شهر ما تازه تلویزیون هم هنوز راه نیفتاده بود! این میدونه که واستون گفتم، محلی بود برای جمع شدن اهالی محل، بزرگ کوچیک، پیر و جوون، زن و مرد، مخصوصا، عصرای تابستون وقتی  که هوام یک خورده خنک تر میشود همه اونجا جمع میشدن، ایام سوگواری که اونجا تعزیه میگرفتن و مردم میزدن تو سرشون، وقتای دیگه، جوونا اونجا کشتی میگرفتن، الک دولک بازی میکردن، فوتبال هنوز زیاد رایج نبود اما جوونا به زبون ما، گوی بازی میکردن که فکر کنم چوگان بهش میگن، بعضی هام که دور هم جمع میشدن و سرشونو با  گل یا پوچ و یه قل دو قل گرم میکردن،  خلاصه این میدونگاهی محلی بود برای تجمع علافان محل  !  یک طرفش مغازه و خونه بود، یک طرف دیگشم یک خندق بزرگ و عمیق، پر اشغال و کثافت!  اگه این میدونه مال خارجی بود الان چارتا سنگ و منگ دورش انداخته بودن  و میگفتن اینجا آمفی تاتر بوده و چندین  و چند هزار سال سنشه و بلیت میفروختن که مردم برن ببینن! اما تو شهر ما، الان دیگه  نه از خندق و نه از این برنامه ها و نه  دیگه اصلا از میدونگاهی اثری باقی مونده !
خوب بریم دوباره سراغ شاهرضا! این میدونگاهی رو میشه گفت که شده بود  ofifice  شاهرضا، همیشه  میتونستی شاه رضا رو تو آفیسش زیر همون درخت توت پیداش کنی!
شاهرضای ما  با اون هیکل درشتش یک مشکل بسیار بزرگم داشت  اونم این بود که از روی قوطی کبریت نمیتونست بپره! یکی از جاذبه های عصرانه این میدونگاهی ، پرش شاه رضا از روی قوطی کبریت بود!
هر روز عصرا  زن و مردو بچه و بزرگ، جمع میشدن و شاهرضا رو تشویق میکردن که از روی یک قوطی کبریت معمولی بپره!
شاهرضا هم هیچوقت نه نمیگفت، چونکه میخواست هر جور شده ثابت کنه که میتونه از پس اینکار خطیر بر بیاد!
قبل از پریدن ۵۰-۶۰ متر میرفت عقب، دیرکش میکرد  به حساب !  مردم هم دست میزدن و تشویقش میکردن و هورا میکشیدن ، مثل این مسابقات پرش ارتفاع تو المپیک و شاه رضا رو شارژ میکردن!
شاهرضام با صدای بلند یک یا علی میگفت و شروع میکرد به دویدن به سمت مانع که چیزی نبود غیر از همون قوطی کبریت!
مهم نبود از چند متری حمله کنه به این کبریته، همیشه موقع پریدن پاش میخورد به کبریته!
اول که همه  مسخرش میکردن اما بعدش که شاه رضا از ناراحتی گریش میگرفت و مردم اشکاشو میدیدن، دلشون به حالش میسوخت و هر کسی یه جوری سعی میکرد که دلشو بدست  بیاره، اونم زود یادش میرفت و دوباره لبخند همیشگی رو لباش ظاهر میشد !
این برنامه هر روز تکرار میشد،  هیچ کس هم  ندیده بود که شاه رضا بتونه حتی یکبار از روی کبریته بپره!
ما اون زمان تو شهرمون ۲- ۳ تا دکتر بیشتر نداشتیم، یکیشون که از همه  معروف تر بود، یک روز بعد از ظهر که از این میدونه رد میشه میبینه که همه واستادن و دارن شاه رضا رو تشویق میکنن! شاه رضا رو که خوب تمام شهر میشناختن ، دکتر هم واسش جالب بوده که ببینه، شاه رضای معروف  چه هنری داره که اینهمه آدم واسش هورا میکشن!
بعد از دیدن ماجرا، دکتره، خیلی ناراحت میشه، میره جلو روشو میکنه به مردم، همم که میشناختنشو بهش احترام میزاشتن، میگه شما ها  خجالت نمیکشن؟ من نمیدونم کی اینجا دیوونه  تره، ،  شاهرضا  یا شما آدم های بظاهر عاقل! شما ها مغزتون از این جوون به مراتب  معیوب تره، برین دست از این کاراتون وردارین، واقعا که شرم آوره!
به شاهرضا میگه، میدونی مطب من کجاست؟
شاه رضا میگه، بله آقای دکتر، کی نمیدونه؟
میگه فردا غروب میای پیش من!
دکتر میره و ملت هم سرشونو میندازن پایین و با شرمندگی  میرن خونه هاشون!
شاه رضا فردا میره پیش دکتر، دکتر باهاش حرف میزنه و قرار میشه که روزی نیم ساعت بیاد پیش دکتر که باهاش کار کنه و دیگم نره  تو میدونگاهی، جلو مردم از روی کبریت بپره !
روز سوم، شاه رضا میتونست  به راحتی  از روی کبریت  بپره!
بعد از چندین  جلسه تمرین دیگه، دکتر شاهرضا  رو به  جایی رسونده بود که میتونست از روی یک طناب که ۵۰  سانت ارتفاع داشت بپره!  شاه رضا از خوشحالی نمیدونست چی بگه ، دکتر هم از نتیجه زحمتش خیلی راضی بود،   از دکتر پرسید ، دکتر حالا  میتونم به مردم نشون بدم که میتونم از رو طناب بپرم ؟
دکتر که دید خیلی ذوق کرده دلش نیومد نه بگه!   گفت  اگه واقعا  دوست داری اشکالی نداره !
خبر مثل برق تو شهر میپیچه که شاه رضا میتونه از رو کبریت بپره و غروب میاد میدونگاهی!
میدونگاهی اون روز از هر روزم شلوغ تر شده بود، همه منتظر شاه رضا!
شاه رضا میاد اول کبریت رو میزاره رو  زمین، بدون اینکه ۱۰  سانت هم عقب بره، از رو کبریت میپره، مردم کلی واسش دست  میزنن وابراز احساسات میکنن! شاه رضا میگه، صبر  کنین ، هنوزهیچیشو ندیدین !
از جیبش دو تا چوب در میاره، یکی میزنه اینور یکی هم اونور، طنابی هم در میاره و وصل میکنه به چوبه!
اول ۱۰ سانت,   از روش میپره، مردم چشاشون باز مونده بود و دست میزدن براش!
۲۰ سانت، ۳۰ سانت، ۴۰ و ۵۰ سانت! اون روز هم  مردم حسابی  خوشحال بودن و هم شاهرضا کلی  کیف کرد!
شاهرضا باز دوباره  نمایشش رو شروع کرده بود اما دیگه از رو کبریت نمیپرد، فقط از رو طناب،  مردم هم باز سرگرم بودن!
۲-۳ ماهی از جریان میگذره و یک روز دوباره دکتر، گذرش به اون میدونه میوفته، میبینه مردم  همه به بازی و شوخی و بگو بخند مشغولن اما شاه رضا تک و تنها نشسته زیر درخت توت و خیلی هم ناراحت به نظر میرسه!
میره سراغش، میگه سلام شاهرضا، چطوری؟
شاه رضا، سرشو بلند میکنه، وقتی دکتر رو مینه، سرشو بر میگردونه، جواب سلامشم حتی نمیده!
دکتر میپرسه، شاهرضا چی شده، چرا اینقدر غمگینی؟ چه اتفاقی افتاده؟!
شاهرضا  جواب نمیده!
دکتر صورتشو میچرخونه، میبینه داره گریه میکنه! میگه شاهرضا  کی اذیتت کرده، بگو پدرشو در بیارم!
شاهرضا میگه کی دکتر ؟  تو  این بلا رو سر من آوردی !
دکتر با تعجب میگه چه بلایی؟
میگه تا وقتی تو  نیومده بودی  همه باهام دوست بودن همه واسم دست میزدن، هر دفعه که نمیتونستم از رو کبریت بپرم و ناراحت میشدم ، واسم آلاسکا میخریدن، آب نبات میخریدن، تخمه میخریدن،  بهم پول میدادن که برم هر چی میخوام بخرم اما حالا دیگه هر کی منو میبینه روشو بر میگردونه!
دکتر با تعجب میگه، من فقط میخواستم  که کسی  مسخرت نکنه ! ناراحتی   برو دوباره کبریت بزار, پاتو بزن بهش بگو نمیتونم!
شاهرضا
میگه,  کردم، فهمیدن،  من خلم اونا که مثل من خل نیستن!
دکتر میگه,  حالا که میتونی اینقدر خوب بپری که بهتره، مردم بیشتر میان تماشات!
شاهرضا
میگه ، نه دکتر، بعد از اینکه تو  بهم یاد دادی  بپرم، چند روزی همه واسم دست میزدن و تشویقم میکردن اما کم کم دیگه وقتی میپریدم، هیچکی نگاهمم نمیکرد، میگفتن، اینکه چیزی نیست،  بچه ۳ سالم میتونه از رو طناب بپره! دیگه هیچکی هیچی  واسم نمیخرید، هیچکی پولی بهم نمیداد!
یکروز دوباره کبریت رو گذاشتم وموقع پریدن هی پامو میزدم بهش اما همه میدونستن که میتونم بپرم، یک دفعه  یکی اومد بهم گفت، ببین اگه یک دفعه دیگه بخوای سر مردم رو کلاه بزاری و  به ما کلک بزنی، همچین بزنمت که دیگه نتونی از جات بلند شی، بلند شو برو، دیگم اینجا پیدات نشه !
میدونی دکتر، اونا پریدن من از رو کبریتو  دوست نداشتن، موشم میتونه از رو کبریت بپره، دست زدن و تشویق کردناشونم دروغ بود، اونا نتونستنه منو  دوست داشتن! وقتی پام  به جعبه  کبریت گیر میکرد، کیف میکردن ! اون هورا کشیدنا و تشویق کردنا، بخاطر  این بود که پام گیر کنه و نتونم ،  نه بخاطر اینکه بتونم و  از روش بپرم!
من گدا نبودم دکتر،به هیچکی نمیگفتم پول میخوانم،   الان دستم بخاطر یک تیکه نون،  پیش همه درازه، تو  این بلا رو سر من آوردی! من داشتم واسه خودم زندگی میکردم، تو زندگی منو خراب کردی، تو به این روزم  انداختی،  دو روزه الان  یک تیکه نون هم نداشتم که بخورم !
دکتر که عجیب حالش گرفته شده بود، میگه  خوب از اول میگفتی ، پس گشنته که این حرفای بی ربطو میزنی ، هر چی میخوای بگو،   چی دوست داری  واست بگیرم بخوری، غذا میخوای، شیرینی، بستنی،  هر چی خواسته باشی واست میگیرم ؟
شاهرضا میگه، من گشنم نیست دکتر! ناراحت من نباش، من به نخوردن  عادت دارم !
دکتر  دست کرد  تو جیبش  گفت پول میخوای؟  چقدر  لازم  داری؟
شاهرضا گفت ، پولتو بزار تو جیبت دکتر، من ممکنه  پیش هر کسی  گدایی میکنم  اما ازکسی که منو به این روز انداخت،  نه پول میخوام نه غذا،  حالا که دیدی چی به روز من آوردی، فقط ازت میخوام که بری و  منو به حال خودم بزاری !
دکتر  که سرشو برگردونده بود که شاهرضا اشکاشو نبینه  ، دستی  به شونش  زد و گفت، شاید   حق با تو باشه،فکر کنم که  من اشتباه کردم،  خدا انشالله دوباره اون لبخندو به لبات برگردونه و همیشه  نگهدارت باشه  شاهرضا،  هر وقت هر چی لازم داشتی، بیا پیش خودم!
…….
شاهرضا  ۴۰ سالشم نشد که از دنیا رفت اما داستان پریدنش از رو قوطی  کبریت  رو هنوز خیلی ها یادشونه!

شما ممکن است این را هم بپسندید

12 پاسخ‌ها

  1. دوستان ممکنه که حالا این سوال واسه بعضی از شما عزیزان پیش بیاد که من اینهمه اطلاعات رو درباره صحبت های دکتر و شاهرضا از کجا دارم، دکتر ذکر شده در این خاطره، فامیل نزدیک ما بود و ما این ماجرا رو بار ها از زبون خود ایشون شنیدیم، این ۲ دفعه ای هم که گذرش به اون میدونگاهی افتاد، بخاطر این بود که داشت میومد خونه ما!

  2. ندا م گفت:

    ادمین جان خیلی داستان این شاه رضای محله شما قشنگ بود . من دلم نسوخت واسه اون خل وزنه . میدونی یک جورایی ورای اون خل وزنیش ، یک جور خباثت وجود داشت . همون خباثتی که جامعه ما رو بهش عادت میده . مثه بچه شیرین زبون و خوردنی که خوب فهمیده هرجا مزه بریزه از بقیه باج میگیره . نمیدونم شاید در مورد آدمها سخت میگیرم .
    این قصه منو یاد یه بنده خدا خل وزن انداخت که هر روز عصر میامد خونه بابابزرگ خدا بیامرز من . چون میدونست اونجا همیشه واسش خوراکی های جور واجور هست . همیشه هم یه عکس سرباز نمیدونم از کدوم روزنامه بریده بود میذاشت جیبش ماچش میکرد میگفت من پاسدارم که بیشتر از بابابزرگه ما خوراکی کش بره . بابابزرگم هم به مادربزرگم میگفت زیبا! به محمود بیسکوئیت بده هه هه . اونم فکر کنم به 40 نرسید . شنیدم فوت کرده . اما اون از شاه رضای شما در یک زمینه هایی خبیث تر بود . هه هه

  3. این شاهرضا بدبخت ما، خیلی بی آزار بود ندا جان، ما دیوونه هایی هم داشتیم که چش ملتو در میآوردن اما شاهرضا از اونا نیود! بخاطر همینم مردم بهش میرسیدن اما اواخر زندگیش دیگه مثل خیلی از اینجور آدم ها، اسفناک بود!
    در ضمن من نمیدونم خل وضع درسته یا خل وزن! اگه مال شما درسته بگو تا آبرومون نرفته عوض کنم ! 🙄

  4. ندا م گفت:

    هرچی بنویسید درسته . خل وزن و خل وضع . مهم نیس . من هرچی از دهن بزرگترا دراومده رو کردم ملکه ء ذهنم . هه هه . در ضمن آره خب ولی میدونم آدمهایی که اینجوری از لحاظ عقلی کم دارن خیلی وقتها خیلی چیزا رو میدونن و می فهمن . البته بستگی داره . به هر حال این داستان منو یاد اون دور زمونه بچگی من انداخت که از لحاظِ نکبت بودن ، دسته کمی از این داستان نداره هه هه
    در ضمن همیشه میگن دوره گردای گدا ، بچه هاشونو از عمد افلیج میکنن تا از طریقشون کسب درآمد کنن . نمیدونم درسته یا نه اما میخوام بگم بعضی ها به معایبشون خو کردن چون یک جورایی براشون خوبه . این شاه رضای طفلک رو نمیگم ها. در کل گفتم . ملت هم که … 🙂

  5. فقط ندا جان به شاهرضامون توهین نکنی که ایشون جزو مشاهیر شهر ما به حساب میان! 😆

  6. ندا م گفت:

    به هیچ وجه . بخدا من روی صحبتم به اون نبود. داشتم از شاه محمود محله بابابزرگم اینا می گفتم 🙂

  7. marjan گفت:

    ما هم تو محلمون یه اقا علی داریم که بنده خدا یکم مشکل داره….. عقب موندست….. ولی سنش خیلی زیاده……. بچه بودم خیلی ازش می ترسیدم…. ولی حالا می دونم از همه بی ازار تره….. کاراش خیلی خنده داره…. مدرسه که می رفتم بیشتر می دیدمش…. مردم اذیتش نمی کنن….. خیلی وقته ندیدمش

  8. اره مرجان جون، ایران تو هر محله ای که یکی از اینا نباشه اونجا اصلا محله نیست! 😆

  9. بهنام گفت:

    همون خل وضع درسته مهدی جان. با فراغ بال بنویس!
    حالا من این وسط شک کردم فراغ بالم درسته یا نه! D: رفتم دهخدا چک کردم، دیدم اشتباه نوشتم! با قاف نوشته بودم! D:

  10. ندا م گفت:

    عشقه دنیا رو خلا و چلا میکنن . نه نیازی دارن ظاهر سازی کنن نه رعایت افکار عمومی رو بکنن نه مراقب وجهه اجتماعیشون هستن . نگون بخت، ما آدمهای نرمال و به ظاهر متشخص هستیم که کل زندگیمون رفت پی چه جوری قدم ورداریم که خلق الله بدش نیاد . این چی میگه . اون چی فکر میکنه ، چی میخواد ، چی توقع داره . از وقتی دست و راست و چپمون رو می شناسیم یعنی بهمون شناسوندن تا وقتی سر میذاریم می میریم جرات نمی کنیم بپرسیم آیا واقعا چپ و راست همین بود که میگفتن . اون دنیا هم از زور ترس و بی ارادگی همون چیزایی رو باید تکرار کنیم که توی مکتبخونه زندگی به خوردمون دادن . نه جرات داریم واسه دله خودمون زندگی کنیم نه واسه دل خودمون دست از زندگی بکشیم . در واقع این مائیم که خلیم . این مائیم که به قول بهنام خان “خل وضعیم” ! که اگه نبودیم که خودمون رو اسیر “چه کنم چه نکنم ها” نمی کردیم! کدومتون واسه خودتون زندگی کردید؟

  11. هاست لینوکس گفت:

    مطلب بسیار مفیدی بود! ممنون

  12. صندلی نیلپر گفت:

    ممنون از مطلب خوب شما!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *