Oops! It appears that you have disabled your Javascript. In order for you to see this page as it is meant to appear, we ask that you please re-enable your Javascript!

مهمون سابق!

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی آوریل 23, 2010

بعضی‌ وقتا آدم بدمیاره، درست مثل این شنبه‌ای که گذشت، ساعت حدود پنج و نیم شیش  بود، ۴-۵ تا تلفن جلوم رو میز که باید سریعاً روبراشون می‌کردم، مشتری هام چپ و راست میومدن، اصلا نمیذاشتن به کارم برسم که تلفن زنگ زد، خانوممم بود، گفت امشب زودتر بیا که باید بریم جشن تولد سامان! گفتم خدا حفظش کنه، من نه سامان یادم میاد کیه نه پدر و مادرشو میشناسم!  خیلی‌ هم کار دارم شما با بچه‌ها برین، منم تلفن میزنم بعدا بهش، واسش تو تلفن میخونم، بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی‌!
 گفت خودتو لوس نکن، این دری وریارو بذار کنار، شیش و نیم خونه باشی‌ که دیر نرسیم!

امکان دیدن کامل بعضی از مطالب این سایت, فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند, وجود دارد, اگر شما قبلا ثبت نام کرده اید با وارد کردن نام کاربری و حرف رمز وارد سایت شوید و کسانی که هنوز این کار را انجام نداده اند میتوانند با صرف فقط یک دقیقه وقت, با استفاده از فرم زیز, همین الان ثبت نام کرده و فورا به تمام قسمت های سایت دسترسی پیدا نمایند:

Existing Users Log In
   

مطالب مرتبط