مهمون سابق!

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
loading...

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی آوریل 23, 2010

بعضی‌ وقتا آدم بدمیاره، درست مثل این شنبه‌ای که گذشت، ساعت حدود پنج و نیم شیش  بود، ۴-۵ تا تلفن جلوم رو میز که باید سریعاً روبراشون می‌کردم، مشتری هام چپ و راست میومدن، اصلا نمیذاشتن به کارم برسم که تلفن زنگ زد، خانوممم بود، گفت امشب زودتر بیا که باید بریم جشن تولد سامان! گفتم خدا حفظش کنه، من نه سامان یادم میاد کیه نه پدر و مادرشو میشناسم!  خیلی‌ هم کار دارم شما با بچه‌ها برین، منم تلفن میزنم بعدا بهش، واسش تو تلفن میخونم، بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی‌!
 گفت خودتو لوس نکن، این دری وریارو بذار کنار، شیش و نیم خونه باشی‌ که دیر نرسیم!
رو حرف وزیر جنگ که دیگه نمیشه حرف زد، گفتم چشم ، هرچی‌ شما بفرمایین، شما شیش و نیم حاضر باشین، بیاین پایین که من دیگه دنبال جا پارک نگردم!
با عجله بسیار مغازه رو بستم و راس شیش و نیم در خونه بودم، تا خانم بچه‌ها اومدن شد ۷! خانمم گفت چقد دیر کردی، نمیتونستی یک خورده اون مغازه لعنتی رو زود تر ببندی!!!
رسیدیم مهمونی‌، دیدم غیر از پدر و مادر آقا سامان که یکی‌ دوبار دیده بودم، هیچکدوم دیگه از مهمونا که حدود ۲۰-۳۰ نفری هم بودن نمیشناختم! منم خداییش اگه جایی‌ برم که آدم‌ها رو نشناسم، زیاد حرف نمی‌زنم! یعنی‌ حرف نمی‌زنم که هیچی‌، به حرفاشونم زیاد گوش نمیدم!!
تو سر و صدای بلند بچه‌ها‌، پدر و مادر‌ها هم صحبتایی میکردن منم سرم با دخترای خودم مشغول بود که یکدفعه یادم افتاد که مثل اینکه  یادم رفته در مغازه رو قفل کنم، خیلی‌ دلواپس شدم اما تازه  رسیده بودیم نمیتونستم بلند شم برم مغازه، دیگه واقعا اصلا حواسم به حرف مهمونا نبود، تو همین افکار و دلواپسی بودم که یکی‌  از اقایون برگشت گفت، ما شنیدیم که شما معمولا زیاد  حرف واسه گفتن دارین، چقد ساکتین امشب؟ گفتم داشتم به صحبتای شما‌ها گوش میدادم و مستفیض میشدم!
گفت نظر شما در اینباره چیه؟ من اصلا نه میدونستم موضوع صحبت چی‌ بود و نه میدونستم کی‌ چی‌ گفته، فقط تو حرفایی که به گوشم خورده بود، شنیده بودم که این آقا از پدرش و شاه صحبت کرده بود!
گفتم بله، همون جوری که خدا بیامرزه پدر شما..
تا اینو گفتم دیدم خیلی‌‌ها چهرشون عوض شد! فهمیدم که  مثل اینکه پدره هنوز زند‌س، چه میدونستم آخه یارو سنش دوبرابر من  بود!
ادامه دادم و گفتم که خدا حفظشون کنه، صد سال زنده باشن ، زمان شاه خائن سابق..
 اینو  که گفتم آقای مسنی که اونجا نشسته بود اخماش رفت تو هم  و گفت، من پدر خدا بیامرزه ایشون هستم، پیش از اینکه به صحبت‌هاتون ادامه بدین، ازتون میخوام که از به کار بردن اینجور اصطلاحات عوامانه در مورد اعلیحضرت خود داری کنین! تا کی دیگه شما میخواین به این اراجیف در باره اعلیحضرت ادامه بدین، هنوزم با دیدن اینهمه جنایات بستون نیست، تا کی دیگه میخواین تاریخ رو وارنه جلوه بدین؟
دیدم اومدم درستش کنم، خراب ترش کردم، گفتم منظورم توهین نبود، بس که این حرفا و اصطلاحاتو آدم میشنوه، دیگه طوطی‌ وار از دهنمون میاد بیرون!
 خواستم با شوخی‌ جریانو تمومش کنم، گفتم، من سابقی که گفتم منظورم به خائن بودن ایشون بود، نه به شاه بودنشون! الان که دیگه همه میگن نور به قبرش بباره، هر کی‌ هم که ۳۰ سال پیش مخالفش بوده منتظره ویزاس که بره مصر سر خاکش ازش عذرخواهی کنه!
پدره که‌ بهش برخورده بود از خدا بیامرز گفتن من ول کن نبود و می‌خواست هر جور هست تلافی کنه، گفت شما اصلا زمان شاه به به دنیا اومده بودین؟
گفتم، سنم زیاد نبود اما چار دست و پام دیگه نمیکردم! دیگه نمی‌شد به من بگین یک الف بچه، کم کمش یک الف و نصفی بچه بودم!
گفت ببین جوون! من اون زمان، همیشه در رکاب اعلیحضرت بودم، هر جا ایشون تشریف فرما می‌شدن بنده هم افتخار همراهی با ایشون رو داشتم، می‌تونم به شرافت سربازیم سوگند یاد کنم که اعلیحضرت بجز خوشبختی ملت و سربلندی کشور به هیچ چیز دیگه فکر نمیکردن!
با خودم گفتم عجب گیری افتادیم با این سرباز فداکار! مغازم درش بازه، دارن همه چیمو  میبرن، اونوقت  ایشون داره سنگ اعلیحضرت رو به سینه میزنه! بخاطر احترام سنّ و سالشم نمیتونستم بهش بگم، بابا جمعش کن، شرافت سربازی، اعلیحضرت، ملت، مملکت… تو ایران هرکی‌  به جایی‌ رسید، به جز خوردن و چاپیدن هیچی‌ تو کلش نبوده، همیشه همین بوده و همین هم خواهد بود!
گفتم، شما از نزدیک در جریان امور بودین، بهتر می‌تونین در اینباره نظر بدین، من فقط گفتم شاه خائن سابق، منظورم این بود که شاه خدا بیامرز، سابقا خائن بود و حالا دیگه نیست! والسلام هیچ منظور دیگه‌ای هم نداشتم!
گفت شما اصلا به چه حقی‌ به خودتون اجازه میدین که در باره اعلیحضرت اظهار نظر کنین؟
اینو که گفت دیگه نوبت من بود که اخمام بره تو هم، خانومم متوجه شد که الانه که من هر چی‌ به دهنم میاد به سرباز جان نثار بگم، یکی‌ زد تو شیکمم که یعنی‌ بی‌خیال!
گفتم، راستش تولد سامان جونه و صحبت‌های بی‌ نتیجه سیاسی جایی‌ تو این مجلس ندارن، بهتره که این بحث هارو موکول کنیم به دفعه بعد که اینشالا شما رو زیارت می‌کنیم!
خدا بیامرز! گفت، من اما هنوز موضوع سابق برام روشن نشد، من از این کلمه سابق خیلی‌ بدم میاد!
گفتم راستشو بخواین من یادم رفته مغازمو درشو قفل کنم، اگه تا چند دقه دیگه خودمو نرسونم  اونجا، جنسام میشن جنسای سابق! اگه اجازه بدین فاتحه‌ای  بخاطر شادی روح اعلیحضرت بخونیم و بریم به درد و غصه خودمون برسیم!
بچه هارو حاضر کردیم میخواستیم از در بریم بیرون، خدا بیامرز گفت می‌تونم ازتون اسم شریفتونو بپرسم؟
گفتم تیمسار شما هر جوری که دوست دارین منو صدا بزنین، بگین مهمون، واسه اینکه دلتون خنک شه، بفرمایین، مهمون سابق!
گفت مهمون سابق زیاد مناسب نیست، مهمون خائن سابق!
گفتم ممنونم تیمسار، هیچیمون اگه تو زندگی‌ شاهانه نشد،  اقلاً فامیلمون با شاه یکی‌ شد!

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *