ساعت مچی!

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
ارسال‌شده در نوشته‌های بابی می 31, 2010
همه خیال میکردن ما دوقولو هستیم، همیشه با هم بودیم،داداشم یک سال و  نیم از من بزرگتر بود، ما هر جا که می‌رفتیم با هم بودیم، با همدیگه بازی  میکردیم، یک اتاق داشتیم، لباسای همدیگرو میپوشیدیم، هر کی‌ یکی‌ از مارو  تنها میدید، اولین سوالش این بود که داداشت کجاس؟
هیچ وقت یادم نمیره، اون سال واسه عید رفته بودیم

امکان دیدن کامل بعضی از مطالب این سایت, فقط برای کسانی که ثبت نام کرده اند, وجود دارد, اگر شما قبلا ثبت نام کرده اید با وارد کردن نام کاربری و حرف رمز وارد سایت شوید و کسانی که هنوز این کار را انجام نداده اند میتوانند با صرف فقط یک دقیقه وقت, با استفاده از فرم زیز, همین الان ثبت نام کرده و فورا به تمام قسمت های سایت دسترسی پیدا نمایند:

Existing Users Log In
   

مطالب مرتبط